پیرامون هبوط از بهشت و منزلگه اولیه :
من ملک بودم وفردوس برین جایم بود / آدم آورد دراین دیر خراب آبادم . خواجه حافظ
پیشینه بحث در ذهن نگارنده:
از سن دوازده سالگی که تحت تعلیم ویژه دینی قرار گرفتم ، احساس مسئولیت درقبال راهبری دیگرانسانها به سوی سعادت و بهشت را به عنوان وظیفه خطیر اخلاقی تلقی نمودم ، لذا رسالت بازگرداندن همنوعانم به بهشت اولیه را در آرزوهایم می پروراندم ! . 
 ظاهرا جدای از ماهیت سرشتین احساس وظیفه یک فرد دربرابر دیگر سلولهای پیکره انسانی ، نوع تربیت اینچنینی ، تزریقی عصبی و پروگرامی ذهنی درروان یک نوجوان بود ! . 
من ازهمان آغاز ، بهشت بدوی را که منزلگاه ما بوده باشد باور کرده بودم .
مطالعات واندیشه های ذیل به روشنگریهایی دراین مقوله سخت انسانی ، و بلکه الوهی وبنیادین می پردازد .
 چنانچه پیشتر در مقاله خدا نیزبحث گردید ، اساطیر داستانسرایی نیست بلکه رخدادهای واقعی که درگذشته اتفاق افتاده است ، میباشند .


هبوط درادیان:


پس انسان حقیقتا هبوط و بهشت پیش از آن را تجربه کرده است .
هبوط درقرآن وتورات بااندک اختلافاتی مورد اشاره واقع شده است .
 درقرآن فرموده است: ای آدم به این درخت نزدیک نشوید تا درزمره ظالمان قرارنگیرید .(درعهدعتیق خوردن ازآن میوه را موجب مرگ معرفی میکند ...)
نکته اینکه درقران میفرماید ظالمان ، ونه کافران یا مشرکان و...
حال این ظلم ورزی را مقایسه کنیم با رای اوسپنسکی که ، حضور و تثبیت آگاهی درمحدوده سه بعد مکانی را عامل ستمگری میبیند ودراین راستا استدلال میکند .
رابطه شجره ممنوعه و میوه منع شده ، با ادراک سه بعدی و جنایت و فساد چیست؟
در تبیین عرفا ، تمامیت هستی کلی واحد و منسجم است که هیچ جدایی و عداوتی بین اجزای سازنده آن نیست.
انسان چه بصورت فردی یا اجتماعی ، وقتی متولد میگردد درچنین فضای شناختی سیر میکند ، و در گذر زمان به توهم انفکاک خویش ازهستی بطورعموم ، شامل دیگران ، طبیعت ، خود ، گرفتار میشود ، که سرچشمه اضطراب و دلهره وجودی و بیگانگی در وی می گردد ، که مورد بحث فلاسفه اگزیستانسیالیست و متون رواندرمانگری و عرفانی واقع گردیده است(اریش فروم 
درچنین حالت دوراز عینیت ، که احساس توهم آمیز گسست از وحدت بین اجزاست ، فرد میتواند به ظلم ، که سرچشمه جنایت وفساد است مبتلا گردد(اریش فروم) ! .
دراین جهنم ادراک سه بعدی که ستم ، با ماهیت آن عجین میباشد سخن گفتن ازآرمان عدالت گزاف نیست؟ !!! .
 و شاید توضیحی درباره این آرمانی ترین خواسته انسان در هزاران سال اخیر همین ناممکن بودن آن در شرایط مسلط باشد ! .
ازطرفی،
درقرآن تصریح نکرده است نوع شجره چیست ، لیکن درتورات ، شجره را درخت معرفت به خیروشرمیداند...
شاید نقل عبارتی از فیلسوف چینی به روشن شدن مدعا مدد برساند.
جوانگ دزو فیلسوف برجسته تائوئیسم میگوید : انسان باستانی گناه می کرد ولی توبه نمینمود ! 
چرا؟ 
چون انسان باستانی هنوز ادراک فراترازسه بعد خود را ازدست نداده بود ، تا احساس وحدت را که منشاء رنج و هم دوگانگی خیر و شر ازمنظر فرهنگ پدر سالاری است ، او را در برگیرد

