دلــــــــم گرفته ازین هـــــای هــــــای تکراریازین غــــــــــــروب و ازین انــــــــــزوای تکراریچـــــــه بی بهانه درین لحظـــــه ی پر از تردیدسپـــــــــرده ام دل خـــــــود را به وای تکراریتمــام خاطـــــــــره ها یک به یک پریشان شدمیان هـــــــــاله ای از این هـــــــــوای تکراریدر انجمـــــــــــاد زمین پشت هق هقــم لرزیدبلــــــــــور بغض دل این بی صـــــــدای تکراریشبیه شیشه ترک خــورد و در خودش پوسید دلم به رســم غـــــــــزلگــــــــریه های تکراریغـــــــــرور و درد و تبــاهی ? فقط همین مانده و طرح ســــــــــاده ای از یک خــدای تکراری
زندگی گل زردی است به نام ( غم ) فریاد بلندی است به نام ( آه ) مروارید قلتانی است به نام ( اشک) و آیینه ای شکستنی است به نام (دل)
سلام من به محرم محرم گل زهرا
به لطمه های ملائك به ماتم گل زهرا
سلام من به محرم به تشنگی عجیبش
به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش
سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی
سلام من به محرم به كربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش
سلام من به محرم به حال خسته زینب
به بینهایت داغ دل شكسته زینب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به ناامیدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل
سلام من به محرم به قد و قامت اكبر
به خشك اذان گوی زیر نیزه و خنجر
سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گیسوی قاسم
سلام من به محرم به گهواره اصغر
به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر
سلام من به محرم به احترام سكینه
به آن ملیكه كه رویش ندیده چشم مدینه
سلام من به محرم به عاشقی زهیرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خیرش
سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش
به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش
سلام من به محرم به زنگ محمل زینب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب
سلام من به محرم به انتظار رقیه
به پای آبله بسته به چشم تار رقیه
سلام من به محرم به شور و حال عیانش
سلام من به حسین و به اشك سینه زنانش
سلام من به محرم به حزن نغمه هایش
به پرچم و به سیاهی به خیمه های عزایش
نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیستنمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینمهمه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز... و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینمچرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچزمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بودچرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کردچرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بودچرا رسم زمان باید چنین گرددهمه دلها شده سنگی / همه در فکر آزارندبدا بر حال ما / قربانیاتی بی سر انجامیمعجب ره توشه ای داریم !!!!چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟ و ختم کلام اینکه....بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبدپتک عصیانگر گناهبا ثانیه هایی از جنس خطاو عمری که به تاراج می رودپس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کنو هرگز امید زندگی را به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروشخود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی مبارزه کنتا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده