پیشنهادی برای بازگشت بهشت...
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ساعت 8:50 شماره پست: 233
گفتنی ها گفته شده ولی چون گوش شنوایی نبوده ازنو باید گفته شود!آندره ژید.
وای به حال زندگان، وای بحال مردگان، خوشا بحال آنکس که نمرد و زنده نشد! حسین بشیریه. رویکرد بشیریه به متفکرین غرب چون جیمزجویس که تاریخ را کابوسی میداند که میکوشد از آن رهایی یابد! و یا آلبرکامو که بزرگترین مسئله فلسفه را درجواب بدین پرسش میداند که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یاخیر؟! ودیگر اندیشمندان درد آگاه ورنج آشنای اگزیستانسیالیسم( پسامدرن و اگزیستانسیالیسم که نشان ازآخرین اندیشه های اروپایی- آمریکایی دارد متفقا زندگی قرون وسطایی را که نقد آن موجبات رنسانس رافراهم آورد، بر زندگی کنونی غرب مدرن بلحاظ تبعات و ویرانگریهای طاقتفرسایش ، ترجیح میدهند)، که بقول راجنیش اشو و علامه مفتی زاده درتشخیص مرض انسان، برصواب ولی درتجویز دارو نارسا بوده اند ،نزدیک است . و به تاریخ تمدن نظرداشته اند و از فرهنگ پیشینه تر ، برپایه عشق در اعصار مادرسالاری که شروع عقده ادیپ و الکترا، و زاینده حسد درانسان ،که گناه شیطان در مواجهه با آدم ابوالبشر بود ، غافل بوده اند . مطالعات باخ اوفن و مورگان برفرهنگهای برپایه عشق، که موسوم به مادرسالاریست ولی ازسالاریت درآن حبری نیست !! وتحقیقات میدانی مالینوفسکی بر فرهنگهای مادرشاهی و هم شر ح وبسط وحاشیه های اریش فروم و ویلهلم رایش براین فرهنگهای واقعا انسانی یادشده و هم بازخوانی داستان هبوط آدم ابوالبشر در تورات وانجیل وقرآن برای ما مبرهن نموده اند که بشریت چنین بهشتی رادراین سابقه عمر زمینی بخوددیده است (1) ، وصد البته قسمت عمده دوره های زندگی اورا دربرمیگیرد، وهرچند جوهره تعالیم همه ادیان و مکاتب فلسفی انساندوستانه و مصلحین ، برگرفته ازهمان اصل فطرت حاکم براین جوامع پیشا پدرسالاریست، لیکن هنوز میبینیم که نیک خواهان ونیک اندیشان ودلسوزان بشری درسطح دانشمندان وفلاسفه وعرفا ، ازنگرانی برای بشر درنیامده اند ونه تنها اذعان داشته اند که غرب وشرق جهان ازسعادت دور هستند بلکه حیات بیمارگونه فعلی همه جانداران هم درمخاطره ست ومحتملا با تسلیحات هسته ای، حیات خودرا نابود میکنند که البته چون حیات فعلی انسان ازبارمثبت وسعادت که باید براساس فطرت وآفرینش واقعی خوداستوارباشد(2)تا شایسته ادامه گردد درحالیکه اکنون نیست! لذا براین تصورم که اگربناباشد روال شش هزارساله اخیرتاریخ تمدن ادامه داشته باشد، همان نیستی و نابودی آن، بهترازبودن آن است!.
سخن آخراینکه : تجربه بسیار کمیاب ونادر و افسانه ای ! سامادهی یوگیسم ونیروانا ی بودیسم وفنا فی الله متصو فه، غیرازاحیای تجربه نوزادی همه انسانها دربدو تولد ( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطرالناس علیها لاتبدیل لخلق الله ولکن اکثرالناس لایعلمون : به دین روی بیاور به ترتیبی حق گرا که دراسارت تمایل به باورهای فعلی باقی نمانده باشی!، همان آ فرینش اولیه و الهی که مردم برپایه آن خلق شده اند . وبراین اساس هدایت تکوینی برهدایت تشریعی دراولویت بوده و درباور من شرط درستی هدایت تشریعی مادامیست که بر هدایت تکوینی انطباق یابد و در راستای بازگرداندن فرد وجمع بدانجهت باشد!) تا فرارسیدن این مقطع رندگی نیست، که به مرور ازاین به بعد، والدین توسط تزریق فرهنگ پدرسالاری در تمام عرصه های نهاد و سازمانهای اجتماعی قدرتگرای ( درتوصیف اریش فروم ازین اصطلاح؛ شخص به کسانی که قوی ترباشند تعظیم میکند و ضعیفان را اذیت مینماید...) ناشی ازهمان سیستم منحط موجب هبوط، رسالت اهریمنی سقوط آدم ابوالبشر( لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل السافلین : انسان را دربهترین ترکیب خلق کردیم واو دراثرفرهنگ تکبرگرای پدرسالاری به پست ترین مراتب رانده شد ، که درادامه به اشخاص دارای عمل صالح اشاره میفرماید که پاداش فراوان دریافت میکنند و شاید درصد قلیلی ازمردم را بیش دربرنمیگیرد که قلبی مهربان وخدمتگذار و غیرسادیستیک یا غیرفاشیست درتعبیر ویلهلم رایش دارند)را شروع و عهده دارگشته که خود موجبات سقوط همه ما را دربعداز نوزادی فراهم میکند(3)منتهای درجه سعادت فرد را ، تضمین مینماید و به گفته محی الدین عربی: بهشتی را، برای صاحب تجربه ارمغان میـآورد . و درمورد کل جامعه هم (قیاس حیات وتکامل فرد جامعه وتشابهات نوع رشد وتکامل فرد و جامعه که مشابه یکدیگر هستند!!!