 .
عرفا درباره هبوط :


دون خوان که ازمرشدان عرفان مکزیکیست ، به کاستاندا میگوید : یک زمانی بشر خواست علم بجزییات را بفهمد ( ولاتقربا هذه الشجره ) وسلطه ذهنی برآن پیدا کند و به دقت نظر ، حول ساز وکار انجام امورهمت گمارد و اجزاء و پیچ و مهره های ماشین وجود را بشناسد ، لذا وضعیت جانکاه فعلی که هزاره هاست ادامه دارد ، پیش آمد! ..

عارف مسلمان عزیزالذین نسفی هم درکتاب انسان کامل همین مفهوم را مورد بحث قرار داده است .
در نزد عرفای دیگر مانند مولانا علم بجزییات تحت عنوان عقل جزء تفهیم میگردد که درتعریف مدرن از آن ، انتقال آگاهی بشر به نیمکره چپ مغزی وی میباشد . 
 نیمکره چپ مغز ، بهترین مکان و جایگاه برای بررسی جزییات علمی یک مقوله است که طی سه هزارسال اخیر ، آگاهی او بدان جا نقل مکان کرده است . 
درکتاب گل حیات ( رازگل) ، چنین گفته شده است که بشر درقبل ازبیست هزارسال قبل ، پنج یا شش بعد را ادراک میکرد ، واینچنین بود سطح قدرت ونوع شناخت و آگاهی وی ، که هرچیزی را ازذهنش گذرمیکرد ، بلافاصله صورت خارحی پیدا مینمود و خلق میگردید (نظیرمدعای مارک فیشر!) . یعنی ذهن وعین و سوژه وابژه کاملا بر همدیگر منطبق بودند .
دراین حال هوس علم بجزییات که عقل جزء ، دنباله ناگزیر آن است و هردو از کارکردهای نیمکره چپ مغزی هستند ، در ذهن او حادث میگردد . مکانیسم (سازو کار) این هبوط دراصطلاح عرفا توسط یک نظر ! ( توجهی بیرون ازحتی کمترین واحدهای زمانی مانند ثانیه و آنیه ، به موضوعی) صورت میپذیرد که در یک لحظه ( مکانیسم و ساز وکار خلاقیت توسط بشر ! ) ، او را ازبهشت اتحاد باخویشتن وعالم ، خارج کرده و نتیجتا انسان اسیر و رنجدیده ، و ازدیگر سو ظالم و خونریز هزاره های اخیر تجلی مینماید ! .
 موهومی بودن گذر زمان بصورت خط مستقیم ، که تحت تاثیر تو هم محدودیت مکانی ، به احساس در میآید ، توسط دانشمندان فیزیک مورد اشاره بوده است .
آیا اجتماع این دو باهم متناقض نیست؟ درحالیکه تجربه همزمان هردو توسط بشر انکار ناپذیر است ! و موهومی بودن زمان هم ، حقیقتی علمی وفلسفی ! .
برای درک واقعیت این پارادوکس و متناقض نما، باید افق نگرش را رفعت بخشید ، در جاییکه انسان فارغ از هردوگونه سعادت و شقاوت ، در هسته وجودی خویش اقامت دارد .
 پس مجموعه تجربه بهشت و سعادت ( دوران ماقبل هبوط) و از طرف دیگر رنج تحمل و تحمیل ! فساد و خونریزی ( اعصار بعد از هبوط) در یک سطح و همزمان وجود دارند ؟. یعنی ما بهشت وجهنم را همزمان تجربه مینماییم ؟! .
درباره ساز وکار نظر کردن خاطرنشان کنیم ، ازآنجاییکه ما بشریت میانحال از انرژی و آگاهی عظیم اولیه دور شده ایم ، نمتوانیم با گوشه چشمی خلق کنیم و نو بیافرینیم ! ، لیکن مگر خداباوران ، استجابت دعای خود را بارها تجربه نکرده اند ؟ و متون کثیری بویژه در سده اخیراز روشهای نایل شدن به خواسته ای فردی ازطریق فعال کردن ذهن صحبت ننموده اند؟
این دو ، همان نظر کردن هستند که بسته به سطح انرژی و آگاهی ، برای تحقق ، زمان کمتر یا بیشتری لازم دارند .
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند . حافظ
 کارکرد نیمکره چپ مغز، منطق وتجزیه و تحلیل و جزیی نگری ، با پوشش هیجانی خود بینی ازنقطه نظرروانشناختی ! است ، که کاملترین شکل آن ، دردانش پوزیتیویستی وحسی وآزمایشگاهی بصورت علمی دیده میشود واز جنبه رفتاری ، جستجوی سود شخصی و صورت عملی خصائل سفاکانه غولهای سیاست جهانی بعد رنسانس را بالاخص توجیه مینماید ! .
مولوی در داستان مشهور از فیل درتاریکی به همین قصه پرداخته است .
پیل اندر خانه ای تاریک بود / عرصه را آورده بودندش هنود....
که میدانید یکی پای فیل را لمس ودیگری پشت و ... ، و بنا بر محدوده ناقص ادراک خود، تمامیت فیل را همان محدوده ، شناخته و تعریف و تحدید کرد...
بشریت هم اخیرا ازکل دیدن محموعه آفرینش بازمانده است، وبراساس جزیی نگری، گاهی پای وگاهی خرطوم وگاهی گوش فیل ویا اجزاء ریز جهان را ، مجموعه جهان و مستقل ازبقیه اجزاء آن معرفی و فهمیده است ...
این دانش بجزییات است...
