بحثی درباره خدا :
براین اعتقاد هستم که برای رسیدن به قوای متعالی خویش (1) عموما ما انسانهای پروگرام و شرطی شده درفرهنگ کنونی، لازم است از نماد خدا بهره ببریم !! .
یعنی اینکه اگر بامعضل و مشکلی مواجه گردیدیم یا برای کسب آرامش کافی درزندگی روزمره! (به همان نحو که یک خداباور،توسل و دعا و توکل میکند، ماهم همان کار را بکنیم تا قوای عمیق خویش را به خدمت بگیریم (2) وگرنه باامر صریح و مستقیم! به نیروهای درون نمیتوان ازاین تواناییهای ذاتی خویش مدد جست! .
نباید تکبر ورزید که چون نوع توصیفی که درباره خدا ازدوران کودکی برای ما صورت گرفته، توصیفی انسانگونه بوده و ما خدایی با صفات غضب و مهر انسانی را، خدا دانسته ایم که بیشتر صبغه و رنگ انسانی داشته تا فراانسانی و ماورائی، باکل این نماد قهرکنیم! .
راه دسترسی ما به توانهای ناهشیار درون عموما همین توکل و ادعیه وتوسلهاست .
شاید جادوگران و عرفای بزرگ و انبیاء و مقدسین، به مدد مراقبههای نیرومند و اصولی بتوانند آسان به نیروهای ژرف انسانی خویش برسند؛ لیکن ما انسانهای معمولی گرفتار در پنجه مالکیت خصوصی که رقابت مالی و دیگر اشکال رقابتی بین فردی، همه الوهیت و ایده آلهای نهایی مان را تعیین میکند، راه سادهای برای نیل به الوهیت حقیقی درون، غیر از سلوکهای متعارف دینی و مذهبی نداریم ( یااینکه میتوانیم فارغ از خودباختگی دربرابر موج خدا گریزی پاره اندیشه های شایع ، این متد واسلوب قدیمی را همچنان شاهراهی ببینیم وبه کمک بگیریم)، تاازین مسیر به کسب انرژی و آگاهیهای الهی درون خویش دست یابیم و مانند خدای متعال کن فیکون کنیم! .
تویی تو نسخه نقش الهی/بجو ازخویش هر چیزی که خواهی/گلشن راز
چنانچه ازسن پل میشنویم که: بگذارید همان ذهن مسیح که به شکل خدا بود درشما هم باشد! تساوی باخدا را کفرندانید .
یاچنانچه شمس تبریزی باتاسی به آیه قرآنی که ختم نبوت را اعلام میفرماید، میگوید که اگردرب نبوت برانسان بسته شده باشد دروازه الوهیت و خدایی که بسته نشده است! .
توضیح آنکه عموما با تصور خدا مانند انسانی دربند ضعفها و نارساییهای عاطفی و ذهنی وگرفتار فشارهای اجتماعی که بازتاب وضعیت کنونی خود ماباشد! جهت نیل به خواسته های به زعم خود مشروع! دست به مناجات زده و از آنجا که انرژی و آگاهیهای شهودی و بصیرتی بسیار کم مایهای داریم، بدانها دست نمییابیم! و لذا زبان به شکایت گشوده که ازخدا گله داریم!! .
درحالیکه این امرناشی از انسانی تجسم کردن آن شعور لایزال هستی ست، و به تعبیر نوابغی چون ویلهلم رایش و عرفایی مانند راجنیش اشو: خدا را باید به تقریب چون انرژی به نظر درآورد، همچنانکه درقرآن نیز به نور تشبیه گردیده است .
برای درک حقیقت الهی، ضروریست که سنن الهی را که براساس قرآن غیر قابل تغییر و مصالحه میباشد، بشناسیم وبر اساس آن با پروردگار مواجه گردیم! .
اهم این سنن چنانچه قبلا اشاره رفت و درفیزیک کوانتوم برآن تصریح گردیده و توضیحات تجربی برآن مترتب است، جهان و البته خدارا همچون انرژی به نگر درآوردن است .
آنان که دیگران را نادیده میگیرند، چون از وحدت بین خود و همنوعانشان غافل بودهاند از قوای ژرف و گسترده انسانی خویش، که جامعه انسانیست و نمادی ازخدا وجامعیت انسان، دورشدهاند و لذا ازخدا فاصله گرفته اند!! و دیگرانی که باعشق به همنوع متصل میگردند همانها با الوهیت انسانی خود درتماس بوده و مومنین حقیقی هستند!!!.
