همنوع رابیگانه دیدن علت بدبختی انسانها...

                  هرچه مصیبت است از بیگانه هراسیست!!!
دکترناصرفکوهی که ازمرد مشناسان( انسان شناسان) سرشناس کشور است، بیگانه هراسی وبیگانه ستیزی وبیگانه گریزی را ازباستانی ترین فرهنگهای بشری  تاکنون قابل رد یابی میداند.
توجه داریم که درتمام نظامهای اجتماعی بشری !  قبل ازحضورفرهنگ که ازنظر مردمشناختی ، با تحریمهای جنسی آغازمیگردد ، بیگانه ستیزی غیبت دارد.
آیا جانوری سراغ داریم که  چنین گسترده وویرانگر باهمنوع بستیزد؟
چنین امری  یا وجود ندارد ویا درپاره ای  اوضاع غیرعادی برای قلیلی از حیوانات وآنهم شاید به ندرت اتفاق بیافتد، لیکن مهمترین خصم بشرکه سعادت زندگانی راازطریق انفکاک دربین اعضای جامعه با برنامه ریزی عصبی- کلامی ویرانگر  ازوی سلب کند، برای او کسی جز همنوعش نمیباشد.
درواقع ستیزباهمنوع وهمنوع آزاری ونوع کشی درجانداران طبیعی  استثناء، ودربشر فکور و اندیشمند ناآگاه به خویشتن! قاعده است.
بقول شاعر :
 ای ددان،  جنگلیان، جمع وحوش... ای حشرات..
شاختان، جمله بلند..
نیشتان، دشنه تیز..
چنگ ودندان شما باد قوی...
شما را که به تعبیر بشر فاقد عقلید و درعرف حیات  بهربقاء  میخورید ازدگرانواع طبیعت....
نه ازخون خودی تغذیه تان....
نه همنوع کشید....
.
.
.
پس باوجود ریشه حیوانی ما (علی رغم تایید مشروط یا غیرمشروط اکثریت زیست شناسان که تئوری تکامل را قبول دارند) که روشنفکران دینی هم برآن اذعان دارند، باید برای ریشه یابی میل به همنوع آزاری ، درکجا جستجو نمود؟
در تئوری به اعتقاد من شتابزده ! فروید که خشونت و پرخاشگری راغریزی میداند ؟
                    ............................................................
شاید حق بانیچه باشد که میگوید:منطقی سخن گوییم؛ بشرناموفق ترین حیوانیست که به طرزبسیارخطرناکی ازغریزه های خود منحرف شده است !.
بشریت نه تنها ازغریزه های خشن حیوانات دیگر که قاعدتا باید سهمی هم ازآنها داشته باشد! فراتررفته وآن را تشدید وتغلیظ نموده ، که ازغریزه های رده حیوانی بلافصل  خود نیز پارا فراتر گذارده و سفاک تر شده و قلب وی را سیاهی گرفته  وازچنگالش خون میچکد!!( به تعبیراریش فروم و تعدادی متفکرین دیگر: مغزبشر به قرن بیستم رسیده ولی قلب وی هنوز در عصرحجرباقی مانده است) ...
جانداران دیگر خصم ودشمن یکدیگر نیستند وپرخاش گونه های جانوری، متوجه دیگرهمنوعانشان میباشد ولی انسان، خیرخواهان خویش را نیز ازگزند اشکال مختلف ایذاء واذیت درامان نداشته است !!!
چه سادیسم و میل به تعدی وتجاوز و ویرانگری که با نیات موجه و وجدان پسند! علیه زندگی وآرامش  عادی و طبیعی دیگران که صورت نمیگیرد...
 انگیزه های درنده خویی نوع بشر چنانچه در جانداران دیگر  تشخیص داده شده، برای حفظ بقا  نیست و چه بسا کسانی را که جان ومالشان را برای ما فدامیکنند نیز با همه توان  تحقیر ونابود مینماییم!.
چه بسیار که نیکی میکنی و درعوض ناسپاسی میبینی؟!!!
اگرچنین امری را حاصل پرورش نادرست و جامعه ناسالم هم بینگاریم، میتوان ریشه  همه علل فوق را دراحساس بیگانگی انسان جستجو نمود که برخلاف خوی حیوانات دیگر؛ چنین منحرف رفتارکرده است!.
حیوانات دیگر براثر درآشتی قرارداشتن با خویشتن وطبیعت، در آرامش قرار دارند ولی ا نسان پرادعا!  درحین توان  فراروی ازطبیعت، به تخریب خویش و همنوع  میپردازد.
درقرآن چنین میفرماید:  فرشتگان دراعتراض به خلقت بشری پیش بینی میکنند که او خونریز وفاسد خواهد شد ولی آفریدگار آنان را گوشزد مینماید که دانش او فراتربوده و حکمت، بر خلقت وی اقتضا دارد.
باکمال تاسف تا کنون صرفا شاهد تحقق پیش بینی فرشتگان بوده ایم  وازتولد کامل و مبارک انسان که در برنامه خالق بوده است نشانی نمیبینیم وبه تعبیر اریش فروم: بیم آن میرود که انسان مرده بدنیا بیاید!!. شاید چون خودآگاهی که مهمترین عامل برای انسان شدن است را ازدست داده  و تعقل تنها، به آسانی به ابزاری مخرب و بلای نفس دگرگونی مییابد . خودآگاهی ما را متوجه وحدت با خویشتن و مردمان مینماید و فقدانش به جدایی و خودپرستی علیه دیگران منتهی میگردد و به تعبیری آفت عشق است .
دیگران رابیگانه حس نمودن، سرآغازهراس ونفرت ویابیتفاوتی به حال دیگران و نوع ستیرزیست و پی بردن به یگانگی باهمنوع ،هدف عشق. (ازنظرمردان، زنان ذهن وروانی پیچیده دارندوبه همان اندازه متهم! ولی باید اقرارنمود که زن درآمیزش بامرد، به صراحت و روشنی از یگانگی با او ووحدت حاصله سخن میگوید و مرد تنها به سلطه جسمی می اندیشد!!!)
درپرورش نادرست  ،  این والدین هراسناک از دیگران هستند که مدام به کودکان خود، عدم اعتماد به  همنوعان را درمقام غیر! به وی گوش زد مینمایند، ونه تنها این آموزه برانداز وویرانگر متوجه اعضای جامعه انسانی در خارج ازمحیط خانواده میباشد که نطفه خشونت و عداوت وگسست  را در بین اعضای خانواده هم، با مقایسه برادران وخواهران باهمدیگر براساس معیارهای مالی وبدنی و هوشی ...که ازبیخ وبن بامقام والای انسان به ماهو انسان درتعارض است ایجادمیماییم.پس ریشه اهریمنی انسان گرگ انسان است در نهادخانواده وبا تربیت پدرمدار باید جست.( اریش فروم درکتاب هنرعشق ورزیدن مادرمداری وپدرمداری را چنین وصف میکند : درپدرمداری توجه به ویژگیهای خاصیست که بایددرفرزندباشد تامقبول پدرواقع گردد وبچه بایدهرچه بیشتربه پدرشبیه باشد ولیکن مادرهمه فرزندان را درصورت ارتکاب گناه ونافرمانی هم یکسان دوست دارد وبدانها عشق میورزد. البته فروم یادآورمیشود این تقسیم بندی  انتزاعیست و درواقعیت شاید پدرومادری مخالف این خصوصیات وجودداشته باشد!)