کارل گوستاو یونگ روانکاو ، و دکترشریعتی ، وبعضی عرفا گفته اند : برخلاف ظاهرمتون مقدس که خدا به آدم فرموده است : نزدیک درخت نرود ، خویش بدین وسیله ! بذر حرص دانش بحزییات را ذهنش کاشته بوده است !! ( درصورت درستی تعبیربالا ، به زعم این قلم ازطریق دیگر آفریده ش یعنی ابلیس) .
ابلیس که توانست وسوسه خوردن میوه ممنوعه و تراژدی هبوط را بوسیله بشر محقق گرداند ، براساس متون قرآنی بصورت زمانمند و طی هزاره های متمادی (سوره حجر آیه 37) ، بحران هبوط را هدایت میکند و دریک برهه زمانی مشخصی ، سلطه اهریمنی او پایان می یابد و بازگشت بشر به بهشت اتحاد باخود و کائنات دوباره احیاء میگردد !.
متون عرفانی واساطیری بسیاری ، سال 2012 م. را سرآغاز تحول بزرگ خوشایندی یاد کرده اند ولی ازآنجا که در برآورد دقیق میلاد مسیح ، اشتباهاتی رخ داده است و براساس مورخینی دراین حوزه ، چهارده سال محاسبه نادرست روی داده است ، در دهه های نزدیک آینده شاهد پایان گرفتن نفرین حاصل فرود از بهشت خواهیم بود .
2012 م. هم نوید ارتباط با فرازمینیها و هم سیطره زن بر جوامع بشری را باخود دارد .
چرا و تحت چه مکانیسم و ساز و کاری چنین سعادت بار میتوانند عمل کنند ؟
پیشترگفتیم که انسان ازموقعیکه هبوط را تجربه نمود ، درچنبره سه بعد ادراکی گرفتارشده است وخودبینی دستمایه او گردیده است ، ولی براساس اوسپنسکی بنقل ازپولس حواری عیسی(ع) ، عشق میتواند بعد چهارم مکانی را برای او تشکیل داده و وارد شدن به این نیک بختی ، برای او را تسهیل نماید ! .
دراین منطق ، قدرت گرفتن زن بعد ازسیزده هزار سال که آن را واگذارنموده بود ، میتواند پایان گرفتن هبوط و ادراک تنگ ونازل سه بعد را در پی داشته باشد ! ، چرا که زن محملی برای اهداء عشق میباشد .
این مهم شاید توسط فرازمینیهای باماهیت فرشته وش و خیر خواه انجام پذیرد چنانکه مایائیها ، سده های متمادی منتظرتحقق وعده ایشان دال بر بازگشت به زمین بوده اند! 
یعنی تحقق مادرسالاری به همت فرازمینیهای فرشته خوی ! .
 نوزاد انسانی بصورت فردی درابتدای تولد ، آرامش و وحدت کامل را با خود به همراه دارد و توسط نهادهای اجتماعی که سیطره ابلیس را پشت سر دارند ، آموزش جزیی نگری دیده و باانواع خصال فاجرانه و فساد وجنایت ، آلوده میگردد.
پس ملک بودن ، ذات بشریست که امانت تحت تاثیر وتعلیم ابلیس قرارگرفتن، سرنوشت او ست؟ 
وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی المائکه(آموخت به آدمی تمام نامها را وسپس آن را برفرشتگان عرضه نمود که ازتجلی دادن آن اسامی در خود ناتوان بودند ...).
گفتیم درآغاز تولد نوع و فرد آدمی ، نزهت وقداستی ملکوتی برپایه گزارشهای علمی مردمشناسان و روانشناسان ، رویت میگردد که توسط آموزه ابلیس ، دانش جزیی نگری شجره ممنوعه ، او را منحط میکند .
 آیا حضور و نقش فرازمینیها و اجنه ! در زندگی ما ، که اولی را دانشمندان و متولیان سرشناس سیاست اذعان میدارند ، ودومی را ادیان وعرفا ، حافظان نهادهای اهریمنی اجتماعی هستند؟
آیا انسان که فرشته متولد میگردد(دارای صفات جمالیه) برای تکمیل رسالت خلیفه الهی و بازتاب (صفات جلالیه) باید ازجانب ابلیس هم آموزه های اهریمنی ببیند؟
برخی از عرفا وروانکاوان و متالهین اسلامی درتفسیرداستان آفرینش و انسان براین عقیده استوار هستند .یعنی انی جاعل فی الارض خلیفه را نه خلافت الهی که خلافت جنیان قبل انسان میدانند که شیطان از جنیان است .
شاید ماهیت ادراک سه بعدی گونه های فرازمینی باتکنولوژی فوق تصور چنین است تا ازرنج بشر و انرژیهای هدررفته اومسرور گردند و نه اینکه تعمدا ازطرف خداوند ماموریت تربیت بشری را برعهده گرفته باشند و اسماء ، اشاره به صفت انسان و موجودات غیرالهیست و نه خداوند ! .
لیکن ازآنجا که چنین موجودات هوشمند فرازمینی وجود دارند و ناگزیر ازحضور آنان هستیم !باید مانند سنن الهی وقوانین وعینیات ، ناچارا تحلیل گردند ! . 
پاره ای ایده های مارکسیستی (فرویدیستی هم ) بوضوح رفع تابو و ممنوعیت عشق بین زن و مرد را همراه توزیع عادلانه اموال و اشیاء ومصنوعات ، رهایی بخش وشاهراهی برای احیاء بهشت آغازین تلقی مینماید .