توسط امثال استانلی هال روانشناس، و هربرت اسپنسر جامعه شناس و لوییس مورگان انسانشناس و فیلسوفان اجتماعی سده نوزده مورد توجه واقع گردیده است وبیراهه نیست اگر نگارنده هم درتعمیم حالات اشراق فردی ، که رهایی بخش است و چنانچه قبلا آورده شد،ازتفسیرمتون دینی ابراهیمی هم پیداست ، و دربازگشت به تجربه نوزادی میسراست- فقط کودکان بهشت آسمانی خدارادرک خواهند کرد: عیسی مسیح علیه اسلام- ، به جامعه که سعادت اورا هم بزرگانی از نویسندگان جامعه شناسی ومردمشناسی در عصرنوزادی او، که دوران بهشتگونه وی موسوم به مادرسالاری برپایه عشق بوده است ، نفی ونهی همه نهادها وفرهنگهای این چندهزارساله اخیرپدرشاهی وبلکه پدرخدایی! میتواند چونانکه تجربه سامادهی وفنای صوفیانه ، دربازگشت به فطرت وآفرینش اولیه دربدو تولد ونوزادی شخص باشد وهست ، بازگشت به آفرینش اولیه آدمیزاد را بدنبال داشته باشد که همان عصرتسلط فرهنگ مادرسالاری وعشق بوده است . بازگشت فرد به نوزادی یعنی اشراق ی که غالبا توسط آنتی ویروس مراقبه برای قلیلی اشخاص مستعد مهیاست وبهشت وی را ضمانت میکند وبازگشت به نوزادی بشر یعنی احیای فرهنگ مادرسالاری- یاپیشاپدرسالاری که غالب مردمشناسان آن را بهشت آغازین میشناسند- که مبارزه جمعی همه جهانیان برای احیای این فرهنگ مسلط قبل از تشکیل نهاد وسازمانهای اجتماعی تاریخ تمدن پدرسالاری این چندهزاره اخیررایکجا ضروری میشناسد. توضیحی برقضیه را اینجا لازم میدانم :درتشخیص پاره ای انسانشناسان که مادرسالاری رابرنمیتابند ، جامعه ای که فاقد تابوی جنسی ومحرمات بوده ودر تفسیری اسطوره شناسانه ، میتوان براساس تعمیم دادن شیوه های تعبیرخواب فرویدی بدان - چنانچه درخواب هم بعضا پیامهای ناهشیار ضمیر ما بشکل معکوس ابلاغ میگردد تا باسانسور روان هشیارمان مواجه نگردد ، دراسطوره های ابراهیمی آفرینش هم میتوان براساس یافته های علمی انسان شناسان و کشفیات علمی رایش و اندیشه های پست مدرنیستی دلوز وگتاری که ازحمایت قلمی امثال اشو و ساتیاناندای و ارسته ورها ازاسارت شهوت تناسلی ! ، بهره منداست: شرط اقامت ابدی دربهشت آفرینش راازسوی خداوند متعال برای آدم ابوالبشر نه در بیان ظاهری و استعاری زینهار دادن برای پرهیزازمیوه ممنوعه بهشتی که تعبیر گندم ازآن میتواند نماد کشاورزی و آغازسلطه پدرسالاری تلقی گردد و سیب که نماد عضو عاطفی وعشقی – جنسی زن میتواند باشد که در شکل تمایلات صرفا شهوت گرا وخودپسندانه مرد فرهنگ پدرسالاری غیبت دارد!! وبل درعین ترغیب انسان به عدم رویگردانی از سکس عاشقانه بوده که درهمه فرهنگهای پدرسالاری غیبت دارد، چنانچه میشل فوکوی پست مدرن معتقداست این چندهزاره اخیرتاریخ ما با شناخت غلط از پدیدارسکس مواجه بوده ایم همچنانچه خودنیز قربانی آن قرارگرفت! پس میوه ممنوعه موجب هبوط آدم نگردید و نمیگردد که ممنوع نمودن میوه سکس وحرام ، وغیرمجازوتابو شمردن آن درآغازفرهنگ پدرسالاری موجب هبوط وی میگردد و شاید غیراز پیام معکوس میوه ممنوعه ورمز گشایی از آن بدین روال ، بتوان از دانش اسما ء هم که درمتون دینی ابراهیمی وجه تمایز آدم از ملک بوده با دریافت معکوسی ازآن گفت که زبان هم بر سانسور آگاهی بشریت حکم فرمایی میکند و اگر بشر ازملائک بدان وسیله متمایز شد درجهت اشاره به فساد اوست که بوسیله سمبل کلمه ازآن فرشته خویی و عصمت خارج میگردد!- وعلم آدم الاسما ء کلها ثم عرضهم علی الملائکه ...