آنکه کوه را از میان برداشت

کسی بود که در آغاز

 شروع به برداشتن سنگریزه کرد...!!!

_______________________________

___________________________________________________________________________________

 

سخن بزرگان و ازدواج

************ ********* ********* ********* ********* ******

ازدواج مثل شهر محاصره شده است كسانی كه داخل شهرند سعی دارند از آن خارج و آنهایی كه خارج شهرند سعی می كنند كه داخل شوند . فرانكلین


* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.
 
فرانسیس بیکن 

*
تا وقتی آدم ازدواج نکرده اورا غیرکامل می خوانند، بنا براین معلوم می شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
  
باب هوپ 

*
مرد و زن به خاطر این ازدواج می کنند که نمی دانند خودشان باید با خودشان چه کار کنند!
 
آنتوان چخوف 

*
تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
 
سامرست موام 

*
جوانان بسیار خوبی را دیده ام که لیاقت بهترین سرنوشت ها را داشتند اما تحت تاثیر حماقت ذاتی خود یکسره به سوی مجلس عقد رهسپار شدند!
 
میخاییل لرمانتوف 

*
ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید.
 
جین کر   

*
مرد بی زن همیشه پیراهنش پاره است و مردد زن دار اصلا پیراهن ندارد!
 "
ضرب المثل ایرانی" 

*
ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.
 
ساموئل راجرز 

*
مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!
 
اچ.ال.منکن

* 
تاهل یك كلمه نیست و همه ایراد قضیه هم همین است . دین مارتین 

*
مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 
سینکلر لوییس

*
مردی که درپی یک ازدواج موفق و شاد است باید دهانی بسته و حساب بانکی پر و پیمانی داشته باشد.
 
گروچو مارکس

*
قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

*
هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهر را به تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر می کرد.یک طوطی داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که همیشه دم دمهای صبح به خانه بازمی گشت!
 
ماری کورلی

*
زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!
                                                             
*
خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!
 
وارن فارل

*
اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!
"
ضرب المثل چینی"

*
ازدواج ، سطل آشغال احساسات است.
 لرد ویول

_______________________________________________

 

آنان که مردند و...

************ ********* ********* ********* ********* ******

دختر شاد و سرحالی بودم و دقیقا به خاطر دارم كه شانزده سال  و دو روز سن داشتم كه این خاطره در زندگیم ثبت شد ، زیرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن برای بچه ها بود - یك مهمانی درست و حسابی به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دایی هایم نیز از تهران به شهر ما (‌ كه نزدیك تهران بود ) بیایند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نیز همان آمدن خانواده دایی ام بو د، در حقیقت آمدن دختردایی ها ! اجازه دهید ماجرای آن روز را از صبح برایتان تعریف كنم .

قرار بود آن روز صبح ، پس از اینكه دایی رسول و دایی رحیم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بیدار شدیم زن دایی رحیم كه خیلی مادر شوهرش - یعنی مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت دیشب خواب مادر بزرگ خدا بیامرز را دیده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سری به قبرستان بزنند و برای مادر بزرگ فاتحه ای بخوانند . همگی به راه افتادیم و با ماشین دو تا دایی ها به قبرستان رفتیم و پس از اینكه فاتحه خواندیم ، من طبق یك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزدیك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهید گمنامی كه از دو سال قبل در شهر ما آرمیده بود ، رساندم ، فاتحه ای برایش خواندم و سپس به بقیه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتادیم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان میرفتیم ، بی آنكه كسی بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهید گمنام میرفتم و فاتحه ای برایش میخواندم ، علت این كار را نمیدانستم ، شاید غربت آن بزرگوار باعث میشد كه این كار را بكنم !

علی ای حال ، آن روز نیز فاتحه ای بر سر مزار آن شیر شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر  ماشین دایی رحیم به طرف خانه راه افتادیم . در طول مسیر اما ، دوباره شوخی های من و دو تا دختر  دایی ام ، كه در ماشین پدرشان دایی رسول نشسته بودن شروع شد .