این درست است .
اما شاید یکی ازاشتباهات مارکس همان موضع انتقادی او درقبال فیلسوفان قبل از خود باشد که بدلیل صرف تفسیر جهان ، به تخطئه ایشان اهتمام نموده است ، چرا که براساس منطق اسطوره هبوط ازبهشت ، ستمگری وعدالت گریزی  سرنوشت محتوم بشر ، بوده و  لاجرم صرفا تفسیر ! (البته اگراراده به تغییری هم بتواند موثر گردد باید ازهمان شاهراه ذهن ونظر گذر کند، مسیری که هبوط به این جهنم ازآن عبور نموده است ! ) ، و تا هنگامه مشخصی میباشد!!! . 
فقدان سعادت کامل و حاکم برزندگی مجموعه تمدن بشری در هزاران سال اخیر ، و حتی شکست حکومتهای مارکسیستی دهه های اخیر( تاکید مارکس و حکومتهای مارکسیستی اخیر برصرف حذف مالکیت براشیاء بدور ازتوجه به جنبه های دیگر مالکیت هم دراین دایره تبیین پذیراست!) در نائل کردن ما به رهایی ، غیر ازاین چه توضیحی میتواند داشته باشد ؟

پس بدوا تغییر کلی توسط انقلاب ماتریالیستی  ناممکن و آنچه میسر است دگردیسی های ذهنی میباشد .
یعنی پیش بینی آینده براساس گذشته ، ولی برپایه تغییرات غیرمادی ، و درواقع عاطفی !.