  واینجاست که باید  ریشه های  بیگانه هراسی و بیگانه ستیزی را جستجو نمود.
روانکاوی چون فرانتس فانون، علت نفرت اروپاییان از یهودیان را دررشک بردن به ثروت فراوان اینان میبیند و حسد وستیز با سیاهان را به دلیل توان جنسی فوق العاده که برای آنان تصورشده که میتواند زنان غربی را ازچنگالشان دربیاورد! .
لیکن تمام این علل و بهانه ها،  به خودشیفتگی وعشق به خود وخویش را جداانگاشتن غربیها و هراس از غیرخویشتن قابل تقلیل نیست؟!
فیلسوفان مکتب اگزیستانسیالیسم (اصالت وجودی که ماهیت ازپیش معین وطراحی گشته انسان  درذهن خالق را ، صحیح نمیبینند) که دغدغه بشرداشته اند و فریب ظاهرمدنیت غرب را نخورده اند ، به معضل بیگانه ستیزی واحساس خطرناک حاصل  آن پرداخته اند.
ژان پل سارتر که درراس این جریان فکریست  درعبارت مشهوری ؛ دیگری را جهنم فرد تلقی میکند.هیهات براین واقعیت.....!!!
مگرمیتوان در شهرودیار ومملکتی آسوده زیست که متشکل از میلیونها نفراست و هرنفربرای دیگری سازوکارشکنجه و اذیت وآزار باشد؟!!
آیا نباید  درماهیت تعریف جامعه برای مردما نی که درظاهر دورهم جمع شده وباهم زیست دارند و درواقع آرزومندان فلاکت یکدیگرند، تردید داشت  وا تلاق واژه جامعه رابرای این مجموعه ازافراد، انحراف ازعینیت گرایی ووصفی خالی از معنا وکارکرد به نظردرآورد؟!.
آیا بیگانه هراسی ناشی از خودآگاهی بشریست ! که برای خویش هویتی مستقل ازدیگری قائل گردیده است ووحدت وهویت جمعی را فراموش نموده است؟
شاید عده ای ازین حدس وگمان خرسند گردند و بدلیل ریشه متعالی وروبه تکامل و روزافزون انسان،  که برای خود هویت وتشخص مستقلی قائل بوده است که بین دیگری وخود تفاوت میگذارد، آن را به فال نیک بگیرند!
اما تامل بیشتر درباره قضیه مورد بحث و بررسی اساطیر ومردمشناسی و تجربه های عرفانی، خلاف این رابازگو میکند.
مردمشناسانی مانند باخ اوفن و هنری لویس مورگان وبرانیسلاو مالینوفسکی وبریفالت ولوی استروس ولوی برول ویا فیسلوفانی مانند ژان ژاک روسو وکارل مارکس وروانشناسانی مانند ویلهلم رایش واریک فروم و....از دورانی درزندگی بشری یادمیکنند که با وجود رشد مغزی وعصبی همسان انسان کنونی؛ زندگانی سرشارازعشق به همدیگر داشته اند و نشانی ازین دیگری را بیگانه دیدن وازوی ترسیدن و براو شوریدن نبوده است.
جالب اینجاست که جوامع بشری اعم از شرق وغرب و دینی وغیردینی همه به طریقی مردمان داخل مرزوبوم جغرافیایی یا مذهبی خویش را دراتحاد ووحدت بحث مینمایند ودرعمل ، باهمسایه و همکارو همشهری وهم کیش و حتی اعضای درجه اول خانواده چون فرزندان و ووالدین ! وبرادر وخواهر ، چون غیر وخصم و ترسناک وغیرقابل اعتماد واطمینان برخوردمیکنند.
شاید غیرت جنسی هم –  از خود واژه هویداست !-  که در جوامع پدرسالار هزاره های اخیر مورد تاکید قرار گرفته ودراجتماعات مادرسالاری پیشین دیده نمیشود، ریشه درهمین غیر دیدن وغیریت !  و بیگانه نگری همسایه وهمنوع حاضردرجوامع  متاخر داشته  باشد.
اریک فروم (درگویش آلمانی که خاستگاه وی نیزآن دیار بوده است اریش فروم تلفظ میشود.) درمقام جامعه شناس وروانکاو ومتاله (دانشمدالهیات) دراثری ازخویش بنام گریزازآزادی که درجامعه شناسی، کلاسیک طبقه بندی شده است چنین میگوید:
آغازتاریخ اجتماعی بشرچنین بود که وی  ازحالت یکی بودن باجهان طبیعت بیرون آمد وازخویش به عنوان موجودی مجزا ازمحیط طبیعی ومردمان دیگرآگاه شد.این آگاهی تامدتی  دراز فروغی نداشت . فردهمچنان باعالم طبیعی واجتماعی که ازآن برخاسته بود بستگی داشت  وهرچند تاحدی ازخود به عنوان موجودی جداگانه آگاه بود درعین حال احساس میکرد که جزئی ازدنیای اطراف است .درتاریخ جدید  سیربیرون آمدن فرد ازعلقه های اولیه که میتوان آن را سیرتفرد یاکسب تعین وتشخص نامید درقرون بین دوره رفرم ( قرن شانزدهم وظهور فرقه مسیحی پروتستان واصلاح دینی) تازمان حاضربه اوج میرسد.
درتاریخ زندگی فرد نیزهمین سیرمشاهده میشود . کودک وقتی چشم به جهان میگشاید که دیگر بامادریکی نیست  وازآن پس ازلحاظ زیست شناسی موجودی است  جداازاو .
مع ذلک باآنکه این جدایی آغاز زندگی فردی آدمی است تامدت قابل ملاحظه ای ازنظر کاربا مادریکی میماند.(گریز ازآزادی ص 44ترجمه عزت الله فولادوند)
اریش فروم از مقدمات مزبور میخواهد آگاهی وخودآگاهی متعالیتر را نتیجه بگیرد که  براین اعتقادم که نتیجه گیری اشتباهیست!
نه تنها اریش فروم که جولیان جینز ( دانشمند مهم اعصاب که گفته میشود درروانشناسی قرن بیست ویکم انقلابی برپانموده است) و .. هم هرنوع آگاهی یاخودآگاهی جدید را ظاهرا آگاهی پیشرو یاد میکنند که متاسفانه !  چنین تاویلی درباره اسطوره هبوط به نقل ازتورات وانجیل هم صورت پذیرفته است!.