براساس ابوسعیدابولخیر ، در انتخاب میان نیروهای انسانی اعم از مادی یا ماوراء طبیعی، البته باید صاحبدل شد و این عشق، طریقی ست برای نیل به الوهیت و خدا.
ای بسا مسلمان و مسیحی ویهوی و هندو که ازهزاران سگ هار! و حیوان بیمار ، مضرتر هستند و درزمره مدعیان دین و مذ هب هم میباشند ، وای بسا انسان نامعتقد به خدا، که همه عمرش صرف مردم داری و انسان نوازیست!!!. .
چرا؟
فوئرباخ که تحلیلهای وی ازدین و معناگرایی، سخت کارل مارکس (3) را تحت تاثیر قرارداده بود! تنها به این بسنده نمیکند که چون درتوصیف این چند هزار سال نظام پدرسالاری ازخدا، صفات انسانی به او فرافکنی شده است، لذا، خدا فقط همین انعکاس وضعیت بشری با توجه به ساختاراقتصادی- سیاسی جوامع تاریخی اخیر است!!، بلکه مانند عرفای وحدت وجودی چون عطار نیشابوری، خدا راشکوفایی ذات و درون بشر میداند که تفسیری برآیه و نفخت فیه من روحی است! و یاچنانچه محی الدین عربی، انسان را جانشین خدا درتمامی کائنات معرفی مینماید، صراحتابه خویشتن واقعی و بینهایت او که از انظار پنهان است، اشاره میکند و نه انسان صرفاجسمانی محصور در ابعاد طول و عرض و ارتفاع و جهات حجمی او ! .
انسان هزارههای اخیر نه تنها درتعریف خدا بارویکرد ایجابی ووصفی دچارمشکل بوده که درتوصیف انسان نیز همین معضل را داشته است و لذابه همین جلوه ضعیف و ناقص ومستاصل وی بسنده مینماید، غافل ازینکه واقعیت انسان وبلکه اشیاء و معارف، برانسان مکشوف شده نیست و اینجاست که فلسفه پدیدارشناسی و معرفت عرفانی و دانش روانکاوی و حتی هرمنوتیک در معنایابی درست ما ازمتن، برهمین نارسایی ما دردستیازی به واقعیت وحقیقت اشاره دارند .
چنین نگاهی به انسان ازطرف فوئرباخ و البته کارل یاسپرس و ارنست بلوخ، با تحلیلهای کلامی اوسپنسکی که انسان (وواقعیات مادی دیگر رانیز! ) را موجودی چهاربعدی نشان میدهد که دارای امکانات وجودی بینهایتی نسبت به انسان کنونی ست، برخلاف حالت فعلی وی که اینچنین ضعیف به نظردرمیآید، منطبق میباشد .
البته فوئرباخ نیز مانند جان دیویی ازمنظری دیگر، خدا را همان ویژگیهایی میداند که فاصله سخن و عمل درطی آن محقق گردد!!! .
پس صرف ادعای تدین و اعتقاد بخدا یا بیخدایی، که ازآغاز وعده انسانیت و نیک نفسی ومژده سعادت میدهد اهمیتی ندارد .
اما پارهای انتقاداتی که درسدههای اخیرشاید به خدای مورد اشاره ادیان ابراهیمی شده اینست که این خدای مورد وصف تورات و انجیل و قرآن ؛ صفات بشری دارد که به آسانی میتوان سوابقش را دربرون فکنی وتعکیس ساختارسیاسی-اجتماعی جوامع بشری گر فت، که ازشروع سلطه فرهنگ پدرسالاری و اجتماعات برپایه پادشاه یا رییس قبیله مقتدر، چنین رویکردی درانسانها به چشم درآمده است .
یعنی این نوع تعریف ازخدا برگرفته ازدید بشربه قدرت پادشاهان سلطه جو و تبعات آن بوده است...