پس ازتحول دراین ین زیربناست (فکری/فرهنگی/عاطفی) است  که روبنای مادی (تمدن) ازتبعیض و طبقاتی بودن خارج میگردد.

درواقع هگل داشت برروی دو پا راه میرفت ، که مارکس او را واژگون کرد !! (این تایید به معنای تصدیق کل ایده های هگل نخواهد بود!) .
همین فلسفه سیاسی نارسای مارکس توانست منشاء سوء استفاده اهریمن کاپیتالیسم باشد که براساس نامه های افشا شده آلبرت پایک (ماسون درجه سی وسه آمریکا) درقرن نوزدهم ، طرح تشکیل یک حکومت ظاهرا سوسیالیستی را برای لوث نمودن ایده کمونیستی درقالب استالینیسم اجراء کنند .
رفتاری که در دهه های اخیر ازجانب همان اختاپوس سرمایه داری غربی با تدارک طالبانیسم والقاعده و داعش جهت بدنام کردن آیین اسلام نیز صورت داده اند.
به مقوله هبوط برمیگردیم.
 نیچه که درمان را از خود بیماری میجوید که اذعان به پویایی دیالکتیک هگلی است  . کلید بعدی رهایی ماست که راه نجات از جهنم هبوط را به ما نشان دهد آنجا که ذهن ما هبوط را تجربه نمود ، ازهمین طریق نیز میتوانیم به تقویت پرداخته و بهشت را از نو بیاغازیم .
کاری که به تعبیر میرچا الیاده هزاره های متمادیست که عرفا ازین طریق ، به تجربه مجدد بهشت نائل گردیده اند .
ازدیگرسو چنانچه ذکرش رفت ، دانشمندان و سیاستمداران و اسناد فراوانی ، موجودات هوشمند فضایی را هم دخیل در سرنوشت بشر میبینند و هم مواجهه اینان در دهه های آینده .
میتوان مصداق اهریمن را در همان فرازمینیها به چشم درآورد که حاصل رمز گشایی از اسطوره ابلیس هستند.
اینکه به شیطان شاهزاده تاریکی گفته شده است مراد همین سیطره او بر موجودات باادراک سه بعدی باید باشد ، چرا که از درک روشن ابعاد بالاتر ناتوان هستند ! .
این گروه ازفرازمینیهای باتکنولوژی فوق تصور ، رانده شده از رحمت الهی هستند ! چون تنها نیمکره چپ فعالی دارند و بی رحم هستند !!.
درتعبیر قرآنی کافر هستند ، یعنی آشنا به حقیقتی ، که آن را منکر گردد ! .
اینان با ماندگاری در ادراک وعالم سه بعدی ، ابعاد بالاتر را ترک کرده اند و هم ازآنجا رانده شده اند(قرآن / فاتبعهم شهاب ثاقب)
نه وحدت بین اجزای عالم را درک میکنند و نه معنویت مکانهای بالاتر قدسی که باشهاب ثاقب نیز ممانعت گردیده اند ، ونه موئث وجودی موثر ، و عشقی درارتباطاتشان دارند !! .
درعهدعتیق مکررا از خدایان و ارتباطشان با آدمی صحبت میشود که اریش فون دنیکن با اثبات حضور موجودات هوشمند غیرزمینی دراعصار باستان ، ازین اسطوره های دینی (ملایکه) پرده برداری کرده است و آنان را براساس اسناد ارائه شده ، موثر بر حیات بشر نام برده است .
وقتی ادینگتون ، فیزیکدان بزرگ ، تمام جهان را محصول ذهن میداند ، همین محدوده ادراک ما را معیارحقیقت عالم بیان میدارد ، که در قبل ازهبوط وادراک بالاتر ، به نوعی تجربه نموده ایم و پس از آن ، درشکلی دیگر به واقعیت آن اعتماد میکنیم .
تمثیل غارافلاطون تشبیهی دیگر دراین رابطه ست.. 
اپانیشادها میگویند ما هرآنچه در ذهن خود آرزو می کنیم را بدست می آوریم لیکن اینکه ذهن ما چه چیزی میخواهد را دقیقا نمیدانیم متاثرازکجا وچی هست؟
 ذهن ما دانش فهم جزییات که عقل جزء را با خود همراه خواهد آورد آرزو کرد ، ولی ازبالاتر به وی القا ء شده بود ! .
 خواست خدا ، یا ترفند ابلیس !!!