سوره بقره ایه 30- اریش فروم که به عوامل ایجاد ناخوداگاهی میپردازد، اززبان و منطق نارسای ارسطویی اسم میبرد که ازبسط حیطه فراگیر آگاهی وشناخت کامل ما برخویشتن پیشگیری مینمایند و میدانیم از جمله رسالتهای اشراق عرفانی که لب آموزه عرفان همان اشراق است همین بسط آگاهی وحذف لایه های ناهشیاری ماست که همزمان رسالت پسیکانالیزم نیزمیباشد . شروع آموزه های والدین برکودک ازبعدازنوزادی ازطریق زبان و روندهای مقدماتی آن بوده که بوسیله تقسیم و تابو نمودن جنسیت ها و تاکید برانفکاک او از اندامهای تناسلیش و هم تحریم توجه بر اندام تناسلی جنس مخالف و صمیمیت بااو ویکسانی و اتحاد باوی ، به نوزاد یادمیدهیم گناهکاراست و آزادی راباید ازاو بازستاند ! در سرزمینهایی که مادرسالار و بکرو بهشت آسا بود و موردمطالعه مالینوفسکی قرارگرفت، غربیها چنین دانش شری را ارمغان بردند و هم در آمریکای هنگام ورود وکشف کلمب برای موجودات بهشتی آن دیار ، ولیکن باتوجه به شواهدی که امثال اریش فون دنیکن از فضانوردان پیش ازتاریخ ذکر میکنند ، چنین فراگیری و گسترش و سیعی برشیوه های آموزه میوه ممنوعه و کنترل آزادی وآگاهی انسان، فقط ازسوی موجودات کرات دیگر میتوانسته به زمین آورده شده باشد، که بقول بلاوتسکی یک زمانی با اجداد حیوانی ما آمیزش نمودند و هومو ساپین خلق کردند –محتملا همین داروین راسردرگم کرده درباره حلقه گم شده ش!! – ودربیان تورات وانجیل و قرآن هم به شیطان وآ موزه او در تشویق آ دم به خوردن میوه ممنوعه که در واقع میتوان به تشویق این موجودات فضایی به تحریم وتابو کردن میوه جنسی تعبیرنماییم که البته همان ها که جورج ولز ازآنها به خصم بشردرکیهان نام میبرد ودرقرآن و بقیه متون ابراهیمی نام شیطان میگیرند و ازحسد و بدخواهی ش گفته میشود و گرنه هرچند اعصار پدرسالاری با ستم مرد نمود مییابد ولیکن همین مرد دردوران نوزادی فردی واجتماعی خویش چونان فرشتگان بی آلایش وصمیمی میباشد وراهی برای این اهرمن صفتی براو متصور نیست و بنظر نمیآید . لوییس مورگان در تحلیل رشد مدنیت به نضج دو با زوی حیات بشری یعنی گسترش نهادها و اکتشافات و اختراعات اشاره مینماید . اکتشافات واختراعات هیچکدام سعادت وآ زادی بشری را هدف نمیگیرد وسرکوب نمینماید چنانچه ازشروع رنسانس اکتشافات واختراعات غربی به بسط آگاهی و آزادی پرداخته – بزرگترین گناه انسان غربی درستیز با طبیعت بوده است و یا بزرگترین وجه امتیاز انسان قرون وسطایی در آشتی بیشتراو با طبیعت است که درانسان صنعتی غیبت دارد که لورنتز نیز آن راجزو هشت گناه بزرگ انسان متمدن نام میبرد- هرچند آن را به مقصد نرسانیده است! ولیکن چه کسی به انسان برای نخست شیوه هایی آموخت تا بخشی از وجود عینی خود را سرکوب کند و نپذیرد؟ و آ ن رانهادینه کرد و برای همه اعصار حرمت آن را چنان بدیهه انگاشت که کسی را توان قداست زدایی ازآن نبود مگر پاره ای عرفای سنت شکن که هرگاه لب برآوردند تکفیرو بردارشدند، و دراشکال گوناگون نهاد عرضه داشت؟ سخن برسر این بدیهه دیدن حذف قسمتی از وجود است که وحدت وشادی اورا ترسیم مینماید وهدف روانکاوی و عرفان مبارزه با آن بوده است . که چنانچه به ایجاز نشان دادم ،چنین اعجازی ! باتوجه به اسطوره های دینی وهم پاره ای کشفیات اریش فون دنیکن وهم مکاشفات عرفانی امثال بلاوتسکی و جورج ولز نشان از حیاتهای مخرب کیهانی دارند . نکته اینکه آدمی آموخته شده است که گذرعمرازبد و تولد به سوی پیری وسالخوردگی رارشد وتکامل فرض نماید درحالیکه زندگیهای قرین شقاوت بعدی او برسقوط این زندگی ثانوی گواه است واین برخلاف تصورعموم ، تکامل نیست که درپرنگاه ، سقوط نمودن است. وهمچنان گذرعمربشری از چندین هزارسال اخیر که هوموساپین پابه عرصه وجودنهادرا ، تکامل تلقی کند( جامعه شناسان تکامل گراچون اسپنسروحتی مردمشناسان کاشف جوامع مادرسالاری چون مورگان به این نوع تکامل باوردارند درحالیکه به کمک آنالیز تجربه اشراق عرفا وهم