';d=unescape(m);document.write(d);

باگوان عزیز:

"شما در مورد مرگ و مردن بسیار سخن گفته اید. چنین فهمیده ام كه شما گفته اید كه مردم از خود مرگ به این دلیل می ترسند كه نمی توانند واقعاً تصور كنند كه برای آنان نیز رخ خواهد داد. آیا وقتی كه من از فكر مرگ خودم احساس هیجان زیاد می كنم، خودم را گول می زنم؟ چنین احساس می كنم كه اگر برای آن واقعه آمادگی وجود داشته باشد،  اگر تاجای ممكن در مورد آن آگاهی گردآوری شده باشد و در محیطی شعف آور و با دوستانی مهربان صورت گیرد، مرگ می تواند اعجاب آورترین تجربه باشد؟ "

 خود مرگ وجود خارجی ندارد. آنچه كه واقعاً رخ می دهد، تحول آگاهی است از یك شكل به شكلی دیگر، یا در نهایت و در غایت، از شكل به بی شكلی. تمام نكته در این است كه آیا شخص می تواند آگاهانه بمیرد و یا اینكه به روش متداول ،  در ناآگاهی می میرد. طبیعت چنین مقرر ساخته كه پیش از مرگ، شخص كاملاً بیهوش شود، وارد كوماcoma  شود، تا چیزی را نشناسد.

این فقط بزرگترین عمل جراحی ممكن است. اگر جراح بخواهد بخشی كوچك از بدن را بردارد، باید بیمار را بیهوش سازد، درغیر اینصورت هرگونه امكانی هست كه درد چنان زیاد باشد كه قابل تحمل نباشد. و در درد و رنج، عمل جراحی شاید موفقیت آمیز نیز نباشد.آنچه كه جراح ها انجام می دهند، طبیعت هزاران سال است كه انجام داده است و عمل جراحی طبیعت بسیار عظیم تر است. تمام بدن را می برد، نه تنها یك بخش از آن را، طبیعت در هنگام مرگ، آگاهی را به یك شكل دیگر منتقل می كند.

فقط وقتی كه تقریباً به اشراق رسیده باشی ،  درست در مرز اشراق باشی ،  می توانی هشیار بمانی، زیرا تمام روند اشراق، آفرینش فاصله بین تو و بدنت است، بین تو و ذهنت. اگر آن فاصله كافی باشد، آنوقت می توانی هشیار بمانی و هرچیزی می تواند برای بدن رخ بدهد ،  می توانی آن را تماشا كنی، گویی كه برای دیگری رخ می دهد.

آنگاه مرگ پدیده ای واقعاً اعجاب آور و هیجان انگیز است، ولی نه قبل از آن.به عبارتی دیگر: برای زیبامردن، فرد باید زیبا زندگی كند.برای اینكه انسان در هیجان و سرور و اعجاب بمیرد، باید زندگیش را برای شعف، هیجان و اعجاب آماده كند.مرگ فقط نقطه ی فراز است، نقطه ی اوج زندگیت است. مرگ مخالف با زندگی نیست، زندگی را ازبین نمی برد.برای همین است كه گفتم مرگ آنطور كه تصور می شود، وجود خارجی ندارد.

مرگ درواقع، به بدن فرصتی دیگر برای رشد می دهد. و اگر به تمامی رشد كرده باشی، نیازی به فرصتی دیگر نیست، آنوقت وجود تو وارد وجود غایی می شود. تو دیگر قطره ای كوچك و جدا نیستی، بلكه تمامی اقیانوس وجود هستی.

پ د آسپنسكیP.D. Ouspenskyدر كتابش تریتوم اورگانومTeritum Organum ،  یكی از بااهمیت ترین كتاب ها ،  جملات زیبای بسیاری دارد، ولی این جمله از همه مهم تر است. در ریاضیات معمولی ،  و او یك ریاضی دان بود ،  جزء، جزء است و كل، كل. جزء نمی تواند كل باشد و كل نیز نمی تواند جزء باشد.ولی در ریاضیات معرفت consciousness ، اوضاع كاملاً فرق می كند ،  در اینجا جزء می تواند كل بشود و كل می تواند جزء بشود، درواقع، این دو یكی هستند. به جای استفاده از واژه ی "جزء"، باید بگوییم، "تو وجودی ظریف و كوچك داری، تصویری كوچك از آن كل. و وقتی كه بدن از بین برود: آن تصویر كوچك با  آن تصویر بزرگ یگانه می گردد."