 که اگردردایره طرح الهی صورت گرفته باشد مشکل بتوان با ادراک سه بعدی به فهم آن رسید چرا که به استناد فلاسفه پدیدارشناس ، ازدسترسی آگاهی متعارف میگریزد .
اگر چنانچه بعضی از عرفا گفته اند : خدا آن را خواسته باشد ( اینبار هم دام معرفب به خدا باتعکیس صفات بشری به او دیده میشود) ، با مقوله علم الاسماء هم انطباق دارد   .
و زمانیکه خدا فرمود به فرشتگان که خلیفه ای برروی زمین می آفریند . فرشتگان گفتند آیا تبه کار و خونریزی درآنجا قرار میدهی؟ درحالیکه ما تو را تنزیه میکنیم (باصفات تنزیهی تو را میشناسیم!) و به پاکی تو اعتراف میکنیم؟
خدا فرمود من میدانم مطالبی که شما نمیدانید . 
از اینجا به بعد دوباره شناخت ازافعال الهی با وجه تشبیهی جلوه مینماید که در تفاسیر و متون روشنفکرانه هم مشاهده میشود .
سپس خداوند اسماء را به آدم آموخت .
اسماء ، شامل اسماء جمالیه وجلالیه ست که دکترداریوش شایگان  نیز در بتهای ذهنی خاطره ازلی مشروح به آن میپردازد.
شیخ محمد لاهیجی نماد اسماء جمالیه را فرشتگان ، و سمبل اسماء جلالیه را شیطان وملائکه عذاب ! معرفی میکند.
انسان که خلافت وامانت (انا عرضناالامانه...) الهی را عهده دار است ، باید هم تسبیح وتقدیس فرشتگان ( مانند بودا و مسیح و محمد ص و آلبرت شوایتزر) ، وهم تکبر و حسادت که سرمنشاء فسادها وجنایات مورد انتظار فرشتکان درتذکر به خداوند است در ابلیس (کالیگولا و چنگیز و سیاستمدارن آمریکایی و داعش و توده های فاشیستی و مستبد ) را همزمان به عمل بیاورد .
کاری که از فرشتگان در یک طرف ، و ابلیس و شیاطین ازطرف مقابل ، به تنهایی چنین جامعیت اضدادی ، ساخته نبود و نیست.
انسان باخوردن میوه ممنوعه علم به جزییات ، و فهم مکانیسم سازوکارآفرینش ، و دنباله اش که عقل جزء میباشد ، بین فرشتگان منزه و ابلیس (کان من الکافرین) قرارمیگیرد که صفت ظلم و ستمگری دارد .
یعنی متجلی کردن صفات جمالیه وجلالیه خداوند برروی زمین وتحقق اراده الوهی که همان خلافت الهی ست . انی جاعل فی الارض حلیفه .
امام محمد غزالی ، ارسطو و فارابی و ابن سینا را به دلایلی تخطئه نموده است که یکی ازآنها باور ایشان به عدم دانش الهی به جزییات است که با آیات قرآنی منافات دارد چرا که خدا فرموده : ذره ای ازآنچه درآسمانها (ابعاد هفتگانه) وزمین است از نگاه وی پنهان نیست .
برای حل مخاصمه متالهین فوق باید به تفیکیک خدا و انسان همت گماریم .
غزالی به خداوند ناشناخته (شناخت تنزیهی)اشاره دارد و متالهین یونانی وپیروان مسلمان او به انسان  درواقع (خداباصفات تشبیهی) ، یا خدای باضفات انسانی که بازتاب انسان است .