در حقیقت من و مهری و سودابه در تمام ایامی كه آنها پیش ما بودند یا خانواده ما به تهران میرفتند ، مدام و بیست و چهار ساعته با هم شوخی میكردیم البته گاهی اوقات شوخی هایمان خطرناك هم میشد ، درست مثل آن روز كه مهری كه از داخل ماشین پدرش به من اشاره كرد برایم یك نامه نوشته ! و من كه در صندلی عقب نشسته بودم ، سعی میكردم دور از چشم بقیه یك لحظه بدنم را از پنجره ماشین بیرون بیاورم و نامه را از دست مهری ( كه او نیز همین كار را كرده بود ) بگیرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه برای این كار خطرناك حتی از دایی رحیم نیز اجازه نگرفتم ! همه چیز در عرض چند ثانیه رخ داد ، من كه دیدم دستم نمیرسد بدنم را بیشتر از پنجره بیرون آوردم و این كار توام شد با جیغ مادر و دایی رحیم كه نمیدانست در ردیف عقب چه خبر است ، به طور غریزی كوبید روی ترمز و همین اتفاق باعث شد من - در حالی كه ماشین با سرعت هفتاد كیلومتر در حركت بود - دچار حالت گریز از مركز بشوم و مانند یك موشك از پنجره به بیرون پرتاب شوم و درست از ناحیه سر روی آسفالت سقوط كنم و ... آخرین چیزی كه به یاد دارم صدای پی در پی ترمز ماشین ها بود و صدای فریادهای خانواده ام و ... و بعد از اینكه دردی شدید در ناحیه مغزم احساس كردم دیگر هیچ نفهمیدم ...


روایت لحظات پس از مرگ

آنچه را در عالم مرگ دیدم ، فقط میتوانم به فیلمی تشبیه كنم كه هرازگاهی پخش میشد و بعد قطع میشد . اولین چیزی كه دیدم آن بود كه سرم پر از خون است و روی زانوی مادرم هستم و او اشك میریزد ... صحنه بعد موقعی بود كه یك پزشك معاینه ام میكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دیر شده ... » و موقعی كه دیدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعی كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه میكنند و آن كسی كه روی تخت خوابیده من نیستم و من بالای سر آنها - نزدیك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نمیشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهمیده بودم كه مردم ! تا اینكه آخرین صحنه مربوط به لحظه ای بود كه در سرد خانه بودم و داشتم میدیدم كسانی كه در اطرافم هستند ، اما كاری از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجیب بود اصلا احساس ترس و نگرانی نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بی اختیار به مزار آن شهید گمنام نگاه كردم ، ولی همین كه تصمیم گرفتم به سوی آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهید گمنام نوری بسیار تابناك و زیبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بیرون تابیده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گویی هر یك قدم كه به من نزدیك میشد ، شاخه ای از آن نور تبدیل به یك فرشته میشد . فرشته هایی كه بال داشتند و پر میكشیدند ، اما صورتشان پیدا نبود و به جای چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوری خوشرنگ مشاهده میشدند و ... اما نه ، چهره یك نفرشان را میتوانستم ببینم كه درست میان آنها و حدود یك متر بالای سرشان قرار گرفته بود . وقتی كنار من رسید بهم لبخند زد و من نیز پرسیدم: تو كی هستی ؟ او ابتدا به مزار آن شهید گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به دیدنم آمده ای مرا نمیشناسی ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهید گمنام است كه بارها برایش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسیدم : « اینها كی هستند ؟ » و او با همان تبسم زیبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالای آسمان دوخت و چیزی شبیه گردبادی نورانی را كه به سویم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به  سوی تو می آیند » با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم كه باید به همراه او بروم ، اما این بار چهره او درهم كشید و گفت : « نه ... تو هنوز خیلی جوونی .. تازه پدر و مادرت چه میشوند ؟ ... » از شنیدن نام آنها گریه ام گرفت ، آن شهید بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بیا ! » این را گفت و همین كه تبسم كرد همه چیز در یك ثانیه تمام شد و او رفت و نورها ناپدید شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ...

به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان میخورد و فریاد اطرافیان را شنیدم : « زنده شده ! »

آری من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتی آنچه را دیدم به خانواده ام تعریف كردم ، پدرم گفت « اون شهید گمنام مهربانی های تو را جواب داد »

و اینك كه پنج سال از آن روزها میگذرد ، من هر شب جمعه به دیدار آن بزرگوار میروم ، شهیدی گمنام كه شاید برای همه گمنام باشد ، اما برای

 

من نه ....

_______________________________________________

 

گفت و گوی بسیار خواندنی  با دختر و پسر

مهران مدیری

پسر بیل گیتس که نیستیم!

