قانون جذب ازدیدگاه مولانا:
قانون جذب از دیدگاه مولانا
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
بگذارید دوباره تکرارش کنم
و در این تکرار
هر کلمه اش را عمیقاً بچشیم
با هم مزه اش کرده و لمسش کنیم
تامگر حقیقت بزرگی که در اعماقش نهفته آشکار شود :
حضرت مولانا می گوید :
زندگی به کوهی می ماند که هر چه بگویی
از خیر و شر
ناگزیر از کوه همان طنین را خواهی شنید .
این محال است اگر گمان کنی که تو خوب گفتی
اما کوه، زشت جوابت را داد!
بلبلی که در کوه آوازی بخواند
پاسخش هرگز بانگ کلاغ نخواهد بود!
بلکه پاسخی پر طنین
از جنس همان آواز را خواهد شنید
خداوند با زبانی ساده می فرماید :
ای بندگان من!
رویاهای شما ، به آن میوه های رنگارنگی می ماند
که درختش نزد من است !
پس در راه کسب آن چه می خواهید کورکورنه راهی سفر نشوید
بلکه به چشمانی کاملاً باز
و در مسیری روشن گام بگذارید
به تعبیر مولانا دعوتی است که:
"بیا !
آخر تا کی سرگردانی و تشویش ؟!
تا چند بیگانگی ؟! "
آدمی بایست بیدار شود
بیداری ای از نوعی دیگر !
نه با طلوع آفتاب
چرا که آدمی ، نه تنها در دل شب
که حتی در طول روز هم در خواب است!
و رویای باغ را می بیند!!
رویای ثروت ، شهرت ، انسان کامل شدن
رویای آرام ، لذت بردن و ...
اما اگر تمامی این ها امکان پذیر نبود
در ذهن من و تو هم ، هرگز چنین رویاهایی شکل نمی گرفت
وجود چنین رویاهایی
به خودی خود دلیل آن است که می توانی به آنها دست یابی !
چنانچه در طول روزگاران گذشته و حال، بسیاری از انسان ها به آن دست یافته اند
و تو آن ها را دیده ای ، می بینی و می شناسی !
پس هرگز گمان مبر که کاینات در حق تو خست به خرج داده!
به دیگران بخشیده ، اما
تورا بی نصیب گذاشته!!
نه هرگز چنین نیست!
اگر آشنایی و سنخیتی میان تو و رویاهایت نبود
هرگز آن ها را نمی دیدی !
رویاهایت را باور کن !
به بخشش بی حساب کاینات ایمان بیاور!
این باور تو
اولین و بزرگترین گام برای رسیدن به آن هاست
و قدم بعدی
چرخش به سمت راه درست است
راهی که به تاج و تخت تو ختم می شود !
فراموش نکن
که تو روزی در هیبت یک امپراطور به دنیا آمده ای
کودکی ات را به خاطر بیاور !
پدر ، مادر، همسایگان
ماه ، آفتاب و ستارگان
همه و همه لحظه به لحظه و در طول شبانه روز
دست برسینه در خدمت تو بوده اند
حتی هیچ امپراطوری چنین شوکتی نداشته
که تو روزی داشته ای !
هرگز گمان مکن که آن خدمات از سر دلسوزی و شفقت بوده !
یا تو ناتوان بوده ای و این ها جملگی از سر ترحم بوده اند !
نه !هرگز این گونه نیست !
تا این اندیشه در تو باقی ست
محرومیت، بیچارگی ، سرگردانی و فلاکت
همچون سایه ای در تعقیب تو خواهد بود
و از این ظلمات هرگز راهی به بیداری نخواهی گشود
تا دیر نشده و فرصت باقی است
این گمان باطل را از خودت دور کن!
به جایش بپذیر که
زمانی نه چندان دور ودر آغاز تولد
کیمیایی با تو بوده
که اینک گمش کرده ای !
