تو مهتاب
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
درنهان خانه یادم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره پیچید
گل صد خاطره خندید
یادم آمد كه شبی باز آزان كوچه گذشتیم
پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
یادم آمد كه تو گفتی از این عشق حذر كن
لحضه ای چند بر ابن آب نظر كن
آب آئینه عشق گذران است
ای كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
تافراموش كنی چندی بر این آب نظر كن
به تو گفتم حذر ازعشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن
كوچه گذشتم !

5آبان