دراین راستا ابن عربی صوفی اسپانیایی مسلمان درفصوص الحکم میگوید که درقبل ازحضرت ابراهیم ویعنی زمانه نوح نبی ؛ پیامبران ، خدا را (چنانچه اریش فروم با تاثرازموسی ابن میمون که فیلسوف اندلسی دیگر معاصر ابن عربی بوده که البته همنظری او با نوافلاطونیان را نیز دراین رابطه بازگومیکند، میگوید: به شناخت خدا برپایه صفات سلبی تاکید داشته است . که زمینه های این نوع ازشناخت را میتوان درقبل ازنوافلاطونیان ودراوپانیشاد ها جستجو نمود ، اریش فروم در هنرعشق ورزیدن خدا را صرفا بازتاب صفات متعالی بشر که به خدانسبت داده تحلیل کرده ـ مانند تحلیلهای مقدماتی فوئرباخ! ـ ولی درکتاب همانند خدایان خواهیدشد میگوید: میتوانیم بگوییم خدا چه چیزی نیست ولی نمیتوان گفت خداچی هست؟ که باید گفت باتحلیلهای پایانی فوئرباخ ازخدا همسویی دارد ، چنین استدلالی به رغم اهمیت نمیتواند همچون تحلیل محی الدین عربی پاسخی در خور به پاره ای رویکردهای امثال فوئر باخ واریش فروم و راجنیش اشو واکبر گنجی باشد که تشابهات بین رئیس قبیله و شاهان با توصیف متعارف از خدا را نشانی از فقدان واقعیت چنین الوهیتی میبینند درحالیکه ابن عربی بسیار تیزبینانه ، قرنها پیشاپیش این اندیشمندان ، سست بنیاد بودن استدلال فوق را بحث مینماید! ) ، باصفات تنزیهی معرفی میکردند یعنی اینکه دردوران زندگی بشری قبل ازنوح نبی، وقتی ازخداسخن میرفت، میگفتند خدا را به هیچ چیز و شخصی نمیتوان تشبیه نمود تا بدان تعریف بتوان او راشناخت .
ظهور جمله اشیا به ضد است/ولی حق را نه مانند ونه ند است/چو نبود ذات حق را ضد وهمتا/ندانم تا چگونه دانی او را ؟ گلشن راز
اما اززمان نوح به بعد، خدا را باصفات تشبیهی انسانی و آنهم انسان بزرگ جامعه به مانند سلطانی توانایا قویترین فرد جامعه معرفی نمودند که مثلا علیم و قدیر و شنوا و بیناست....
ازنظر او در آیه ذیل بحد کمال واقعیت الهی درشکل سلبی وایجابی مورد اشاره قرارگرفته است:
لیس کمثله شیء وهوالسمیع البصیر (خدا به هیچ چیزی شبیه نیست- رویکردسلبی- واو شنواوبیناست-رویکردایجابی ) .
آری از زمان سلطه نظام پدرسالاری، خدای انسانی که شبیه پادشاه یا رییس قبیله مقتدر باشد، معرفی شده است که صرف اکتفا به چنین برداشتی از خدا، شایسته است محل انتقاد واقع گردد!!!.
محی الدین عربی علت ناموفقیت رسالت نوح نبی-ع- را دراین میبیند که قوم او حاضرنمیشدند تا خدای باصفات سلبی و تنزیهی را پرستش نمایند و اگر او خدا را باصفات تشبیهی معرفی میکرد، با استقبال ملتش روبرو میگردید! و بالعکس! شاید درعصرکنونی باتوجه به تغییر رویکرد بشر تحت تاثیر روشنگریهای عرفانی و اندیشمندان رنسانس و تضعیف نظام پادشاهی و رویکردهای نسبی دمکراتیک در ساختارسیاسی ـ اجتماعی، بتوان رمز ناموفقیت وعدم استقبال خداوند ازسوی بسیاری و خصوصا منتقدان به بینشها و برداشتهای سنتی و رسمی ازادیان با صفات تشبیهی وبشری را دراین جستجو نمود که لازم است این بار به خلاف معرفی شایع خدا باصفات و اسماء قدیمی وتشبیهی وبشری، اورا باصفات سلبی وتنزیهی وغیر مشابه به خصوصیات نزدیک انسانی شناساند! .
