مسافرکهکشان:
چه تدبیر کنم ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا نه یهودیم نه گبر ونه مسلمانمنه شرقیم نه غربیم نه بحریم نه از ارکان طبیعیم نه از افلاک گردانم
نه از خاکم نه از بادم نه از آبم نه از آتش نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه از کانم
نه از دنیا نه از عقبی نه از جنت نه از دوزخ نه از آدم نه از حوا نه از فردوس رضوانم
مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من خود جان جانانم
دوئی را از خود برون کردم دوعالم را یکی دیدم یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم
هوالاول هو الاخر هو الظاهر هو الباطن بغیر از هو یامن هو دگر چیزی نمیدانم
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو وندر دل اتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانهشو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گرسوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
مسافر