درحقیقت  سقوط آگاهی به درجات پایین که بعدازهبوط درتاویل اسطوره  ادیان ابراهیمی ویا برداشتهای جامعه شناسانه فروم یا عصب شناسانه جینز و ... مورد بحث قرارمیگیرد  صرفا باید نوع جدید شناخت وآگاهی تلقی گردد ونه خودآگاهی جدید که تلویحا به تمجدید ازآن پرداخته شده است!.
درآگاهی بالاتر که در سلامت روان یا تجربه های عرفانی مشاهده میکنیم،  فرد صاحب تجربه به همان نسبت مسالمت جوتر و سودمند به حا ل خود ودیگران است ولی دراشخاص عصبی یاکسانی که ازهیچ ستیزوخشونت وفسادی علیه دیگران وسلامت روانی وانسانی خویش کوتاهی نمیکنند (هرچند شخص حاضرنمیشود خودرا ناآگاه تلقی نماید !)  میدانیم فرو وگروه مزبوردرمرحله نازلتری ازآگاهی قرارگرفته است.
اریش فروم خود جزوآن دسته از اندیشمندان ونویسندگان مغرب زمین است که قرون وسطی رابرای انسان غربی، محیطی کمترناسالم ذکرمیکند تا سده های بعد ازرنسانس،  ولی مرتکب این اشتباه نیزمیگردد!.
شاید این یکی ازتناقضات نهفته دراندیشه های این دانشمد بزرگ باشد که هم خودآگاهی را ضروری دیده وهم درکارکرد مثبت آن عملا باتردید نگریسته!.
یا کسانی ازمسیحیت که از خوردن میوه دانش وآگاهی سخن به میان می آورند که موجبات هبوط آدم وحوا را فراهم آورده است و ناخرسندند که بهشت را ازکف داده اند ولیکن باز حرمت آگاهی را نگاه نداشته ودوران بعد ازسقوط بشرراازگذشته بهشتینش ، همراه باآگاهی یاد میکنند!.
پیشنهاد آنست که آگاهی های مخرب نوع دوم و نازل را باهمان آگاهی پایینتربنامیم تا به آن نوع ازآگاهی که به سلامت روان فرد وجامعه می انجامد اهانتی نشده باشد و هم راهنمایمان گردد تا به سوی شناخت وآگاهی بالاتر و طبیعی تر که موجب رستگاریست رهسپارشویم .
اصولا باید ماهیت آگاهی را بشناسیم تا کارکرد آن را هم تشخیص دهیم.
نیچه درباره آگاهی چنین گفه است:
چیزیکه یکباره توام بااطمینان وظرافتی ناگفتنی دیده یاشنیده میشود، چیزیکه انسان را دراعماق هستیش به هیجان در می آورد وواژگون میسازد.
آیا تداوم آگاهی دربشریت حضوردارد که چنین منحرف و مخرب رفتارمیکند و ازتحولی مثبت خبری نیست؟
البته این نوع ازآگاهی را بنا به تعریف، بیشتردرتجربه های دینی که درمواجهه با دیگران  روی میدهد میتوان تاویل نمود ولیکن ماهیت رهایی بخش آن درست به نگارش درآمده است.
اریش فروم خود را جزو آن گروه اندک از نویسندگان و باورمندان میداند که به اعصارمادرسالار معتقد ووفاداراست وچنانچه خود وی بازگو میکند : درآن اعصار بشردر زندگی بهشت گونه ای میزیسته و افرادانسانی، تمامی اموال وداشته هایشان رادرتقسیم مساوی باهمدیگر سهیم بوده اند ومالکیتی وجودنداشته است تابرسرتصاحب آن بستیزند  و درفقدان امنیتی که اکنون در مواجهه باهمنوع احساس میکند،  اورابیگانه دیده وبااو به دشمنی رفتارنمایند.
لیکن بشر درتداوم نظامهای اجتماعی مادرسالارپس ازتکامل اخیرش تحت عنوان هوموساپین  ازحیوانیت بیرون آمده(یک میلیون سال زندگی اجتماعی بشر درپیش وپس ازظهور هوموساپین، مادرسالاریست مگراین چندهزاره اخیربعد انقلاب کشاورزی وشروع تمدن که پدرسالاری وویرانگریست) و لذا درتبیین سیر ومنشا  خروج از سعادت و وحدت آغازین،  خطا رفته  ولی درتعلیل و علت یابی ریشه خوی درند گی دروی که شروع بیگانه  وهمنوع هراسی است ، راه صواب میرود.
همنوع.....!!!!
چه واژه ومعنا و حقیقت مظلوم و خالی از وجه تسمیه ونامی بی مسما...
باهمنوع چه عدواتها وخیانتها وآزارگریها و قتل وشکنجه ها روا داشته نمیشود...
اصولا تمامی مرکزیت ثقل مبارزات وجنگ وخصومت بشرباهمین همنوع است!!!
با دایناسور! ودرندگان وسیل وزلزله و آتشفشان و دیگر گونه های بلیه وبیماریها وامراض جسمانی و....نیست.
به گفته توماس هابز(که درمحیط سراپاخشونت وخونریزی  روزگارگذراند و تجربه تلخی ازبشر بدست آورد  و به مطالعه انسانهای سالم وطبیعی اعصارمادرسالار دسترسی نداشت تاعبارت مشهورش را به همه زمانها ومکانها تعمیم نبخشد!): انسان، گرگ انسان است.
آیا جامعه ای را که اعضای آن همدیگررا مانند گرگ که گوسفند را میدرد، بدرند میتوان جامعه نام نهاد؟!!!آیاجامعه دراشاره به اجتماع اعضا یی نباید باشد که درانسجام ویکپارچگی هستند؟ آیا انسانهای هزاره های اخیر چنین بوده یا هستند؟
این همان جهنمی نیست که فرانتس کافکا میگوید : کسی چه میداند؟ شاید این جهان ما جهنم سیارات دیگرباشد!!
نتیجه گیری فوق بااسطوره های دینی و مفاهیم ژرف عرفانی هم در باره وضعیت بشری  سازگار است !.
ولی هرچه باشد ، نه این جوامع هزارهای اخیر تاریخ بشری  با آگاهیهای متعالی ازپیش داشته وازدست داده ! ورفتارهای موجود!!! خصوصیات یک جامعه را درتعریف صحیح دارد ، و نه اعضای آن، خاصیت واقعی ودرست که ازیک عضو کامل قابل انتظار است !!!....
البته داده هایی دردست است که  دراساطیر به چشم میخورد و در آثارباستانشناسی هم قابل ردیابست که ، انسان پس از شروع زندگی اجتماعیش  که از سوی مردمشناسان معتبری جامعه مادرسالار نام بگیرد یا با هرنام دیگری بخوانیم ، مستقیم به جهنم پدرسالاری هزارهای اخیرکه درنام نهادن  این جوامع ،این بار  تردیدی نیست ! نیافتاده است .