چرا ما نمیتوانیم خدا را درک کنیم و بشناسیم ورویکرد سلبی وتنزیهی به او را چگونه توجیه نماییم؟
همچنانچه اوسپنسکی در منطق سومین خود ازکانت نقل میکند ( ورنر هایزنبرگ دانشمند کوانتوم نیز عین همین مدعا را اذعان داشته است) که مکان، تعین کننده کثرت و تجسم گوناگون اشیاء و موجودات است واگر مکانی را درنظر نگیریم- که اصولا موجودیت مکان واقعیت خارجی نداشته چنانچه فلسفه کانت ومطالعات کوانتومی هایزنبرگ میگویند وصرفا جهت ادراک حسی ما کاربرد دارد تا ازین طریق شناخت حسی پیداکنیم که معرفتی پوزیتیویستی وناقص است- همه واقعیات وجودی و هستی دریک نقطه (به وحدت درنباشد هیچ کثرت/دو نقطه نبود اندر اصل وحدت . گلشن راز ) یا جایگاه حضور مییابند که موید وحدت وجود وموجودات عرفانی ست، و لیکن چنانچه ما بخواهیم به ادراک پایینتر قناعت کنیم ! باید از صافی وفیلتری بنام مکان کمک بگیریم که درانسان محصور در حواس پنجگانه، ازسه بعد طول وعرض وارتفاع میتوان یاد نمود که بخش عظیم نیروها و موجودات را از درک خویش حذف مینماید....
وجود هردوعالم چون خیال است/که دروقت بقا عین زوال است.شیخ محمود شبستری
فیزیکدانها مانند میچیو کاکو درتفسیر بیگ بنگ ازمنظر قائلان نظریه ابرریسمان، آن را فروکاهشی در حقیقت ده بعدی میدانند به واقعیت چهاربعدی که درمهبانگ تجلی نمود و فیزیکدانهای دیگر از یازده یا بیست ویک بعد اسم میبرند...
چنانچه پروفسور ابراهیم ویکتوری اذعان میدارد: فیزیکدانها ازآنجاییکه درتحلیلهای خویش به بن بست میرسند! برای رهایی ازین وضعیت، بعدی دیگر را نیزدرمحاسبات خویش فرض میگیرند که به زعم این نگارنده، راه مناسبی برای تخمین عددی ابعاد عالم نیست واگر آیات قرآنی دربیان آسمانهای عالم را همان بعد، تاویل نماییم باید به وجود هفت بعد اکتفا نماییم که نویسنده کتاب آتلانتیس نو هم چنین بازگو مینماید....
حقیقت آنست که موجود زنده ای که یک بعد را ادراک واحساس کند از ادراک ودایره احساسی وسیعتر که امکانات بیشتری درفهم هستی را دراختیار میگذارد بی بهره میماند ولذا به همان اندازه وبیشتر!!-به تناسب قرابت وی به میزان ادراک نهایی که هفت بعد باشد یا فرامکانی- درمیماند .
انسان محصور در حواس پنجگانه که تنها سه بعد مکانی طول وعرض وارتفاع را میشناسد نمیتواند هستیهای بالاتر مکانی، حتی چهاربعدی را بفهمد چه برسد به وجود هوشمندی که در بالاتر ازهفت بعد استقرار یافته باشد و خدا نام میگیرد !!! .
خدا که درتعبیر اسپینوزا تمام واقعیت را دربر میگیرد، درفراسوی زمان ومکان محسوس ما هم اکنون حضور دارد لیکن فیزیک نظری، لمس واحساس آن را به نقطه امگا موکول میکند که در زمانهای بسیار دور درآینده که شاید میلیاردها سال دیگر باشد با اتحاد تمامیت کائنات و هستی محقق میگردد .
ازدیگر سو البته شاید بتوان ادعای مرگ خدا توسط نیچه را ، دراشاره به میرایی خدای انسان گونه تفسیر نمود و معرفی ابرانسان اورا که نویسندگانی چون اوسپنسکی، مشابه شخص دارای تجربه فنا یا نیروانا دانسته اند، نوید رویکرد انسان آینده به خدا چون ویژگیهای ناشناخته انسانی یا به تعبیر یونگ نیروهای ناخودآگاهی وی معنا کرد .