زندگی ایده آل -یک گفت و گوی خواندنی است که در آن فرزندان مهران مدیری به خیلی چیزها اشاره کرده‌اند. از خانه و زندگی و ماشین و محله پدرشان گرفته تا نظر و نگاه‌شان به کارهای او تا برخوردی که با بچه‌ها دارد و زمان‌بندی آمدن و رفتن‌شان و ساز و آواز در خانه و مار پیتون 5 متری و لباس‌هایی که می‌پوشند و سریال‌هایی که دوست دارند و مشکلاتی که به عنوان فرزند یک فیلمساز مشهور تحمل می‌کنند و بالاخره تمایل پسر برای فیلمساز شدن و دختر که به موسیقی و نقاشی علاقه دارد.

فرهاد مدیری، پسر ۱۷ ساله مهران مدیری است. نه موهایش سیخ سیخی است و نه در فرم لباس‌پوشیدن عاشق لباس‌های عجیب و غریب است. آن قدر که نمی‌توانی از روی ظاهرش سن و سالش را حدس بزنی. می‌آید و می‌نشیند و از روزهایی صحبت می‌کند که در مدرسه اذیتش می‌کردند و از این روزها می‌گوید که خواهر ۱۰ ساله‌اش هم چنین وضعیتی دارد ولی فراموش نمی‌کند که بگوید: دیگر با این ماجرا کنار آمده‌ایم

فرهاد تریپ هنری نیست

قرارمان را گذاشته‌ایم و او راس ساعت مقرر می‌رسد. کت و شلوار کرم رنگ پوشیده و ما شوک می‌شویم. اول از سن و سالش و هنگامی که می‌گوید: متولد ۱۲ تیر ۱۳۷۰ است و بعد از آن وقتی که می‌گوید: هنرستان موسیقی درس می‌خوانم. او نه در فرم لباس پوشیدنش اثری از بچه‌های هنری دارد و نه در مرتب كردن چهره‌اش. البته همه اینها را خودش انتخاب کرده و پدرش نقشی در انتخاب این فرم لباس پوشیدنش ندارد. حتی می‌تواند بخندد و تعریف کند که ریش فراوانی داشته و برای آمدن سر گفت و گو آنها را اصلاح کرده است، چون نمی‌خواسته عكس‌اش با آن ریش‌های بلند چاپ شود!


یك خانواده هنری

همسر مهران مدیری، مادر فرهاد و شهرزاد، رشته‌اش هنری بوده و ادبیات. خانه‌دار است و برای خودش می‌نویسد. هیچ‌وقت دغدغه نوشتن نداشته. اسم فرهاد را هم مادرش انتخاب کرده و بعد از آن مهران مدیری زیاد از این اسم در شخصیت‌های تلویزیونی‌اش استفاده کرده است.



 

پسرساز، پدر آواز

ساز تخصصی فرهاد گیتار است ولی سازهای دیگر را هم امتحان کرده است. گهگاه برای پدرش هم ساز می‌زند تا او بخواند. اما این در صورتی است که وقتی برای آوازخوانی وجود داشته باشد. معمولا اینطور نمی‌شود. معمولا پدر در خانه نیست و سر کار است یا آنکه در مرحله پیش‌تولید سریال‌هایش قرار دارد. در حال حاضر هم که می‌خواهد اولین فیلم بلند سینمایی‌اش را کارگردانی کند و سرش حسابی شلوغ است.



فرهاد گواهینامه ندارد

 من که گواهینامه ندارم ولی اگر گواهینامه بگیرم مشکلی برای ماشین نیست. مهران مدیری به گواه حرف‌های پسرش اهل شرط گذاشتن برای بچه‌ها نیست. فرهاد مطمئن است كه وقتی گواهینامه را بگیرد داشتن اتومبیل روی شاخ خواهد بود. اگر بپرسی مهران هیچ‌وقت دنبال او به در مدرسه می‌آید با راحتی می‌گوید هیچ‌وقت چون وقت ندارد. پدر آخرین بار چند ماه پیش به مدرسه آمده تا در جلسه اولیا با مدیران مدرسه شركت كند. فكرش را بكنید كه اگر می‌خواست مدام به مدرسه فرهاد و شهرزاد سر بزند مدرسه چطور به هم می‌ریخت.