همچنانکه اریش فروم خودآگاهی یکسان و جدیدی برای فرد وجامعه میبیند مانیز، میتوانیم چنین تحلیلی را درباره سرگذشت فرد وجامعه بکاربندیم.
پس ازدوران وحدت اولیه که بشردرآشتی باخویشتن وهمنوع و جهان قراردارد وطبعا بدورازبیگانه تلقی شدن همنوع توسط وی، که هم روانشناسان و مردمشناسان والبته فلاسفه  درباره فردوجامعه میپذیرند ، خودگاهی متعالی موسوم به هوموساپین یاانسان اندیشمند دارای آگاهی متعالی ، دیده می شود .
این انسان خودآگاه متفکر،  دورانی را درهمین کره زمین زیسته است ولی تحت تاثیر نیروهای درونی یا بیرونی به دام سقوط  ازآگاهی متعالی خود میافتد که عرفا به تفصیل و دقیق مراتب این نزول را تبیین مینمایند ودرمردمشناسی هم به ثبت درآمده است .
به نظرمی رسد که حق بااریش فروم و زیست شناسان باشد که انسان دورانی حیوانی را سپری نموده است وسپس وارد سطح جدید وبرتری ازآگاهی میگردد.
ولی دقت وتامل بیشتر میطلبد که رنج ومشقت هزاره های اخیر را که طبعا پس از حضور آگاهی برتر در آفرینش وی میباشد، عامل این مرارتها نبینیم و بالعکس دورشدن ازروند تکاملی اخیراوست که به گم کردن واقعیت ساختمان وجودی او منجرمیگردد وازحقیقت برتر خویش دور میشود وبه همان نسبت هم از آرامش دوران حیوانی  وماقبل انسانی خویش دورمیگردد،  وهم  ازالوهیت بدست آمده بعدی که موسوم به انسان اندیشمند خودآگاه است نیز فرو می افتد.
دراین تعریف ، دردرجه اول این بیگانگی ازهمنوع نیست که علت درنده خویی و ددمنشی اومیباشد،  که بیگانگی ازخویش و ره نبردن به شناخت ولمس حقیقت انسانی اوست، که وی را ازسعادت و خدایی نمودن ( خلیفه الله) و حکومت بر هستی بازداشته است.
درواقع پس از شروع احساس بیگانگی ازخود ، بیگانگی از همنوع هم پدید می آید که دربیان وتحلیل اریش فروم که نیچه و کیرکگارد وفرانتس کافکا را نیز هم آوا باخود  بحث مینماید ، احساسی از ناتوانی وتفرد وتنهایی سربرمیکشد و ایمنی وآرامش وی را به یغما وتاراج میبرد.
 این احساس ناتوانی وعدم امنیت  درمواجه با دیگران و طبیعت و البته خویشتن ! چنان هولناک و غیرقابل تحمل است که برای احساس وابراز وجود وهویت ، ناچار از دیگر آزاری و اعمال سلطه برآنان و شروع ستیز با جهان وخویشتن است!!!
شاید ژاک دریدا که به اعتقاد عده ای  ازسازمانهای فرهنگی وابسته به مراکزجاسوسی  خدمتگذارکاپیتالیسم غربی به ناحق مهمترین فیلسوف قرن بیستم نام میگیرد را ، بتوان در یکی ازاعترافاتش! همنوایی نمود وهم به انگیزه های او دررویکردهای فلسفی انسان ستیزش پی برد! وآن اینکه گفت : اگرمیتوانستم هویت خود رادریابم دیگرجایی برای نوشتن وزندگی کردن نبود! .
اوکه همه تحقیرهارا متوجه نظامهای انسانگرا وسالم جمعیتهای فاقد نوشتارمینماید ، اصالتا نوشتار را نیز چنین مینگرد .
واشاره ایست به درد فقدان هویت، که دامنگیر همه انسانهای بیگانه باخویشتن وکسانیست که درجامعه ای میزیند که بیگانگی باهمنوع درآن موج میزند.
شاید درچنین جوامعی فرد ظاهرا احساس هویت نماید، لیکن درنهانگاه ذهن وروانش از بیگانگی با دیگران دررنج وتعب است! و عواقب این بیگانگی را باانواع نشانگان و آسیبهای روانی ازخود بروز میدهد و یا توسط همسایگان! به غرور و تکبر و ...متهم میگردد وازسوی تحلیل گران ریزبین و دقیق، به فقدان قلب سلیم!.
 درهمین ارتباط باید افزود: دیگران ازیاد میبرند که ماهمنوع وبرادروبرابریم، وجهان پیرامونی، مادر و دامن پرمهرماست و لذا هرچند درشعارهای میهن پرستانه و تبلیغات دینی واومانیسم اخیرغربی ! از اخوت وبرادری دستجات متعلق به خویش سخن براند که به نوبه خود به دلیل ماهیت نارسیستیک بودن آن تخریبگر وضد انسانی ست،  لیکن بشریت حتی درهمین محدوده تعریف شده و جایگاه تنگ  ومحدود هم حاضربه اعما ل مهر و ومودت ودوستی صادقانه و برابر نبوده ونمیباشد!.
ازهویت فردی و جمعی محدود (چنانچه ذکرشد مانند منیت های فردی درقالب ثروت ومدرک ودانش وزیبایی و.. بیشتر ویاطائفه و ملیت و زبان وآئین وبرتردرسطح جمعیتی) سخن میگوید ودراحرازوکسب آن هم درحقیقت راه به جایی نمیبرد ونبرده است ورفتارهای مغایر با نوع دوستی و خودخواهی ددمنشانه وحقیرانه اش حاکی ازین امرست!.
این ناتوانی بطور اعم که درفرد وجوامع به چشم می خورد وهم ناتوانی دراحراز هویتی منسجم وسازنده و غیرویرانگر، که عمویت دارد وغیرقابل دسترسی ست بدلیل رهایی از هویت جمعی دوران حیوانی و بیگانگی باخویشتن بیکران ومساوی همه هستی بعد ازتکامل انسانی بعدیست! که خدا وند، خویشتن را بخاطر آن درسوره علق  تمجید نموده است.(اصلاح کنم)
سیستمهای روانکاوی فروید ویونگ و فروم و .... که شامل آشتی باناخودآگاهیست، برای ترمیم انسانی است که درمسیر اجتماعی شدن ویا ازطریق اطرافیان نوزاد تازه بدنیا آمده ( تقسیم روان به خوداگاه وناهشیارازکودکی شکل میگیرد) ازدیدرس و نگاه و دستیابی آن ناخوداگاهی غنی دورشده است .
کنفوسیوس، حکیم چینی در سیصد سال قبل ازمیلاد،  صداقت باخویشتن ودیگران را درهمین رابطه  توصیه میکند و مراقبه عرفانی درجهت دستیابی به فضایل وکمالات انسانی یا اخد قدرتهای اعجازگونه وجادویی نیز، دراین راستا توصیه شده است.