کیمیایی که همچون مغناطیسی عظیم
جاذب هر چه خوبی در جهان است ، بوده!
تو بی شک زمانی رازی ، گنجی، وکلیدی داشته ای
که اینک از دست داده ای !
نمی دانی کجا گمش کرده ای
اما هم اینک نبودش را با تمام وجود حس می کنی
باید به تولدی دوباره دست یابی !!!
اما به خاطر بسپار که در این تولد دوباره
تو به چیزی تازه دست نمی یابی
بلکه به همان چیزی می رسی که در تولد اول داشته
و هم اینک گمش کرده ای
دست از این سرگردانی بردار
و باور کن که دین چیزی نیست الا
طریقه تحقق رویاهای تو در بیداری !
سفرت را دوباره و باآگاهی کامل آغاز کن !!
قرآن را دوباره بخوان!!!!
هم چنانی که نفس ، با هواها و امیال نفسانی اش
ما را به سمت ابلیس و تیرگی ها و فلاکت ها کشانیده و می کشاند
خداوند نیز به هر لحظه و در همه حال به دستاویز روح و رویاهای پاکش
ما را به سمت خود و خزاین پایان ناپذیرش دعوت می کند،
با هدایا و گنجینه های عظیمی از آرامش ، لذت ، ثروت ، شادمانی ، عرفان ، و....
و در این دعوت ، هیچ محدودیت و هیچ تبعیضی برای کسی قائل نیست
فقط کافی است تا خود را لایق این دعوت کنیم:
او چو می خواند مرا، من بنگرم لایق جذبم ؟ و یابد پیکرم؟!
به هر حال خیال هر چیز
آدمی را به سمت آن چیز می کشاند
خیال باغ به باغ مان می برد ، خیال خانه به خانه
کسی که تمامی اندیشه اش را خیر و نیکی پر کرده باشد
اتصال او به خداوند
و اجابتش از طریق او
حتمی ،
قریب الوقوع
و انکار ناپذیر خواهد بود...............
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
بگذارید دوباره تکرارش کنم
و در این تکرار
هر کلمه اش را عمیقاً بچشیم
با هم مزه اش کرده و لمسش کنیم
تامگر حقیقت بزرگی که در اعماقش نهفته آشکار شود :
حضرت مولانا می گوید :
زندگی به کوهی می ماند که هر چه بگویی
از خیر و شر
ناگزیر از کوه همان طنین را خواهی شنید .
این محال است اگر گمان کنی که تو خوب گفتی
اما کوه، زشت جوابت را داد!
بلبلی که در کوه آوازی بخواند
پاسخش هرگز بانگ کلاغ نخواهد بود!
بلکه پاسخی پر طنین
از جنس همان آواز را خواهد شنید
خداوند با زبانی ساده می فرماید :
ای بندگان من!
رویاهای شما ، به آن میوه های رنگارنگی می ماند
که درختش نزد من است !
پس در راه کسب آن چه می خواهید کورکورنه راهی سفر نشوید
بلکه به چشمانی کاملاً باز
و در مسیری روشن گام بگذارید
به تعبیر مولانا دعوتی است که:
"بیا !
آخر تا کی سرگردانی و تشویش ؟!
تا چند بیگانگی ؟! "
آدمی بایست بیدار شود
بیداری ای از نوعی دیگر !
نه با طلوع آفتاب
چرا که آدمی ، نه تنها در دل شب
که حتی در طول روز هم در خواب است!
و رویای باغ را می بیند!!
رویای ثروت ، شهرت ، انسان کامل شدن
رویای آرام ، لذت بردن و ...
اما اگر تمامی این ها امکان پذیر نبود
در ذهن من و تو هم ، هرگز چنین رویاهایی شکل نمی گرفت
وجود چنین رویاهایی
به خودی خود دلیل آن است که می توانی به آنها دست یابی !
چنانچه در طول روزگاران گذشته و حال، بسیاری از انسان ها به آن دست یافته اند
و تو آن ها را دیده ای ، می بینی و می شناسی !