كسی را به خلوتم راه نمی‌دهم

خانه‌شان مثل تمام خانه‌های این شهر است. دعوای خواهر و برادری هم در آن پیدا می‌شود اما تازگی‌ها که بزرگتر شده‌اند دیگر کمتر دعوا پیش می‌آید. فرهاد که بیشتر وقتش را در اتاق می‌گذراند و گاهی حس می‌کند برای خانواده‌اش کم می‌گذارد . فرزند خوبی برای خانواده‌اش نیست، این را خودش می‌گوید:«‌روی اعصابشان راه نمی‌روم ولی حس می‌کنم به عنوان فرزند، فرزند خوبی برایشان نیستم. بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم اگر خودم پدر بودم، می‌خواستم بیشتر به محیط شخصی فرزندم وارد شوم ولی نمی‌گذارم این اتفاق برای پدر و مادر خودم بیفتد.

 

شرارت پشت چهره‌ای آرام

اما بشنوید و بخوانید از مدرسه. او بچه شلوغی است اما از اینکه سردسته باشد خوشحال نیست. می‌گوید : این خلاقیت را دارم که در مدرسه سردسته باشم اما اصولا سردستگی در مدرسه بد است. چون ممکن است شما سردسته باشید و پشت تو را خالی ‌کنند. اما در این روزهای شلوغ‌کاری در مدرسه خودش منطق به خرج می‌دهد و پای پدر و مادرش به میان دعوا کشیده نمی‌شود.  همیشه، حتی اگر بدترین کارها را انجام داده باشم، با منطق زیاد آن را توجیه می‌کنم. این قدرت را پدرش هم دارد  ولی نه به اندازه من.. گاهی اوقات همین منطق زیاد او را تبدیل به موجودی واقع‌بین می‌کند و می‌تواند بین حرف‌هایش اعتراف کند: بعضی‌وقت‌ها معلم‌هایمان را خیلی اذیت کرده‌ایم. من واقعا از آنها معذرت‌خواهی می‌کنم. یكی از آخرین شیطنت‌هایش این بوده كه با بچه‌ها سر كلاس یكی از معلم‌ها دوربین ببرند و فیلم بگیرند. بعد فیلم لو می‌رود و دست مدیر و معاون می‌افتد و ......خدا رحم كرد. به خیر گذشت. بابا هنوز هم نمی‌داند كه چی شده چون خودمان تعهد دادیم و تمام شد. حالا اینجا بخواند می‌فهمد!



 

كادو فراموش نمی‌شود

مشکل رفت و آمد در خانه‌شان وجود ندارد. حتی ممکن است تا ساعت ۳-۴ صبح بیرون باشد اما حتما خانواده‌اش می‌دانند که کجاست و چه کار می‌کند. پدر اینطور نیست یعنی گاهی پیش می‌آید که خانواده ندانند او کجاست و چه می‌کند. کادو هم خوب می‌خرد، به نظر می‌رسد حواس‌اش به روز تولد بچه‌هایش هست ولی آخرین کادویی که به پسرش داده، پول است. می‌خندد و می‌گوید: نقدی حساب کرد اما کادوی برعکس هم وجود دارد. پسر برای پدر معمولا کتاب و سی‌دی می‌خرد و وقتی روی قیمت‌ها اصرار می‌کنیم و می‌خواهیم بودجه پول‌توجیبی‌اش را معلوم کنیم، می‌گوید: معمولی، پسر بیل‌گیتس‌ كه نیستم!


 

بازیگری؟ هرگز!

یک بار جلوی دوربین رفته است. در برنامه جنگ۷۷. در آن برنامه نقش بچگی پدرش را بازی می‌کرد. از بس به هم شبیه هستند و این را همه می‌گویند. در پشت صحنه برنامه‌های پدرش زیاد چرخیده اما با این وجود علاقه چندانی به بازیگری ندارد. واقعیت این است که همیشه از زبان بازیگرها درباره حاشیه‌ها شنیده‌ایم. خودمان هم نمی‌دانیم وقتی فرهاد مدیری می‌گوید که در آرزوهای دور و دراز هنری‌اش جایی برای بازیگری وجود ندارد به خاطر حاشیه‌هاست یا اصولا علاقه‌ای به این محیط و فضا ندارد. اما می‌تواند بگوید : همه خانواده مجبورند این حاشیه‌ها را تحمل کنند. هر کدام به اندازه خودشان. مسلما مادرم به این خاطر که در صدر است فشار بیشتری را تحمل می‌کند اما این بار روی همه خانواده هست.