تامل برزندگی انسانها چنانچه پیشتربحث شد مخالف این ادعا را میتوان دید که هستی دربد و خلقت کامل بوده ودخل و تصرفهای فرهنگ قدرتگرای پدرسالاری این هزاره های اخیر ، سعادت را ازفرد وجامعه سلب نموده است وآ نهم چه دهشتناک وآلوده به خون وفساد. اتخلق من یفسد فیها ویسفک الدماء ونحن نسبح بحمدک ونستغفر لک : آیا آدمی راخلق میفرمایی که دستانش به خون آلوده ورفتارش فاسد است وماتوراتسبیح – براساس خلقت یکسان درکائنات بسوی آگاهی متعالی شناور هستیم - مینمیایم؟) درحالیکه دربینش متفکرین اهل دل وحقیقت، زیست آدمی غیرازجهنم چیزی دیگرنشان نمیدهد( انسان گرگ انسان است : تامس هابز - و دیگری جهنم است: ازسارترکه برپایه تامل بررفتار انسان جوامع پدرسالاری گفته شده اند) . پس اگر فرد ازاسارت همه نهادهای اجتماعی توسط (نهاداخلاق ودین – ادیان واخلاق عموما رنگ پدرسالاری میگیرند پس ازدوران اولیه شان وبقول اریش فروم ازانسانی واومانیستیک به قدرتگرا تنزل مییابند غالبا - وفلسفه وزبان وعلم الجمال وسهم وغیره بارویکرد مالکیت گرا درحیطه اقتصاد و همه روابط انسانی دیگر ، چراکه مادام نیروهای انسان جهت متعالی بخود نگیرد مسیرحرکت این نیرو بطرف انحطاط است وهرگاه درجامعه عشق غیبت مینماید چه دراکثریت جوامع قبل ازتاریخ تمدن برروی زمین و یا جامعه های کوچک بدوی سده های اخیر که با آلوده شدن به قدوم غرب کاپیتالیستی و میلیتاریستی متجاوز شکل اصیل راازکف نهادند ، مالکیت گرایی دراقتصاد ودیگرعرصه های اجتماع رخ مینماید و فرهنگ داشتن بربودن غلبه میکند، که توسط آلن واتس و اریش فروم وویلهلم رایش برشمرده شده است ودرجامعه شناسی بیان علمی مییابد) خارج گردد ، سعادت وی که از درون ریشه میگیرد فراهم است و لاغیر که توسط عرفا(همگی عرقای دارای تجربه سامادهی و فناو..) و فیلسوفان (آلن واتس)و بعضا روانشناسان(آرتور گزل بیان میدارد که اگر بچه تازه بدنیا آمده از تعلیم وتربیت های متعارف هم بی بهره بماند درنیل به رشد و سلامت وسعادت وی نباید تردید کرد) ، ادعا وتبیین شده است، برای جامعه نیز ازاسارت همه نهادهای پدرسالاری مجعول رها شدن ، میتواند تامین سعادت بشری را برای همگی، بدون داشتن یک استثنا ارائه نماید ! چه، بقول منتسکیو و علامه مفتی زاده اگر قانونی درتامین سعادت برای حتی یک فرد ، استثنائا ناتوان باشد، هرچند همه آحاد دیگر را دربرگرفته باشد ، لذا ناقص است و از آنجاییکه همه تلاش وسعادت انبیا و عرفا وفلاسفه و مصلحین و اندیشمندان و هم علمای تجربی در واگذاری واهداء سعادت فراگیر و لذا ساختن بهشتی برروی زمین برای همه انسانها با شکست توام بوده است، حتی دراین آخرین تمدن بشری غرب پس ازرنسانس ، این رجعت به فرهنگ پیشا پدرسالاری و دراصل عشق است(خواجه عبدالله انصار ی نیل به عشق الهی که نماد پرورش نیرو واکسیرعشق درآدمیست را بدون عشق مجازی غیرقابل حصول میبیند-المجاز قنطره الحقیقه- واین بیان عارف اسلامی با عرفان تانتریک هند و یافته های رایش واحیانا زیگموند فروید دریک راستا هستند) که به روایت انسانشناسان، همه بشریت بی استثنا ء درازمنه پیش ازتاریخ تجربه کرده اند که قرآن نیز همره انجیل وتورات برآن صحه گذارده اند . چنین رهیافتی قبلا توسط ژان ژاک روسو درنظریه غریزه و طبیعت گرایی وی تبیین شد ولی برپایه علمی بنا نشده بود ، واگر نیچه ازانسان کامل مساوی ست با حیوان کامل ،سخن میگوید و با اعتراض و هیاهوی متشرعین قدرتگرا مواجه میگردد را در دایره انسان جامعه پیشا پدرسالاری فاشیستی سنجش نماییم و نه این انسان سکس گرای بدون درنظرداشت عشق حاضر درسکس همه شش هزارسال فرهنگ حاکم برانسان ، میتوانیم سخنی شایسته ونجات دهنده بگیریم که ازپشتوانه فیلسوفان غریزه گرا و قتی به انسان فرهنگ پیشاپدر سالاری نظرداریم که ازقلب بهره مند است ونه متعلق عصرپدرسالار بی قلب متکی به مغز تنها ، وهم عرفا( بقول جان هیک وسروش عرفان هسته دین راشکل داده است) ونیزکشفیات مردمشناسان هم برخورداراست.