نظام روانکاوی فروید وفرویدیستها ی بعدی  نیزبرای دستیابی به کمالات انسانی دراسارت ناهشیاری ( اگراز نیروهای ناهشیارضمیر غفلت کنیم به شکل مخرب اثرمیگذارند ولیکن درصوت توجه ودرک وآشتی با آن، به ما توان الهی میبخشند!) ،ونیروهای اعجازگونه وجادویی، باغلبه برعواطف بیمارگونه ورمز گشایی ازاسطوره ها، دراین ارتباط انجام میگرد.
برای اندک  کسانی هم که پایبند متون  دینی درادیان ابراهیمی بوده وهستند، عبادات مرسوم  همین اثررا به جای گذارده تا ازکمالات انسانی و کرامات خارق العاده بهره مندگردند.
عرفای اسلامی ومسیحی ویهودی هم مانند پیروان واقعی این ادیان توانسته اند با وصل به خویشتن انسانی وسلوک خاص ، مسیرنام برده شده را به پیمایند.
موراد مزبور تنها  درسطوح فردی کارکرد دارد و برای اصلاح فرد  میباشد ومع الاسف تعداد نادری را دربرمیگیرد که برای اعاده حیثیت به بشریت فاسد ستمکار کفایت نمیکند! .
لیکن درلایه های گسترده تراجتماع  و درپیچیدن نسخه برای اکثریتی از بشریت تا به فطرت بازگردند وبهشت وسعادت درون را تجربه نماید ، باید ازنفی مالکیت براموال و اشخاص مدد گرفت ، که مارکسیسم  آن را از داده های مردمشناسی اخذ کرده است وفرویدیسم از شوپنهاور که متاثرازعرفان بوده است!، ولیکن  دربطن اندیشه های اصیل دینی قبل ازهمه اینان قابل ردیابیست!!!..
نویسندگان اسلامی معاصر درتوجیه نابرابریهای موجود بین زن ومرد یا تجویز برده داری وازین قبیل ... که درشرایع دینی به چشم میخورد به حق ، برخورد فرهنگی و اقدام به سست نمودن پایه های این قوانین انسان گریز را دردستورات دینی گوشزد مینمایند.
شاید توصیه حضرت محمد(ص) به واقعیت بخشیدن به اخوت دینی دربین مهاجروانصارحین هجرت ایشان به مدینه که موجب شد یاران وی درمدینه اموال خویش رابامهاجرین تقسیم کنند وحتی درصورت برخورداری ازبیشترازیک زن ، دومی یا سومی و ... را به سود برادردینیش طلاق بدهند، گامی درراستای حذف مالکیت اقتصادی وجنسی درجامعه بشری و خصوصا دینی آن برهه زمانی بوده است!.
ودرواقعه عقد نمودن همسرمطلقه زید حارثه پسرخوانده خود نیز، شاید هدف مبارزه با تابو وممنوعیت شدید نظام پدرسالاری است که باتحریم وتحدید عشق و نگاههای جنسی مشخص میشه!، والبت چنانچه درسوره حجر اشاره شده است شدیدا انجام این ماموریت برشانه های حضرت محمد(ص) سنگینی میکرد.
شواهد عدیده ای درروانشنسی اعم از تردید های فروید ! ودیگردانشمندان این علم و درعرفان ومردمشناسی واساطیر، دال بر غریزی باقی نماندن میل جنسی وجود دارد، ولیکن امر مالکیت برآن  شاید ازاهم موانعی باشد که بیگانگی و رقابت و مسابقه وستیزبین همنوع را تشدید نموده است وبه همان نسبت باید برای هدف دین واخلاق وعلم ودانش که باید کمک به شکوفایی و تحقق انسان باشد این موانع ازراه زدوده شوند که درصورت اغفال ازاین خطرقریب الوقوع، به زودی  بامحو آدمی یا سعادت وسلامت وی برکره خاکی مواجه گردیم .
وقتی انسان مریض است وسلامت او درمخاطره ست باید قرائتهای سنتی وکلاسیک ازآن موردتجدید نظرواقع گردد.
مطالعه انسان و سیرزندگی اش اززمانهای  دور که درعلم مردمشناسی به نگرش درمیآید، جای تردید بجای نمیگذارد که مالکیت اقتصادی وجنسی،  ریشه دردین ندارد و قبل ازظهورادیان ابراهیمی وحتی روایت یهودی ازتاریخچه خلقت آدم(ع)،  وجودداشته اند و تنها دراین مواردف  ادیان ای بسا محافظه کارانه صرفا به امضاء مبادرت ورزیده اند!.
عدالت معروف  حضرت عمر(ص) که یکسال قبل ازشهادتش سوگند یادمیکند اگر سال دیگر زنده باشد دراجرای قانونی بنام دیوان، اجازه نخواهد داد هیچ ساختمانی تنها یک آجر ازساختمان همسایه مسلمانش بالاتررفته باشد گامی دیگر دراین ناحیه بود که با طرح توطئه ترور آن بزرگوار، خنثی گردید وبه اجرا درنیامد.
جامعه سرمایه داری سده های اخیر، برپایه انواع  مالکیت های فارغ ازحدود وثغور، بناشده که بیگانگی وخصومت بین  اعضای جامعه انسانی را که میبایستی چنان یک پیکره وبدنه وارگانیسم واحد عمل مینمود، ایجادوبلکه تشدید نموده است.
نظام اجتماعی برپایه دین، باید این نهادها وسازمانهای اجتماعی را فدای انسان نماید.
به هوش باشیم که ما ازدین دورشده ایم و به خدمت قوانینی درآمده ایم که قبل ازظهورادیان وپیامبران وجودداشته اند و هیچ مدرکی دال بر الهی بودن آن نداریم، هرچند بنا به مصلحت درمتون دینی هم  درج شده باشد که مانند بعضی از متون قدیمی  میتوانست یا میتواند  مشمول آیات منسوخ قرار گیرد.
وبه هوش باشیم که دانشمندان دینی نباید همچون صاحبان منافع نظام سرمایه داری ازرسوم کهن جوامع آلوده انسانی به دفاع  برخیزند و رنج واندوه و ضجه بینوایان و محرومان و ستم دیدگان، قلب آنان را به درد نیاورد.
خدا وند را باید نزد د لشکستگان ومستضعفان و تحقیرشدگان ورانده شدگان جامعه دیانت ستیز با صبغه  دینی پیداکرد.
اگر توجه انسان را از ثروت ولذت بیشترکه توسط دارندگان آن متاعی گرانقدر تبلیغ میگردد منصرف نماییم ، انسانی متولد میگردد که معنویات مشغله او خواهد بود و لذت وصا ل با ماوراء الطبیعه ، لذات حقیرجسمانی را درنزدش کم رنگ و توهم جلوه خواهدداد واین آرمان ادیان درپرورش انسان است.
فیزیک کوانتوم که از پیشرفته ترین علوم ودانشهای تجربی ست سهولت  تحقق این آرمانهای معنوی را به ما نشان میدهد.

