دون خوان از تجربه عرفانی میگوید:
دون خوان که توسط کارلوس کاستاندای مردمشانس به جهانیان معرفی شد و خشم نظام سرمایه داری غرب را برآشفت! ازدقت دوم ودیدن ومعرفت نام میبرد که چنانچه من فهمیده ام! وباتجارب عرفانی تطبیق داده ام و از عرفا پرسش نموده ام، دارد از اشراق سخن میراند:
دون خوان به کاستاندا میگوید تو درباره زندگی فکرمیکنی ، توآن رانمیبینی، وقتی که انسان دیدن را فراگیرد خود را درجهان تنها خواهد یافت – دورازهمه چیز مگرازجنون خود. اعمال تو وهموطنانت برای تومهم جلوه میکنند زیرا تورا چنین آموخته اند که فکرکنی این اعمالت اهمیت دارند. مامیآموزیم که درباره هرچیزفکرکنیم و بعدچشم خود راعادت میدهیم که به هرچه نگاه میکنیم چنان نگاه کند که ما فکرمیکنیم، هرگاه انسان دیدن را فراگیرد درخواهد یافت که دیگرنمیتواند درباره چیزها یی فکرکند که به آنها مینگرد واگرنتواندبه چیزهایی فکرکند که به آنها مینگرد همه چیزبی اهمیت خواهد شد، کاستاندا: آیا همینکه انسان دیدن رافرابگیرد همه چیزدرجهان بی ارزش میشود؟ دون خوان: من نگفتم بی ارزش گفتم بی اهمیت!همه چیزها هم ارزشند ولذا بی اهمیت. مثلا من دلیلی ندارم که بگویم کارهای من مهمترازکارهای توست ویاچیزی ضروری تراز چیزدیگراست، پس همه چیز باهم یکسان است وبایکسان بودن بی اهمیت است.
چشم انسان هم میتواند نگاه کندوهم ببیند، ولی عادت دادن چشم ها به اینکه فقط نگاه کند نوعی مفت باختن است، من(دون خوان) دوست ندارم که غمگین باشم بنابراین هرگاه شاهد چیزی باشم که معمولا مراغمگین میسازد به جای نگاه کردن به آن، چشمانم راخیلی راحت به دیدن سوق میدهم، اماوقتی باچیزمضحکی روبرو میشوم نگاه میکنم ومیخندم .من خنده را ترجیح میدهم چراکه به تنم احساس بهتری میدهد. بسیاری ازاهل معرفت مرگ رابرمیگزینند! اما مردم فکرمیکنند آنها رابخاطرکارهایشان به دام انداخته اند وکشته اند .برعکس، من زندگی راانتخاب میکنم و خندیدن را – نه ازآن روکه برایم اهمیت دارند بلکه به این خاطر که این گزینش طلب وتمنای طبیعت من است. دیدن من رابه ادامه زندگی وانمیدارد چراکه به رغم این، این اراده من است که مراواداربه ادامه حیات میکند.
تواکنون حرفهای مرانمیفهمی به خاطراینکه عادت داری به فکرکردن، و لذاهمچنان به جای دیدن، نگاه میکنی وبه فکرکردن کماکان نگاه میکنی! فکرکردن همان تصورثابتیست که ماازجهان داریم، ودیدن: این عادت مالوف رادرهم میشکند. اهل معرفت باعمل زندگی میکنند ونه بافکرکردن درباره عمل، اهل معرفت راهی را به هدایت دل برمیگزیند وآن را دنبال میکند وآنگاه نگاه میکنندوشاد میشوند ومیخندند وسپس میبینند ومیدانند. اومیداندکه خیلی زود زندگیش یکسره به سرخواهد آمد اومیداند که چون هرکس دیگر راه به جایی نخواهد برد! چون میبیند پس میداند که هیچ چیز مهمترازهیچ چیزدیگرنیست. به بیان دیگر اهل معرفت فخرندارد، مقام ندارد، خانواده ندارد، نام ندارد، وطن ندارد، وانچه دارد تنها زندگیست که باید آن را گذراند وتحت این شرایط، علقه اوبااطرافیانش همان جنون اختیاریست وبدین گونه ست که اهل معرفت هم جد وجهدمیکند، عرق میریزد، نفس نفس میزند واگرکسی به اونگاه کند درست مثل مردم عادیست جزآنکه جنون اختیاریش رافراچنگ خوددارد. جنون اختیاریش اوراوامیدارد که که بگوید آنچه انجام میدهد مهم است ولی بااین حال اوخودمیداند که مهم نیست. ولذا کارش چه خوب باشد وچه بد، چه نتیجه بخش وچه بی نتیجه، به هیچ روبرایش اهمیت ندارد، وچه بسااهل معرفت کاملا کاهل بماند وهرگزدست به هیچ کاری نزند وچنان رفتاری داشته باشد که گویی کاهل بودن برایش اهمیتی دارد.