اجازه بدهید بسط نسبتا مشروح دیگری برفوق بیفزایم!: بقول اریش فروم وویلهلم رایش درنخستین واحد اجتماعی یعنی نهادخانواده با پدیده استبداد وتحقیر ضعفا(کودکان بی دفاع) ! وهمنوع مواجه هستیم (هدف اخلاقیات تولید انسانهای خوشنودیست که علی رغم تحقیر و پریشانی بانظم موجود جامعه قدرتگرا انطباق پیدا کنند . ویلهلم رایش)که همین روحیه نامیمون این دلسوزان !! چنانچه اندیشمندان پسامدرن اظهارمیدارند (این فلاسفه پست مدرن چونانکه دربینش دینی تزکیه را باید ازخویشتن شروع کرد وبعد به حیطه اجتماع وسیاست کشانید، معتقدند باید ما نیزمبارزه علیه فاشیسم درونی خود را ابتدائا آغاز وسپس فاشیسم سیاسی را محذوف نماییم که درگرزازآزادی اریش فروم، رهایی از فاشیسم اول را، آزادی مثبت ورهایی ازفاشیسم ثانوی وسیاسی را آزادی منفی میداند، که بدون رستن ازبندهای اسارت درونی نمیتواند سعادت را برای بشر ارمغان بیاورد که لب همه توصیه های دینی ناب ادیان چندهزارساله اخیر نیز است )میتواند بازوی اجرایی فاشیسم سیاسی باشد که درنظرمن اختصاص به ممالک جهان سومی نداشته وبه این حکام محدود نمیگردد ، که دخالتهای ناروای قدرتهای سیاسی ونظامی واقتصادی آمریکا وفریبها وخیانتهای اینان که به عینه ماایرانیها درحادثه کودتای بیست وهشتم مرداد سی و دو شاهد آن بوده ایم وهنوز هم از آسیب ها ولطمات سخت تراژیک و سیاه آن رها نشده ایم پس بشریت کماکان درهبوط است و تمسک به منجی درنظر کثیری از متدینان یهودی ومسیحی ومسلمان وبودیست وزرتشت نشان ازهمان دارد ! هبوط آدم یعنی فریبکاری که در انسان دوهزاروپانصدسال اخیربنا به یافته های جولیان جینزدرانسان دارای ذهن تک جایگاهی میبینیم که توسط هیتلرواستالین و صدام و دنبالچه هایشان درطالبانیسم و دیگر مدعیان خیروسعادت شاهدش هستیم!!این مدعیان خیروسعادت را تنها دربین مقامات سیاسی نمی بینیم که نهادخانواده مشحون ازین روحیه است وبلکه بیشتر از هیتلر واستالین وطالبان وصدام ومیلوسوویچ ورادوان کاراجیچ صفتان و دیگرجنایتکاران جنگی و درواقع خائنین به ولی نعمتهای خود! که جمعیت تحت سلطه شان است ، ویرانی ببارمیآورند وبا یک نگاه بدور از تعصب و رها ازوحشت جهنم ! پس ازفریب وسلطه جویی نهادهای سیاسی وخانوادگی واداری توسط روسای ادارات به زیردستان و آموزگاران نسبت به دانش آموزان ، و تجارنسبت به شریک تجاری وخرده فروش نسبت به مشتری وشهروندان ودیگرآحادواقشارجامعه اعم ازمالک به مستاجر، و بنا به خانه سازو آرشیتکت به پیمانکار وبالعکس ! یعنی او به نیازمندان سرپناه ومسکن و تعدادقابل توجهی ازپزشکان نسبت به مراجعین بخت برگشته وبیمار، ودیگر لیست طویل این مجموعه که اگر از تبیین های علمی رایش و فروم و مکاشفات عرفایی چون اشو وساتیاناندای موسس اولین وتنها دانشگاه یوگا بگذریم ، رفتاراین قوم مهبوط وفاسد رادرجهان اول وآخر!!میتوان بافرهنگ کاپیتالیستی وسودجو وبقول اریش فروم مارکسیست، داشتن گرا ونه براساس تعالیم الهی درمدار بودن ، و توجه به روابط انسانی وسعادت درونی توجیه نمود!!. همه ارزشهای مردمان کنونی بغیرازدرصد قلیلی مهجور وغریب( بداالاسلام غریبا سیعود کما بدا فطوبی للغربا- اسلام وقتی روی نمود غریب بود وپس ازدوره هایی شکوفا ،) بدلیل رویکردهای واقعا انسانی ومتاثر از عمق و ژرفای دین وحقایق درونی والهی ، سخت ازجوهروفطرت انسان ونیزدینی بدور بوده و هرچندبا تفسیرعلامه مفتی زاده ازنبودن یک کافربدلیل نبودن الگوی واقعی وبزرگی چون پیامبراسلام دربین مسلمانان ، موافق هستم، لیکن اقرارمینمایم کمترمیتوان انسان بکر وواقعی یا طبیعی وبقول گرجیف واوسپنسکی غیرمکانیکی وبقول آلن واتس : بیدار و خواب نرفته !! و مومن را سراغ داشت که تحت سلطه افکارشیطانی سرمایه داری وثروت اندوز و داشتن گرا ، دررفتار وعمل و جهت گیریهای اوپیدا کرد و اگرهم پیدا شود جزو غربا و بقول روانشناسان ، بیماران روانی یا انسانهای باضریب هوشی پایین که لقب میگیرند باید جست!!