 

 

 

 


 

 

 

 

درباره خدا...

درمنطق الطیر عطار دهها یاصدها مرغ بدنبال  سیمرغ  میگردند که اوراپیداکنند وپس ازتلفنات بسیاردرطی مسیر به خودنگاهی انداخته  ومیبینند که سی عد ازآنها باقی مانده ولذا سیمرغ خود آنانند.

این رویکرد شاید همان وجدت وجودی باشد که عرفا ازآن دم میزنند.

 

تئولوژی ( خداشناسی) همان آ نتروپولوژی( انسان شناسی ) ست. تفسیروشرح آن همان برداشت ازسیمرغ است که عطار بازبانی شاعرانه تبیین نمود.

البته شنونده یاخواننده متن شاید ذهنا چنان پروگرام گردیده باشد که برخدای انسانگونه تکیه کرده باشد و لذاست که دیکتاتور انقلابی !فرانسوی روبسپیر درآن دوره که اواخرسده هیجده بود ،چنین ابرازنمود: کسی که خدایی بیافریند تا جایگزین خدای پیشین گردد باهمه کارکردهای اله قبلی ، نابغه ایست بینظیر وکسیکه خدای قبلی را ازبین ببرد وجایگزینی برایش نسازد احمقی فوق االعاده است.

چراکسی که جایگزین مناسبی برای خدا ندارد احمق یاشخص سودمندی نخواهد بود؟ چونکه یکسری کارکردهایی خدای انسانگونه دارد ،که بانفی آن، سدمات جبران ناپذیری را ذهن وروان فردمیبیند که توسط رواندرمانگرانی مانند اریش فروم وکارل گوستاویونگ توضیح داده شده است وروشن است.

درهمین راستا بود که داستایوسکی دررمان برادران کارامازوف اززبان یکی ازقهرمان داستانش میگوید که اگرخدامرده باشد انجام هرکاری مجاز است ! که میتواند هم برداشت غلطی باشد ازانسان !وهم توسط کسانی که ازروان متعادلی برخوردارنباشد مورد بهره برداری خسارت بار قرارگیرد.

اشتباه تحلیل داستایوسکی دال بر بی اعتمادی به انسان از شناخت نادرست او ازانسان است که امثال توماس هایزهم وقتی انسان راگرگ انسان معرفی میکند مرتکب آن گردیده است.

شاید اینان صرفا به انسان چندهزارسال اخیراشاره دارند که بقول جولیان جینز دارای اگاهی تثبیت شده درنیمکره چپ مغزی هستند و ازهیچ خودپرستی ودنائتی برانیل به مقاصد فردی کوتاهی نمیکنند که البته شامل همه انسانها نبوده هرچند اکثریت بشریت اخیررا دبرگرفته است.