تحقق هبوط درذهن :


البته میتوان چنان ذهن را برنامه ریزی کرد درهرحال شاد بماند یا رنجور . 
بقول میلتون خالق بهشت گمشده ، بوسیله ذهن، میتوان بهشت یا جهنم را آفرید وتجربه نمود .
پذیرش مدعیات بالا درصورت بینش عرفانی وحدت وجودی میسر است که در تمام هستی غیر خدا را راه نخواهد داد ومعنای توحید همین است که غیر خدا را بدان راهی نیست .
چرا وچگونه شیطان حامل این رسالت سقوط بوده است؟
اریک فروم ضمن صحه گذاردن بر ایده کارل مارکس که هیچ رفتار انسانی با من بیگانه نیست ، چه زیبا میگوید : هرانسانی آیینه بشریت است . هوش ، سلامت و استعداد ما یکسان نیست بااین همه ، همگی یک موجودیت واحدیم . درهمه ما شیطان و فرشته ، کودک و بزرگسال ، نهفته و هیچکس آقا یا داور دیگری نیست . همه ما با بودا بیدارشده ایم ، باعیسی مصلوب شده ایم ، و با چنگیز و استالین و هیتلر به مسلخ رفته ایم.
فرشتگان نماد نیمکره راست و عشق هستند و ابلیس نماد نیمکره چپ و قساوت .
درهزاره های اخیرپدرسالاری باقساوتش به تهدیدهای شیطان جامه عمل پوشانده است و طلیعه ظهور مادرسالاری و قدرت گرفتن زن ، میتواند سیطره فرشته را برزندگی بشر نوید بدهد .
اما خدا و الوهیت متفاوت از این دستان است .
بتعبیر تورات ازیهوه درهنگام معرفی خود به حضرت موسی که سوال میکند تو کی هستی؟
میفرماید من هستم .
بودن ، فارغ از صفات میباشد که دردوران هبوط ، انسان را گرفتار مینماید .
این من هستم بدون هرگونه ویژگی تعریف پذیر، اشاره به واقعیت سلبی و تنزیهی وتشبیه ناپذیر او مینماید .
 گفتار پیش رو اساسا درنظر دارد بگوید انسان دارد رویا و خوابی ازواقعیت خود را مادام که به سه بعد مکانی دسترسی دارد تجربه میکند ، و این حالت وجودی را با نزدیک شدن به شجره ممنوعه که دانش جزیی و عقل جزء است تحصیل مینماید .

