غروب:
|
غروب
(هفتم بهمن 1386 ساعت 13:27 بعد از ظهر) | |
|
دارم از نگاه گرمت میرسم به اوج باور باورم کن که تویی تو. تو همون فرصت آخر دستای سرد غروب و باز رو شونه هام می بینم واسه طلوع خورشید، باز به انتظار می شینم. اما از اول قصه آخرش رو میشه فهمید. تو باید باشی که بازم بشه عاشقونه خندید....
![]() | |
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 20:35 توسط عثمان عثمانی
|
کلوب غروب غم