درزندگی اهل معرفت تهی بودن وجودندارد، همه چیزپروسرشاراست.همه چیزپروسرشاراست وهمه چیزیکسان. وقتی میگویم همه چیز بی اهمیت است به هما ن معنی نمیگویم که تو-کاستاندا-میگویی . برای اهل معرفت شدن، باید جنگاوربود ونه کودکی نالان. انسان باید بدون تسلیم شدن وشکایت وبدون عقب نشینی تاآنجا بستیزد که ببیند- تنهابرای اینکه بداند هیچ چیزمهم نیست. ازنظراهل معرفت، دیگران رادوست داشتن ودوست داشته شدن، تمام آن چیزی نیست که درمقام انسان بودن میتوان انجام داد.
دیدن بسیاردشواراست، دیدن چیزی نیست که بشود درباره ش صحبت کرد، نوشتن درباره دیدن هم همین حکم رادارد یعنی عملی لغو ونالازم وناجور به همان اندازه، که نشستن روی سر . من به پدرم قول داده بودم تاقاتلانش را نابود سازم .من این قول را سالها نگه داشتم، اکنون این قول عوض شده، من دیگربه نابودی هیچکس علاقمند نیستم.ازمکزیکیها بیزارنیستم، ازهیچکس بیزارنیستم. من آموخته ام که همه راههای بیشماری که انسان درزندگی خود ،میپیماید یکسان است. ستمگران وستمدیدگان سرانجام به هم میرسند وتنها حکم غالب اینست که زندگی برای هردوگروه بس کوتاه است. من اکنون غمگینم نه برای اینکه پدرومادرم بصورتی دهشتناک مردند، اندوهم ازینست که سرخپوست بودند .آنها سرخپوست وارزندگی کردند وسرخپوست وارمردند وهرگز ندانستند که پیش ازهرچیز انسانند.
دیدن همان اراده ست؟ دون خوان: نه . اراده نیروست، قدرت است.دیدن نیرونیست بلکه بیشتر گذرازبطن اشیااست ، بسا که جادوگراراده ای قوی داشته باشد وبااینمه قادربه دیدن نباشد.این بدان معناست که تنها اهل معرفت که جهان را با حواس خود وبااراده خود ونیزبا دیدن خوددرک میکنند. اراده چیزی ست که فرد را به کارمیگیرد که برای مثال جنگی راببرد که به هرحساب باید آن راببازد! . بافراگرفتن دیدن، انسان هیچ وهمه چیزمیشود، شایدبتوان گفت محومیشود درحالی که بجاست.
اینست زمانیکه انسان میتواند هرچه آرزو میکند باشد یاهرچه آرزو میکند به دست آورد اما چنین انسانی هیچ آرزونمیکند. وبجای اینکه باهمنوعانش چنان بازی کند که گویی بازیچه اند باآنان دردل جنونشان روبرومیشود.وتنهافرقشان اینست که آنکه میبیند عنان جنونش رادراختیاردارد درحالیکه همنوعانش چنین نتوانند کرد.
زیرادیدن اورا ازهرآنچه قبلا میشناخته مطلقا وارهانده. وقتی ببینی دیگردرجهان برایت هیچ سیمای آشنایی وجودندارد .همه چیزتازه ست .همه چیز رخدادی تازه وبی سابقه ست.جهان باورنکردنیست.دیدن ضد جادوگریست، دیدن به انسان میآموزاند که همه چیزف چه ناچیزاست!!!.
برگرفته ازکتاب حقیقتی دیگر از کارلوس کاستاندا –صفحات 89 الی 189 باترجمه ابراهیم مکلا .