تو مکانی اصل تو درلامکان/این دکان بربند و بگشا آن دکان . مولانا
نسبت دادن فقدان علم بجزییات که دراشاره به خدا توسط متالهینی مانند ارسطوو فارابی و ابن سینا گفته شده درباره انسان مصداقیت پیدا میکند و نه خداوند ، چرا که ما براساس مقاله همین کتاب درباره خدا، نمیتوانیم الوهیت را توصیف نماییم.
به همین ترتیب نسبت دادن صفات شر به خداوند که امثال کارل یونگ و پال توئیچل برای تبیین رنج آدمی هم مستمسک قرار میدهند درمنطق نوافلاطونیان و شیخ محی الدین عربی که درمقاله خدا اشاره رفته اند توجیه نارسا و غیر قابل قبولی خواهند بود .
تبیین رنج آدمی وماهیت شر درعالم در این ادراک سه بعدی و پدیداری و نارسای ما همان جلوهای مرئی و مادی ، و تشعشعات و امواج وانرژیهای نامرئی دیگر انسانهای دارای تربیت مرضی است و یا با اذعان به وجود این تکنولوژی بشکل نامرئی در بین انسانها و فرازمینیهاییست ! (ویلهلم رایش ازآلوده شدن زمین بوسیله بشقاب پرنده ها میگفت) که اسناد فراوانی از آن پشتیبانی میکند .
دیگر اینکه دربحث از ماهیت علم جزیی پیشتر اشاره گردید که ماراازدرک وحدت باخویشتن وعالم بطور کلی بازمیدارد و لذا برای رهایی ازرنج باید به عینیت و بینشی که ادراک وحدت است روی نمود .
خدا فرمود:هردو ازبهشت بیرون بروید (بعضاهردو را مراد ازگروههای انسان وجن تعبیرکرده اند) ود رنتیجه این هبوط (منبع شرعالم) بعضی ازشما دشمن بعضی دیگر خواهد شد (درنتیجه خود را جدا دیدن که حاصل کل ندیدن پیکره وجود است) ، و اگرازطرف من هدایتی آمد ، پیروی کنندگان دربدبختی نخواهند ماند و گمراه نخواهند گردید و اگر کسی از ذکر من (عبادات ومراقبه ها که به فعال شدن نیمکره راست ف که موجب واحد دیدن هستی میگردد و گاها تجارب دینی و رهایی بخش) دوری کند به زندگی پرازرنج و ادراک شر گرفتار میگردد(آیات 122 و 123 سوره طه...)
ماهیت شرکه آن را منتقدین ، دلیلی علیه موجودیت خدای( مهربان) تلقی نموده اند ،  تنها بیانگر عواطف اندیشمندان این نظریات است که حس وحدت درارتباط با وجود را ازدست داده اند و دررنج قرار دارند  و ارتباطی با ماهیت خداوند اعم از خیریت یا شر وی ندارد.
از دیگر سو ، میتواند مادر مداری را در ذهن منتقدین رحمت الهی و یا منکرین موجودیت وی بنا به استدلال واقعیت شر در زندگی زمینی نشان داد. 
درحالیکه براساس روانکاوان ، مادر مداری و پدرمداری لازم است همزمان در تربیت کودک مراعات گردد تا واقعیت پررنج زندگی متمدنانه را بتواند تاب بیاورد.

بدین ترتیب شکاکان دراین مرحله به ارایه ناخوداگاهی و تربیت اولیه خود پرداخته و از طبع ظریف مادرپناه ، که رنج سلطه پدر ، تاب او را بریده است حکایت میکنند .
ملخص پاسخ  برهان شر علیه وجود باری ، اذعان به ادراک ناقص ما و ناتوانی در رسیدن به عینیت و فراپدیدار و نومن و غیر قابل ادراکها با وسایل دردسترس و توان بشر که وحدت او با خویش و هستی را در پی خواهد داشت  میباشد که هزاره هاست ازآن محروم گردیده است ، توجیه نهایی برای فهم آن مواردی ست که درتعریف متالهین و منتقدین به الوهیت مهربان ! شر نام گرفته است.
منطق ارسطویی و اندیشه جزء نگر و نیمکره چپ مغزی نمیتواند درباره ماهیت شر بصورت قانع کننده بحث کند چرا که خود ، منشاء جزیی نگری و شر  ، و از کل نگری وکلیت گرایی وحدت بخشی و بدنبالش ، ازآرامش  انداختن بشر است .
بااین شیوه هرگونه بحثی له یا علیه شر به تکافوی ادله میانجامد و راه نجات نشان نخواهد داد .
اعتراف به استیصال ما انسانهای مسحور تمدن سده های متاخر فرنگی ، تشویق به اعتماد به هرگونه دعوت ماوراء الطبیعه گرایی نیست.
اینجا هم دامهای فراوانی نهفته است .
اماعرفایی هستند که همزمان بعد فیزیکی و نیز ابعاد بالاتر خود را ادراک میکنند و میتوانند در تجربه آن به دیگران هم یاری رسانند  که مدعا توسط فیزیک نظری پشتیبانی میگردد ..
ما اگر شاد هستیم یا درغم ، بدانیم توهم و رویای شادی و غم را میبینیم وخود را چنانکه سرشته شدیم تجربه نمیکنیم.

لذا بیش ازآنکه برای حضور شر خدا را مسیول بدانیم باید توهم جمعی خویش را علت رنج ببینیم .

این درحالیست که ما تمامیت وجود خود را تجربه نکرده و آگاهی بر زیست درابعاد بالاتررا ازدست داده ایم
والسلام