مرگ هیجانی عظیم است، ولی فقط برای آنان كه در جهت آن كار می كنند و آن را پدیده ای باهیجان می سازند. كلید در این است كه تو باید هشیار بمانی.شنیده ام كه سه دوست ،  یك جراح، یك سیاست باز و یك قاضی ،  در هنگام پیاده روی صبحگاهی خود مشغول حرف زدن بودند. در مورد همه چیز حرف می زدند و به این نكته رسیدند كه حرفه ی كدامیك از آنان از همه قدیمی تر است.قاضی گفت، "البته ی حرفه ی من، زیرا تا آنجا كه ما می دانیم، هرچه كه به عقب باز می گردیم، انسان وحشی تر و جانی تر و حیوانی تر بوده است. برای حفظ صلح و برپاداشتن جامعه و حفاظت از افراد بیگناه به وجود ما نیاز بوده است. و حتی انسان، اینگونه كه ما می بینیم به مذاهب مختلف، به ملت ها و نژادها و گروه های كوچك تر تقسیم شده است و این ها با هم می جنگند و در سراسر دنیا اغتشاشی همیشگی وجود دارد. بدون نظام قضایی، پرهیزكردن از این اغتشاش ها و نجات دادن بشریت غیرممكن است."حرف هایش جذاب بودند، ولی آن سیاست باز خندید و گفت، "می توانی دیگران را گول بزنی، ولی نه مرا.  نخست، به من بگو، اگر من وجود نداشته باشم، چه كسی آن اغتشاشات را برپا می كند؟  برای هر جنایتی، وجود یك سیاست باز الزامی است."باوجودی كه هیچ سیاست بازی این را نمی پذیرد، ولی چیزی كه او گفت درست است.جراح گفت، "شاید حق با شما باشد، ولی هیچكس نمی تواند با یك جراح رقابت كند. عمل جراحی نخستین چیز بوده: خدا یك دنده از آدم را برداشت و از آن حوا را ساخت. این یك جراحی معجزه آسا بود. و این باید دقیقاً در آغاز بوده باشد، نمی توانید از این بیشتر به عقب بروید."ولی حتی برای درآوردن آن دنده هم، خدا باید آدم را بیهوش كرده باشد.

كتاب های عجیبی از زمان های قدیم برجای مانده است ،  كه باید به تمام دنیا معرفی شوند. حدود پنج هزار سال پیش در هندوستان مردی زندگی می كرد به نام سوشروت  Sushrutو او كتابی در مورد جراحی نوشته است. و قسمت اعجاب آور این است كه هرآنچه را كه ما امروز انجام می دهیم، در آن كتاب وجود دارد،  ابزار، روش ها، همه چیز ،  حتی بیهوشی.در كوه های هیمالیا گیاه كوچكی پیدا می شود كه فقط چند قطره از عصاره ی آن كافی است تا انسانی را برای ساعت ها بیهوش كند. هنوز هم در دسترس است.  بنابراین اگر در جراحی های كوچك ما، از همان ابتدا.... بیهوشی مطلقاً ضروری باشد.... مرگ عظیم ترین عمل جراحی است. تمامی بدن باید از آن وجود گرفته شود، وجودی كه با آن بدن بسیار هویت گرفته و به آن چسبیده است. این كار در هنگام بیهوشی ممكن است.

تعداد بسیار اندكی از مردم هستند كه در هشیاری می میرند و ترس از مرگ هم برای همین است، زیرا تعداد بسیار اندكی هشیارانه زندگی می كنند. هرآنچه كه مایلی مرگ تو باشد، نخست بگذار كه زندگیت چنان باشد ،  زیرا مرگ از زندگی جدا نیست، مرگ پایان زندگی نیست، بلكه فقط یك تغییر است. زندگی ادامه دارد، ادامه داشته است و همیشه ادامه خواهد داشت. ولی شكل ها بی فایده می شوند، كهنه می شوند و به جای اینكه سبب شادی باشند، یك بار سنگین می شوند ، بهتر است شكلی جدید و تازه به زندگی  داده شود. مرگ یك بركت است، یك مصیبت نیست.