لذاست که براین اعتقاد هستم که برای رسیدن به قوای متعالی خویش( که اریش فروم میگه آن را بوسیله سمبل خدا تعبیر کرده اند ) عموما ما انسانهای پروگرام وشرطی شده درفرهنگ کنونی لازمه از نمادهای خدا بهره ببریم!!
یعنی اینکه اگر بامعضل ومشکلی مواجه گردیدیم( یابرای کسب آرامش کافی درزندگی روزمره!) به همان نحو که یک مومن توسل ودعا وتوکل میکند ، ماهم همان کاررا بکنیم تاقوای عمیق خویش را به خدمت بگیریم وگرنه باامر صریح ومستقیم ! به نیروهای درون نمیتوان ازاین این تواناییهای ذاتی خویش مدد جست!
نباید تعصب داشت که چون نوع توصیفی که درباره خدا ازدوران کودکی برای ما صورت گرفته توصیفی انسانی بوده وما خدایی باصفات غضب و مهرانسانی راخدادانسته ایم باکل این نماد قهرکنیم!
راه دسترسی ما به توانهای ناهشیاردرون عموما همین توکل وادعیه وتوسلهاست.
شاید جادوگران و عرفای بزرگ و انبیا و مقدسین ، با مراقبه های نیرومند واصولی بتوانند آسان به نیروهای ژرف انسانی خویش برسند ولی ماانسانهای معمولی گرفتاردر پنجه اقتصاد ومالکیت خصوصی که دنیامداری و سکس بدون عشق و رقابت مالی همه الوهیت وایده آلهای نهایی مارا تعیین کرده، راه ساده ای برای الوهیت حقیقی درون ، غیر سلوکهای متعارف دینی ومذهبی نداریم

البته چنانچه اریش فروم از قدیس فرانسوی پیره یادمیکنه : که امروزه روز مهم نیست چه کسی به خد ااعتقادداره وچه کسی نداره.
مهم اینه چه کسی دلش برای دیگری میسوزه وچه کسی ککشم نمیگزه.
بقول ابوسعیدابولخیر باید صاحبدل شد.
ای بسا مسلمان ومسیحی ویهوی وهندو که ازهزاران سگ هاروحیوان بیمارمضرترهستن وازسران ادیان ومذاهب هم میباشند وای بسا انسان نامعتقدبه خدا که همه عمرش صرف مردم نوازیست..
پس صرف تدین واعتقادبخدایابی خدایی که ازآغاز وعده انسانیت ونیک نفسی ومژده سعادت میده اهمیتی نداره .
اما پاره ای انتقاداتی که درسده های اخیرشاید به خدای مورد اشاره ادیان ابراهیمی شده اینه که این خدای مورد وصف تورات وانجیل وقرآن ؛ صفات بشری دارد که به آسانی میشه ردش را گرفت که ازشروع سلطه فرهنگ پدرسالاری و اجتماعات برپایه پادشاه یارییس قبیله مقتدر چنین رویکردی درانسانها به چشم دراومده است.یعنی این خدا برگرفته ازدید بشربه قدرت پادشاهان سلطه جو وازین قبیله ...
دراین راستا ابن عربی صوفی اندلسی مسلمان درفصوص میگه که درقبل ازحضرت ابراهیم ویعنی زمانه نوح نبی ؛ خدا رو چنانچه اریش فروم میگه! باصفات صلبی میشناختند(اریش فروم درجایی خدا روزیر سوال میبره بطورکلی که صفات متعالی بشررو که باخودداره وبه خدانسبت داده تحلیل کرده-مانندفوئرباخ- ولی درکتاب همانند خدایان خواهیدشد میگه: میتونیم بگیم خداچی نیست ولی نمیتوان گفت خداچیست؟).
یعنی وقتی ازخداسخن میرفت میگفتن خدا رو به هیچ چیزوشخصی نمیتوان تشبیه نمود یا بدان تعریف بتوان اوراشناخت.
اما اززمان ابراهیم خدارا باصفات تشبیهی انسانی وآنهم انسان بزرگ جامعه ومثل فردی قوی یاقویترین فرد جامعه معرفی نمودند که مثلا علیم وقدیرو شنواو بیناست.
آری اززمان سلطه نظام پدرسالاری خدای انسانی که شبیه پادشاه یارییس قبیله مقتدره معرفی شده که جا داره مورد نقدقراربگیره لیکن درزمانهای نوح وقبل ازاو خدا روچونان وجودی غیرانسانی وغیرقابل وصف وتعریف معرفی میکردند.
این نقدبصورت بسیارصریحش درمصاحبه اکبرگنجی بابی بی سی پخش شدکه به دلیل همین ضعف درمعرفی خدا باید به تردید درآن پرداخت.


راههایی برای پیشگویی نمودن:

اوسپنسکی ریاضیدان و عارف و تئوری پرداز زیست شناسی اهل روسیه ست که آثار زیبایی به نگارش درآورده.

راجنیش اشو که عارف بلند پایه هندوستانیست و عموما باایشان آشنایی داریم ، درکتابش بنام آنگاه نبود م میگه: که از نوجوانی کتابهای اوسپنسکی رو خریداری و میخونده و باوجود کتابخانه غنی خویش بالغ بر150000 جلد کتاب(یکصدوپنجاه هزار) دردانشگاه نیزهنگام تحصیل فلسفه بدلیل اخراج مدامش توسط اساتید ! که از بروز بودن مطالعات وی شاکی بوده ، اوقاتشو مدام به خوندن کتاب اختصاص میداده و کتب زیادی ازبرتراند راسل و جبران خلیل جبران وازین قبیل ... خونده ولی کتابی به اهمیت و غنای ارغنون سوم ازاو سپنسکی تاکنون ندیده است!!

دراین کتاب که به معنای سومین معیاراندیشه هستش و پس از ارغنون ارسطو و نو ارغنون فرانسیس بیکن سومین نام میگیرد ، اوسپنسکی به کانت میپردازه وجنبه هایی ازفلسفه ش که نادیده گرفته شده واینکه کانت میگوید واستدلال میکند که زمان ومکان واقعیت بیرونی نداشته وذهن انسانها برای ادراک خویش ، ازاین فیلترهای شناخت سود میجوید.