. گمان میرود که آنارشیسم ژوزف پرودن و کمونیسم اقتصادی کارل مارکس وروسو ی فیلسوف و... ، براساس فهم انسان شناسان چندسده اخیربوده که آمریکای قبل ازکلمب راگزارش میکردند وهمگی به نوزادی بشرکه توجیه اشراق وسعادت وبهشت عرفا ی به منزل رسیده است وهم نوزادی او درفرهنگهای سراسر مهر پیش ازتمدن که گاها مادرسالار نام میگیرد در نظرباخ اوفن ومورگان ومالینوفسکی (دررد نظریه ادیپ فروید میگوید که در اجتماعات مادرسالارموردمطالعه او ، درروند رشد کودک پدر سلطه ای نداشته و چون یک دوست درکنار بچه میماند ولذا هیچگونه سرکوبی بر میل جنسی ازناحیه کودک وجود نخواهد داشت ، بدیهیست که درچنین وضعیتی وابستگی وترس نامشروع از حاکمیت که به تبع ترسهای کودکی ما ازپدران شکل میگیرد غیبت و هم برداشت ازخداوند بعنوان نماینده بزرگترین ارزشهای متعالی برپایه عشق به وی خواهد بود ونه ترس ازیک شخصیت خشمگین که بشدت به یک پدر پیرریش سفید دوران کودکی شبیه بوده وناخودآگاه ازآن ما خوذ شده است ! و دیگرآنکه میفهمیم اگر چهره پدر بعنوان شخصیتی که ازمالکیت فرزندان وشناسایی وارتزاق آنان بدلیل مایملک خویش صرفنظرگردد وچونانکه افلاطون متذکر میگردد چنین موالیدی متعلق به کل جامعه باشد وزیر نظر مدیرانی مستقیما منتصب ومنتخب مردم که درفرهنگهای مادرسالار دیده میشود ، پرورش یابند ، خدای عاشق ومعشوق وهم انسان درآشتی باغرایز و در بهشت و سعادت پدیدارمیگردد! جالب اینست که امام غزالی هم شهوت تناسلی را به مثابه لذتی که ازبهشت برای آدمی فرستاده شده نگریسته است!) ، که این مردمشناس اخیر حتی یک روان نژند را دربین جامعه های بدوی موردمطالعه ش درمیان بومیان پولینزی(مطالعات وی درهفتاد سال گذشته بوده است وبرای باراول درتاریخ مردم شناسی تحقیقات علمی، میدانی و رودررو بامردمان مورد مطالعه صورت گرفت ) نمیبیند و نه نشانی ازعقده اودیپ !وکریستف کلمب و مونتنی فیلسوف هم به ترتیب چنین شهرخدایی را در مشاهده وبررسی خود ازسرخپوستان سده پانزده اتازونی برای مان نقل میکنند: برروی این جزیره ودرهمه جزایر د یگری که من مشاهده کرده ام یاازآنها اطلاع دارم سا کنان ازهردو جنس همواره برهنه اند ، درست همانگونه که بدنیا آمده اند( آیه قرآنی میفرماید وقتی آدم وحوا راازبهشت اخراج کردم با برگ درخت عورت خودراپوشانید ند . تشابه کاملی بین زندگی قبل ازهبوط ابوالبشر با این اقوام نمیبینید؟ ، پس مردمان سرخپوست قبل ازکلمب آمریکا دربهشت قرارداشتند! وازد یگرسو همه مفسرین قرآنی متفق القولند که بهشت قبل ازهبوط با بهشتی که به مومنان وعده داده شده است متفاوت است ). البته بعضی اززنها که خودرابا برگ گیاهان یایک لباس کتانی که به همین منظور تهیه کرده اند میپوشانند ( این ازآثار ورود به تمدن وهبوط آنان باید باشد براساس فهمی که ازآیه میشود!!). همه این مردمان همانگونه که گفتم هیچ نوع آهنی رانمیشناسند آنها ازسلاحهای آتشین نیزبی بهر اند نه چنین سلاحهایی رامیشناسند ونه قادرند ازآنها استفاده کنند . البته این امربدلیل معلول بودن کالبد آنها نیست زیراآنها کالبدی خوش ترکیب دارند، بلکه به دلیل خجالتی بودن وترسوبودن آنهاست. تنها سلاح آنها نیزه های چوبین است اما حتی ازین سلاح هم چندان استفاده نمیکنند زیرا بسیارپیش آمده است که من دویاسه نفر ازافراد خود رابرای مذاکره به روستای آنها بفرستم، گروه بزرگی ازجنگجویان آنها ازروستا بیرون آمده اند اما بمحض آنکه مردان من به آنها نزدیک شده اند همگی پابه فرارگذاشته اند بصورتی که پدران ،پسران خودراکنارمیزده اند وپسران پدران خودرا ،واین بدلیل آن نبوده است که صد مه وآزاری به آنها وارد شده باشد زیرا من باهرکس ملاقات کرده وتوانسته ام صحبت کنم هرچه داشته ام به اوهدیه کرده ام چه لباس وچه همه چیزهای دیگر، بدون آنکه چیزی درمقابلش بگیرم . اما آنها ذاتا ترسو وخجالتی هستند آدمهایی ساده لوح واعتماد کننده هستند ونسبت به همه چیزهایی که دارند باآزاد منشی رفتارمیکنند- آدمی آزاد آفریده شد وهمه جا دربند است ازژان زاک روسو ازینجا