عارف برجسته آلمانی قرون وسطی آلمان مایستر اکهارت نیز وقتی میگوید که: خداوند بدون اسم ونافی همه اسم هاست، هرگز نامی به او داده نشده است! ویااینکه فنا درجایی اتفاق میافتد که دیگر نمیتوان خدا را بااسماء وصفات شناخت!، رویکرد سلبی درمواجهه با خدا را بازگو مینماید، ویا آنجا که بودا میگوید: انگشتی که به ماه اشاره میکند، آن انگشت ماه نیست! میخواهد بگوید که تشبیه خدا به صفات متعارف انسانی دراشاره به حقیقت خداوندی نیست و ازرویکردهای ایجابی به خدا باید دوری گزید و به وجه سلبی وی که در نیروهای ناشناخته وپتانسیل بیپایان آدمی قابلیت چستجو شاید داشته باشد توجه نمود (4) ، وهم براساس استدلالات کانت ویاسپرس که میگویند با عقل نظری نمیتوان خدا را اثبات نمود(برخلاف این دربینش پراگماتیستی ویلیام جیمز ، بدلیل تاثیرخدا برحیات بشری، جهت اثبات وجود ایجابی وی استدلال میشود .) ! نیز، تاکید بر توضیح رویکرد سلبی در بحث از خداست و نه اثباتی وپوزیتیویستی که تنها میتواند استدلال حضور صفات انسانی ونسبت دادن آن به وجود بیکران الهی که نماد موجودیت ناشناخته انسانیست را نمایندگی کند ...
سوزو که شاگرد مایستر اکهارت است مانند استاد، تنها رویکرد سلبی را نمیپسندد واحتمالا آنجا که میگوید:
خدا ظلمت درخشان است .
به ثنویت موجود درتعاریف ادیان الهی درباره خدا اشاره میکند وسرشت دردناک هزاره های اخیر بشری که عملا توهم و مایای موجود درپرورش ماانسانها، شادی را به کاممان تلخ وخدای را برایمان غضبناک و تاریک مینمایاند ، هرچند نمیتوان درخشش رهاییهای گاهگاهی را درزندگی نادیده گرفت که آن رامعرف جنبه های مسرت بخش خداوند تلقی کرده ایم .
رویکردهای گنوستیکی که اهریمن را دراداره جهان وآفرینش ، برنیروهای الهی غالب میبینند، هرچند دروجه ثنویت بینی حقیقت خداوندی، باشناخت های بحث شده وجوه مشترک دارد ، لیکن با مشاهدات مردمشناسی و نظرگاههای عرفانی منافات داشته وافراطی دربزرگنمایی واقعیت تیره جهان انسانی میباشد .
رویکردهای ایجابی درباره خدا برواقعیت محدود وزمینی ماانسانها اشاره دارد که درعمل هم بااستمداد ازاخلاقیات صحیح وبشردوستانه وانواع مراسم عبادی ومراقبه گونه استوار است ورویکردهای سلبی درتبیین ماهیت الهی، برقسمتهای نیازموده و تجربه نشده انسانی پی ریزی میگردد که شناخت اکثریت انسانها ازآن ناممکن بوده ولی درشطحیات عرفا( اناالحق حلاج یا بایزید بسطام که میگوید درزیر قبای من غیرخدا وجود ندارد) و آیاتی مانند واذا سویته و نفخت فیه من روحی(هنگامی که خلقتش را پایان بخشیدم – هموساپین دارای آگاهی متعالی واندیشمند – و ازروح خود درانسان دمیدم) بصورتی نمادین قابلیت ابراز مییابد .
اگرکسانی تمایل به قبول واقعیت وجود ایزدی ندارند، اصراری نیست! وبه قول عبدالمطلب درجواب ابرهه : خدا خود میتواند به دفاع ازخویش اهتمام نماید! .
البته سند قابل قبولیکه به زعم نگارنده حاکی از واقعیتی تحت عنوان خدا میتوان ارائه نمود ، ازطریق بررسی اساطیر است .
اسطوره ها که اکنون رنگ افسانه گرفته اند وحکایاتی قدیمی هستند ، درباورنویسندگانی که به بررسی بنیاد های اساطیر پرداخته اند، ریشه های آن را عینا در زمان و مکانی خاص دریافته اند (پتازونی و کارل یونگ واریش فروم...).
مثلا اسطوره ایلیاد وادیسه تا زمانی طولانی که درسده اخیر آثار باستانشناسی آن مکشوف گردید، چون داستانی تخیلی برای بیش از دوهزار سال دربین مردم بحث میشد که در حفاریهای انجام شده، حقیقت تاریخی آن هویدا شد.
شخصا متون هرمسی دال بر ادراک پنج بعدی یا شش بعدی انسان در دهها هزار سال قبل را باور میکنم که با چنین نیروی پرباری در لمس واحساس واقعیت، در گذشته نسبتا دور، توانسته است مستقیما خداوند را مشاهده نماید و اساطیر فرشته و جن کنونی را، چون موجوداتی حقیقی ادراک نماید .