البته کانت نه تنها زمان ومکان را غیرواقعی گفته که علییت را نیز همچنان تنها فیلتری برای شناسایی نام میبرد که اوسپنسکی بدان نمیپردازد.

هایزنبرک که نظریه عدم قطعیتش معروف میباشد درمقام فیزیکدان کوانتوم مانند کانت اینباردرجایگاه علم ، هم نظربا کانت واقعیت زمان و مکان وعلیت را مردود دانسته وآن را غیرواقعی میداند.

اوسپنسکی دراین کتاب ازآخرین نظریات داده شده تاسال 1920 مددجسته وهم فلسفه های شوپنهاور ونیچه و... و هندسه وریاضیات بی نهایت ومنطق تضاد ، تا تجارب عرفانی و اشراق و اعجاز انبیاء و جادو را به شیوه های غیرپوزیتیوستی معتبرجلوه داده وشدیدا نارساییهای روشهای پوزیتیویستی را گوشزد کند.

البته غالب استنادات وی برپایه بعد چهارم مکانیست که تحلیل وتوجیه آن را مدیریت محترم کلوب جیمز رد فیلد وپیشگویی آسمانی، دربخش مقالات -شماره 64 به خوبی منعکس فرموده اند.

لذا برایآشنایی با مقوله بعد چهارم اعضای ارجمند میتوانند به مطالعه این مقاله بپردازند!

اما نکته اینکه با دسترسی جادوگر وپیامبران وعرفا به بعد چهارم مکانی پدیده زمانی برای موجودی مانند انسان که عادتا سه بعد را میتواند حس کند ، خروج ازمکان وزمانهای قبلی وقاعدتا نرمهای علیتی وعلت ومعلولی ممکن میگردد.

شخص پیشگو نیز چه درمقام پیامبر یا عارف وجادوگر باممارستهای خاص که غالبا مراقبه بوده و شیوه مرقبه واقعی هم اتفاقا توسط دوستان درهمین کلوب ودربخش مقالات نقل گردیده ، راهیست تا اززمان حال فاصله بگیریم وآینده وحال وگذشته را با خروج ازمکان فعلی ، همزمان تجربه نماییم!

یاچنانچه ازافلاطون نقل گردیده است که اگر مشاهده گری که دریک اتاقک کوچکی قرارگرفته وناظر عبور شمارزیادی شترباشد ، تنها دریک زمان خاصی مثلا یک دقیقه تعداد اندکی ازانها راخواهد دید ولی اگرهمین شخص به پشت بام همین اتاق رفته و ادراک وجایگاه مکانی خویش را بالاببرد درهمان زمان میتواند همه شترهایی را که میبایستی زمان بیشتری درانتظارمیماند تا ببیند را در یک زمان نگاه کند!

یعنی اینکه ظرف زمانی کاملا محدود به ظرف مکانی وادراک مکانی بوده وحتی چنانچه از پولس رسول باتحیرنقل میکند: و درمحبت ریشه کرده وبنیاد نهاده استطاعت یابید که با تمامی مقدسین ادراک کنید که عرض وطول وعمق وبلندی چیست. قداست فردی را هم تحت تاثیر میزان ادراک مکانی معرفی میکند.

الغرض! اگربتوانیم بامراقبه و شیوه های دیگر ....از حصارمکانی فعلی اوج بگیریم ، میتوانیم بر تنگنای زمانی غالب شده وآینده وگذشته وحال را یکجا تجربه نماییم.

تفصیل رابطه ادراک موجودات زنده، اعم ازحلزون که یک بعدرا میشناسد ولذا تنها میتواند بریک خط مستقیم رفته وبرگردد و امثال حیوانات دیگر مانند سگ و ازین قبیل که بادرک دو بعدی شاید تنها رنگهای سیاه وسفید را تمییز بدهند وانسان که با درک فضای سه بعدی در محدوده زمانی اسیرشده است وهمه جنایات و فجایعی که انجام میده به این برمیگرده! تفصیل بیشتری میطلبد که به کمک دوستان انشالله بیشتردرباره ش بحث کنیم.

 

بنده دقیقا نمیدانم پیشگویان بزرگ ازچه روشهایی برای دیدن آینده استفاده میکنند، که البته طالع بینی و بررسی مدارستارگان وسیارت ومنظومه ها نیز مورد استفاده واقع میگردد وهم شاید ازراه مراجعی چون یی چینگ ، بتوان با اتصال به ضمیرناهشیار که ازمنظر کارل گوستاو یونگ، نیروهای خداگونه ما را درخویش نهفته داشته و لابد فرازمانی وفرامکانیست و آگاهی برترما رانیزدرخود دارد، بتوان به آینده نگریست.

لیکن مراقبه به عنوان راهی برای پیشگویی را ، هرچندکه ندیده ام موردبحث قراربگیرد ( منظورم سازو کار و مکانیسم آن)، اما شاید چنانچه درغیر استفاده های متعارف ازمراقبه که برای بازگشت به خویشتن واقعی وحذف نیروهای ناهشیار و منفی ضمیر که براثرسوء تربیت حاصل میگردد باشد، برای امرفرازمان رفتن بهره جسته شود، باید درمراقبه عمیق وکامل قصد مراقبه گر فراتررفتن اززمان باشد تا این امرمحقق گردد.

سوامی ساتیاناندا ساراسواتی موسس دانشگاه یوگای بیهارهندوستان که بشکلی استثنایی مرحله دومین سامادهی را دریافته است! برای تقویت احساس شنوایی یعنی شنود اصواتی که درمکانهای دوری قراردارند ویادیدن اماکنی که دردوردستها هستند ویا تغیرهیکل به پیکری غول آسا که توسط اشخاصی انجام میگیرد میگوید درحین مراقبه باید نیت وقصدتو شنیدن ازراه دور و یادیدن آن و یا تجسم خویش بصورت غول آسا باشد تااین امرمحقق گردد.

لذا اگرمرادپیشگویی باشد باید لازم باشد مراقبه گردرحین مراقبه کامل و صحیح مدام قصد اطلاع از زمانهای آینده رو درخویش داشته باشد تا بدان نایل گردد.

لینداگومن نیزدرمقام بزرگترین طالع بین کنونی میگوید اگر زمان دقیق تولد فرد همراه مکان تولدش مشخص باشد میتوان آینده او را پیشگویی نمود.