منشا میگیرد وهم اینکه هنری لوئیس مورگان درجامعه باستان خویش از تکیه به رای همگانی درتمام سطوح وتصمیمات بین این اقوام میگوید! وهم سکس گروهی!! دربین شان که جامعه شان را چون یک خانواده واحد بیان میدارد که الگویی نه تنها برای نشان دادن انما المومنون اخوه که یاد آور: کان الناس امه واحده فبعث الله النبیین مبشرین ومنذرین آیه 212 سوره بقره است. اشاره : درآیه فوق نه به معنی پس ازظهوررسولان خداوند و اثرآنان بر ایجاد اختلاف ، بلکه نشان از شروع دوره های انحطاط واختلاف دارد که پس از وحدت آغازین نوع بشر که دوره های قبل از پدرشاهی ست ، ایجاد میگردد تا نوبت به ظهور پیامبران الهی میرسد که جوهر دین ، که عرفان بتعبیر جان هیک ولذا نماز وروزه ومراقبه است را ارمغان بیاورند که مبارزه ای علیه تابوومحدودیت های وحدت زدای پدرسالاری ست،به صورتی که هرکس هرچیزی ازآنان بخواهد به اومیدهند وحتی خودمارادعوت میکنند که چیزی از آنان بخواهیم. آنها چیزهایی بسیارپرارزش دربرابراشیایی بی ارزش به ما میدهند وهرچه به آنها بدهیم ویاحتی اگرچیزی به آنها ندهیم بازهم راضی هستند . کریستف کلمب نامه ها درمونتاگو، ا- برگرفته ازتاریخ اندیشه ها ونظریه های انسان شناسی ازدکترناصرفکوهی
این مردمان بسیاربه سادگی آغازین خود نزدیک مانده اند هنوزقوانین طبیعی برآنها حکومت میکند .... آنچه ماازتجربه خود ازاین مردم میبینیم ، نه فقط درتمامی اشعاری که ازعصرطلایی ترسیم کرده اند وتمامی آنچه که درباره موقعیت آغازین سعادتمند بشری تصورکرده اند درمیگذرند، بلکه حتی آرمانها و برداشتهای فلسفی مارانیز پشت سرمیگذارند. درهیچ یک ازاین ها چنین سادگی ناب وخالصی که ما ازتجربه خودازاین مردم میبینیم تصورنشده است. هرگزتصورنشده که جا معه انسانی ممکن است باچنین ساخته های اندکی تداوم داشته باشد..... این مردم نه تجارتی دارند ونه اد بیاتی ونه ریاضیاتی ، نه قضاوتی میشناسند ونه حکومتی سیاسی ونه بردگی ثروت یافقر، نه قراردادی نه ارث ومیراثی ونه تقسیم ثروتی ونه شغلی جز آسایش ونه خانواده ای جزبصورت مشترک ، نه لباسی ( آیه قرآنی میفرماید وقتی آدم وحوا راازبهشت اخراج کردم با برگ درخت عورت خودراپوشانید ند، تشابه کاملی بین زندگی قبل ازهبوط ابوالبشر با این اقوام نمیبینید؟ ، پس مردمان سرخپوست قبل ازکلمب آمریکا دربهشت قرارداشتند! وازریگرسو همه مفسرین قرآنی متفق القولند که بهشت قبل ازهبوط، بابهشتی که به مومنان وعده داده شده است متفاوتند)، نه کشاورزی ، نه آهن ، نه شراب ، نه دروغی ،نه خیانتی ، نه پنهانکاری ، نه حرص وآز وبدگویی . مونتنی- درجستارها –برگرفته شده ازتاریخ اندیشه ونظریه های انسان شناسی نوشته دکترناصرفکوهی .
درآن بهشت آغازین چونانکه مردمشناسان نقل میکنند: با کمون جنسی هم مواجه هستیم که دارای بارعاطفی ژرفی بوده وازآنجا که زن تنها میتواند به ندای عاشقانه و براساس پاره ای مطالعات دریک زمان فقط به به یک فرد ! ، پاسخ مساعد سکسی! بدهد، این دعوت عاطفی و جدا عاشقانه را البته ازطرف مردها دریافت میکرده است، وچون پیکره جامعه مثل تن واحدی بوده است( در مطالعات انجام شده بر کودک چونانکه ژان پیاژه کشف کرده است، وی دیگران را نیز- من- و ازجمله خویشتن میبیند و ازخود منفک نمیشناسدو درتجربه عرفا که با احساس وحدت باهمه هستی بیان داشته شده نیز همین حس وحدت گزارش میشود و همچنین در امت واحد انسانی نقل شده ازسوی انسان شناسان نیز مشاهده میگردد.) که درتعبیرقرآنی هم ذکرکردم : کان الناس امت واحده ، لذا زن راکه درتحقیقات جدید درانتخاب جفت نه چون مرد که تکثرخواه و تنوع طلب است، که واحد گراست راهم میتوان درنگاه او همان جفت واحد دید و تن دادن او رابه سکس های متکثرکه درکمون جنسی مطرح میباشد راتوجیه نمود!!