ولیکن برای من، مسئله همانست که اریش فروم درجواب داستایوسکی ونیچه درباره مرگ خداوند میگوید : که اگر درقرن نوزدهم ندا برآمد که خدا مرده است، در قرن بیستم شاهد مرگ انسان بوده ایم واین خطرناکتر است و مصالحه نا پذیر .
یقینا اگر چنانکه دان کیوپیت میگوید: درصورت مرگ واژه خدا، تجربه ورای آن را که ماوراء الطبیعه وابعاد ناشناخته هستی است به سود وضعیت سه بعدی ماده که حجم میباشد، نادیده نگرفته و نابود نکنیم، ازمرگ انسان هم جلوگیری نموده ایم چه اگرخدا اندیشه ناپذیر است ، انسان نیز اندیشه ناپذیر مینماید..(5)
- 1ـ یکی ازاستدلات قرآنی درتوضیح حضور خداوند چنین است: امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟ چه کسی غیر خداست که درمواقع اضطراری نجاتتان میبخشد؟
چه درمبحث دین وچه دربحث اخلاق وچه درتفسیرهای کمتر معمول از خداوند، باید مراقب بود تا خواننده چنانچه رواندرمانگران یادآورمیشوند به شکست اخلاقی یادینی سوق داده نشود که اورا میتواند بیمار کند .
- شکست دینی واخلاقی که یونگ شکست عشقی را هم بدان افزوده است، میتواند فرد را عصبی و درمانده نماید واینجاست که متوجه میگردید منطق واستدلال ما تنها میتواند مغز ما را به اقناع برساند ولیکن چنانچه درارغنون سوم ازاوسپنسکی میخوانیم ، شاید آگاهیهای دیگر اندام وبافتها ی ما ازمنطق وآگاهی مغزی تبعیت ننموده وماحصل، ناخرسندیهایی بشکل چسمانی یاروان تنی یا عصبی باشد .
- دراین شرایط برای ما خصوصا تداوم اعمال عبادی ویاانواع شیوههای مراقبه ضرورت دارد . وبه همین دلیل باید باشد که روبسپیر میگفت کسی که اعتقاد به خدا را درما ازبین ببرد وجایگزینی برای آن قرارندهد احمقی بی نظیر است .
- 2ـ آگاهی درمعنای شناختی وجودی که شامل یکپارچگی فهمیدن با تمام بافتها و سلولهای جسمانیست که غالبا همسو با فهم مغزی عمل نمیکنند، و نه صرفا آگاهی حصولی و آموختنی و منطقی.
(3) چنانچه اریش فروم درسیمای انسان راستین درباره مارکس میگوید: وی هیچگاه به انکارخدانپرداخته است ولذا به نظر میرسد که انگلس که پس ازمرگش متولی نشر آثارش بود، مسئول انتساب رویکرد بیخدایی به مارکس باشد!
(4) این رویکرد صلبی به الوهیت که اورا ازصفات بشری ونیز برداشتهای متعارف ازطبیعت مانند خلاقیت به دور دانستن، میتواند ما را بااستدلالات کانت ونظرورنر هایزنبرگ هم آشتی دهد که برای علیت وزمان ومکان، واقعیتی نمیبینند ودرراستای اظهارات عرفا وفیلسوفان وحدت وجودی همچون ابن عربی واسپینوزا و سوامی ساتیانانداساراسواتی تلقی نمودکه میگوید: خدا را نه به مانند موجودی درکنارسایرموجودات که، مطلق وجود به اندیشه در بیاورید .
انا الحق کشف اسرار است مطلق/جز ازحق کیست تا گوید اناالحق/درآ دروادی ایمن که ناگاه/درختی گویدت"انی انالله"/روا باشد اناالحق ازدرختی/چرانبود روا ازنیکبختی. گلشن راز
زطول و عرض و ازعمق است اجسام/وجودی چون پدید آمد زاعدام/ازین جنس است اصل جمله عالم/چو دانستی بیارایمان وفالزم/جز از هست نیست دیگر هستی الحق/هوالحق گو وگر خواهی انالحق/. همان
5- مارتین هایدگر همچنانچه ابن عربی خدا را بصورت تنزیهی معرفی میکند، او بشر را بدین وجه صلبی میشناساند .