 

خانه‌ای پر از نوای موسیقی

پسر در مقابل پدر، تواضع زیادی به خرج می‌دهد اما می‌گوید از پدرش نمی‌ترسد. وقتی می‌خواهیم او را روی دور کل‌کل با پدرش بی‌اندازیم، هیچ رقمه راضی نمی‌شود. حرفش اینست: ما کی‌ باشیم؟ اوضاع وقتی بدتر می‌شود که در ادامه صحبت درباره موسیقی می‌گوید: بابا استعداد بی‌نظیری در موسیقی دارد مهران مدیری به طور حرفه‌ای ساز نمی‌زند. یک مدت ساز ضربی می‌ زده و یک مدت گیتار و پیانو. با وجود این که پدرش صدای خوبی دارد اما خاطره‌ای از لالایی پدر ندارد. گهگاه، شنیدن صدای پدر كه برای خودش آوازی زمزمه می‌كند، حالی دارد.


فیلمساز می‌شویم

فرهاد مدیری علاقه‌ای به بازیگری ندارد، اما شغل مورد علاقه‌اش فیلمسازی است. می‌گوید اهل سریال‌سازی نیست و حضور در سینما را ترجیح می‌دهد. از همین حالا هم استارت را برای ساخت فیلم كوتاه زده. به خاطر هنری بودن رشته‌اش در مدرسه، و یك عمر زندگی در یك خانواده هنری، می‌تواند درباره سریال‌های پدرش هم صحبت کند. به نظر فرهاد مدیری، سریال مرد هزار چهره، بهترین سریال پدرش بوده: کارگردانی، ایده، بازی بازیگرها و ... و بین سریال‌ها هیچ علاقه‌ای به جایزه بزرگ ندارد.


تشابه را ببینید

فیلم می‌بیند، فیلم‌هایی که معمولا پدرش به خانه می‌آورد. در بین فیلمسازهای ایرانی، بیضایی و حاتمی‌کیا را خیلی دوست دارد. مجله هم می‌خواند یا حتی روزنامه اما نه‌اینکه پیگیری كند و عاشق مجلات باشد. لحن و فرم نگاهش خیلی به مهران مدیری شباهت دارد و خودش هم این‌ها را احساس می‌کند. برای نمونه می‌توانید نگاهی به این عکس مهران مدیری در جبهه بیندازید و ببینید که او و پسرش چقدر به هم شباهت دارند.


یك زندگی متفاوت

فرهاد می‌گوید: شاید در زمان کودکی، به زندگی نرمال‌تر و طبیعی‌تر فکر می‌کردم، اما الان نه. الان این موقعیت خوب است. نمی‌توانم بگویم دوستش دارم ولی هست. با وجود این که شرایط زندگی در این خانواده و با این پدر خبرساز چندان طبیعی نیست، اما گاهی هم پیش می‌آید که با هم به رستوران بروند، با هم به سفر بروند. علاوه بر اینکه وقتی می‌خواهد روی تمام حرف‌هایش پوششی از منطق بکشد، می‌گوید: من و خواهرم باید این شرایط را بپذیریم و بدانیم که زندگی‌مان با اغلب دوستان‌مان تفاوت‌هایی دارد و یک سری امکانات را نداریم.

 

بیلیارد‌بازها

فرهاد مدیری اهل بسکتبال نیست، سه ماه رفته و می‌خندد که اثر خودش را گذاشت از بس که قدش بلند است. اهل ورزش‌های رزمی هست و اهل دفاع‌شخصی. با پدرش هم بیلیارد بازی می‌کند: بیلیاردش از من بهتر است و همیشه من را می‌برد. پسر به طور مداوم شنا می‌کند و پدر هم اگرچه تقربا فرصتی برای همراهی پیدا نمی‌كنند. مهران مدیری برای کوهنوردی هم وقت ندارد. بیشتر اهل نرمش است. سینما هم نمی‌روند، در سال‌های اخیر تنها یک‌بار با هم به سینما رفته‌اند.  ولی به کنسرت زیاد می‌رویم.


افتخار به نام پدر

شوخ‌طبعی را هم از پدرش به ارث برده اگرچه می‌گوید كمتر امكان بروز این توانایی را پیدا می‌‌كند : همه می‌گویند پدرم آدم شلوغی است اما من به خاطر شرایط خانوادگی‌ام نمی‌توانم اینطور باشم. و در جواب به سؤال دوم، سریع موضعش را تغییر می‌دهد و می‌گوید که حضور پدر به نفعش تمام شده و اصولا مشکل ندارد. حتی می‌تواند بگوید: به نام فامیلی مدیری افتخار می‌كنم، هرچند سختی‌های زیادی دارد.