پس هرگز گمان مبر که کاینات در حق تو خست به خرج داده!
به دیگران بخشیده ، اما
تورا بی نصیب گذاشته!!
نه هرگز چنین نیست!
اگر آشنایی و سنخیتی میان تو و رویاهایت نبود
هرگز آن ها را نمی دیدی !
رویاهایت را باور کن !
به بخشش بی حساب کاینات ایمان بیاور!
این باور تو
اولین و بزرگترین گام برای رسیدن به آن هاست
و قدم بعدی
چرخش به سمت راه درست است
راهی که به تاج و تخت تو ختم می شود !
فراموش نکن
که تو روزی در هیبت یک امپراطور به دنیا آمده ای
کودکی ات را به خاطر بیاور !
پدر ، مادر، همسایگان
ماه ، آفتاب و ستارگان
همه و همه لحظه به لحظه و در طول شبانه روز
دست برسینه در خدمت تو بوده اند
حتی هیچ امپراطوری چنین شوکتی نداشته
که تو روزی داشته ای !
هرگز گمان مکن که آن خدمات از سر دلسوزی و شفقت بوده !
یا تو ناتوان بوده ای و این ها جملگی از سر ترحم بوده اند !
نه !هرگز این گونه نیست !
تا این اندیشه در تو باقی ست
محرومیت، بیچارگی ، سرگردانی و فلاکت
همچون سایه ای در تعقیب تو خواهد بود
و از این ظلمات هرگز راهی به بیداری نخواهی گشود
تا دیر نشده و فرصت باقی است
این گمان باطل را از خودت دور کن!
به جایش بپذیر که
زمانی نه چندان دور ودر آغاز تولد
کیمیایی با تو بوده
که اینک گمش کرده ای !
کیمیایی که همچون مغناطیسی عظیم
جاذب هر چه خوبی در جهان است ، بوده!
تو بی شک زمانی رازی ، گنجی، وکلیدی داشته ای
که اینک از دست داده ای !
نمی دانی کجا گمش کرده ای
اما هم اینک نبودش را با تمام وجود حس می کنی
باید به تولدی دوباره دست یابی !!!
اما به خاطر بسپار که در این تولد دوباره
تو به چیزی تازه دست نمی یابی
بلکه به همان چیزی می رسی که در تولد اول داشته
و هم اینک گمش کرده ای
دست از این سرگردانی بردار
و باور کن که دین چیزی نیست الا
طریقه تحقق رویاهای تو در بیداری !
سفرت را دوباره و باآگاهی کامل آغاز کن !!
قرآن را دوباره بخوان!!!!
هم چنانی که نفس ، با هواها و امیال نفسانی اش
ما را به سمت ابلیس و تیرگی ها و فلاکت ها کشانیده و می کشاند
خداوند نیز به هر لحظه و در همه حال به دستاویز روح و رویاهای پاکش
ما را به سمت خود و خزاین پایان ناپذیرش دعوت می کند،
با هدایا و گنجینه های عظیمی از آرامش ، لذت ، ثروت ، شادمانی ، عرفان ، و....
و در این دعوت ، هیچ محدودیت و هیچ تبعیضی برای کسی قائل نیست
فقط کافی است تا خود را لایق این دعوت کنیم:
او چو می خواند مرا، من بنگرم لایق جذبم ؟ و یابد پیکرم؟!
به هر حال خیال هر چیز
آدمی را به سمت آن چیز می کشاند
خیال باغ به باغ مان می برد ، خیال خانه به خانه
کسی که تمامی اندیشه اش را خیر و نیکی پر کرده باشد
اتصال او به خداوند
و اجابتش از طریق او
حتمی ،
قریب الوقوع
و انکار ناپذیر خواهد بود...............
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان ۱۳۸۶ ساعت 0:20 توسط عثمان عثمانی
|