 

وسوسه پرواز

دلش می‌خواهد برای ادامه تحصیل و احتمالا ماندن به خارج از ایران برود. پدر هم مشكلی ندارد و هیچ‌وقت مخالفتی نكرده. فقط وقتی كوچك‌تر بوده گفته بهتر است برای رفتن كمی صبر كنی تا سن‌ات بالاتر برود. او هم مانده. حالا هم منتظر است تا درس‌اش تمام شود. بعدش هم باید مسئله سربازی را حل كند:«‌به این دو سال كه فكر می‌كنم غصه‌ام می‌شود. كی تمام می‌شود؟

 

شهرزاد مدیری

وارث نبوغ و شیطنت خانوادگی

شهرزاد مدیری با یازده سال سن، کوچک ترین عضو خانواده مدیری است. آرام و شمرده حرف می زند و سعی می کند که با جواب های کوتاه، این آرامش را به عنوان خصلت ذاتی اش به ما معرفی کند.. اما برق چشمانش و لحظاتی که با برادرش اختلاف نظر پیدا می کند، دستش را رو می کند و معلوم می شود که هوش و نبوغ خانوادگی به همراه آن انرژی ژنتیك، به او هم رسیده. به محض ورود به دفتر ما یکی از مجله های شماره قبل را برمی دارد و با دقت ورق می زند، یکی از عکس های پدرش در سریال مرد هزار چهره را می بیند و طوری که ما نشنویم به فرهاد می گوید: نگاه کن شبیه بقال‌ها شده! و بعد می خندد. دختر مهران مدیری، تمام کارهای پدرش را دنبال می کند و جزو مخاطبان اصلی سریال های طنز او است. شهرزاد تمام کارهای مهران مدیری را دیده و از بین آن ها شب های برره را به عنوان بهترین کار پدر انتخاب می کند. دختر ظاهرا ساکت و سربه زیری که روبه روی ما نشسته اعتراف می کند که بعضی مواقع مچ پدرش را می‌گیرد و به خاطر اشتباهات در کارهایش به او تذکر می دهد: سر سریال باغ مظفر از یکی از قسمت ها خوشم نیامد به پدرم گفتم و او هم گفت درستش می کنم. شهرزاد یازده سال بیشتر ندارد اما در این مدت تمام سریال‌های پدرش را موبه مو دنبال می کرده و حتی گاهی اوقات هم برای نزدیکی بیشتر به پدری که همیشه سرکار است با او به پشت صحنه سریال ها می رود: سر پاورچین و باغ مظفر با بابام به پشت صحنه رفتم. اونجا تمام مدت دنبال شقایق دهقان بودم. دختر مهران مدیری بودن برای شهرزاد مهم ترین اتفاقات زندگی است. او گاهی اوقات از این ماجرا حسابی لذت می برد و گاهی اوقات هم نه. هم خوب است و هم بد. گاهی اوقات آنقدر سؤال می پرسند که آدم اذیت می شود. شهرزاد با کمک برادرش و البته هوش ذاتی اش راه و روش مناسبی برای برخورد با این سؤالات پیدا کرده. اگر از شهرزاد مدیری درباره پدرش، خانواده و هر مسئله خصوصی دیگری بپرسید؛ او یا جواب نمی دهد یا اینکه با جواب های نصفه و نیمه پشیمان‌تان می کند. اما اگر فکر می کنید که این سختی ها او را از دختر مدیری بودن خسته کرده، کاملا در اشتباه‌اید، چون:«‌همه مهران مدیری را دوست دارند. من هم. چون پدرمه، در تلویزیون می بینمش و کارهایش را دوست دارم و البته یک جاهایی هم به‌ درد می خورد. بله، مهم ترین نکته همین است. چه کسی بدش می آید که به اردو برود و معرفی خانم مدیر باعث شود تا با یک بغل جایزه به خانه برگردد؟ شهرزاد این ماجرا را با ذوق تعریف می کند و بعد می گوید که تا به حال کاری نکرده که مهران مدیری به مدرسه دخترش برود. در تمام مدتی که شهرزاد حرف می زند، فرهاد با سکوت به خواهرش و حرف هایش گوش می دهد و وقتی حرف به شیطنت شهرزاد می رسد، برخلاف نظر ش