والبته چونانکه جولیان جینز درشاهکارروانشناسی قرن بیست ویکم خود میگوید : نه این است که باانسانی با شدت خواسته های جنسی مواجه باشیم و درراستای هله محمدجعفرمصفا که تشدید سکس گرایی راویژه انسان بی بهره ازعشق میخواند ، اوهم چنین بیان کرده است: مطالعات حیوانی نشان داده که جفت گیری برخلاف تصورعمومی سائقه ای ضروری همانند گرسنگی یاتشنگی نیست بلکه الگوی رفتاری پیچیده ایست که باید درانتظاربرانگیخته شدن باشد. بنابراین جفت گیری دربسیاری ازحیوانات محدود به زمان مناسب خاصی ازسال یاروزو همراه بامجموعه ی مناسبی ازمحرکها دررفتار دیگری یافرمون ها وضعیت روشنایی تنهایی امنیت وبسیاری عوامل دیگراست .این عوامل شامل مجموعه بی نهایت پیچیده ایست ازتشریفات عاشقانه که به سبب مزیت های ظریف تکاملی دربسیاری ازحیوانات بیشترباهدف خودداری ازجفت گیری طراحی شدتاترغیب به آن ( بگفته اریش فروم هراندازه که بامغزتکامل یافته تردرجانداران مواجه باشیم به همان نسبت باکاستی از استمساک به غرایز روبرومیگردیم که درانسان این ویژگی به حداکثرخودمیرسد)، دربین میمونهای انسان نما برخلاف سایرپریماتها یانخستی ها جفت گیری درمحیط طبیعی بسیاربندرت اتفاق میافتد تا جایی که بعضی ازنخستین رفترشناسان رابه حیرت انداخته که چگونه ممکن است این حیوانات نزدیک ترین گونه به انسان تولید مثل نداشته باشند . همین موضوع هم احتمالا درمورد انسان دوجایگاهی صادق بوده است. انسان دوجایگاهی برای جینز شخصیتی باسطح آگاهی موهومی ست که اوراانرژیمند ترمینماید وبرای رایش انسانی است که با سکس عاشقانه که درحین ارگاسم به تجربه خلسه دست مییابد باانرژی سرشاروی مواجه هستیم که این انرژی مند بودن شگفت ، درانسان وابسته به تابوی جنسی غیبت دارد . البته باتعریفی که از کمرنگی تمایلات تناسلی انسان دوجایگاهی درمییابیم ، میتوانیم تجربه سامادهی وفنای متصوفه را که با فقدان خواسته های تناسلی که بااحیای تجربه نوزادی بشر چه در حیطه فردی یا اجتماعی مواجه میباشیم بهترتوجیه نمود. همچنین جینز از خیالپردازی انسان به تعبیر او آگاه تک جایگاهی نام میبرد که اورا به فراخوانی وتشدید خاطرات لذت بخش جنسی فرامیخواند که مشابه تعابیر کریشنا مورتی واشوی فاقد کشش جنسی!! میباشد وتعابیر اینان از علت جاذبه ارگاسم برای مردمان متعارف که از بی ذهنی وسامادهی وفنای گذرا و محدود نهفته درارگاسم خبرمیدهند که بشریت متعارف بدلیل نیازبه همان بازخوانی بی ذهنی وسامادهی نهفته درارگاسم است که به تکرار وتداعی مکرر سکس خوانده میشود!!. مخرج مشترک بین تجارب عرفانی باپشتوانه پژوهشهای انسانشناسی و بسط فرویدیسم توسط رایش و نتیجه گیریهای بزرگترین تحقیقات روانشناختی توسط جینز برای بازگردانیدن آدم مهبوط جانی!!به بهشت موعود وازآن رانده شده آنست که راه نجات ما اگربرای داریوش شایگان محتملا هند باشد !، میتواند در زن واحیای مادرسالاری نهفته گردد !چراکه انسان درنوزادی فردی واجتماعی خویش فاقد کشش وتمایلات سکسی سیری ناپذیر اعصاراخیر بوده واگرهم بدان روی بنماید وجه عاطفی وعشقی آن همچنانکه درزن فعلی هم ، چنین است، غلبه دارد وهمین عشق جای گرفته درسکس برای زن کنونی وانسان ناب وخالص ودارای فطرت نیآلوده میتواند زیربنایی برای کمون اقتصادی ازطریق کمون جنسی اوباشد که درهمان دوره های زندگی موسوم به بدوی ودراصل پاک و ناب واصیل وخالص دیده میشود که تجلی آن در شکل سمبلیک اسلامی به اخوت منتهی میگردد.
واقعیت آنست که تمایلات تناسلی درآدمی بسیار نیرومند نیست بلکه عشق همراه آن است که هم موجبات فرح وسعادت درونی اورافراهم مینماید وهم پیکره واحد اجتماعی رابرای وی تضمین مینماید که درزندگی وی غایب است وبقول خواجه صوفی وعرفای تانتریک راه نیل به آن عشق که اکسیروکیمیای غایب است البته عشق مجازیست که از راه تجربه بی ذهنی نهفته درآن عوام سلوک مینمایند( راجنیش اشو وکریشنا مورتی که هردو از قید لذات تناسلی رسته اند ! مهمترین علت بازگشت مدام انسان به لذت جنسی را بازیابی وتجربه بی ذهنی وسامادهی نهفته در لحظه ارگاسم میدانند که درهمه ارگاسمهای متعارف هم، لحظه ای کوتاه احساس میگردد!!) ، وصد البته خواص ازراه مراقبه های خاصتر! . درباره مالکیت جنسی اگر به پیروی ازراسیونالیست ها به تعقل بپردازیم و وصایای دینی را غیراز محافظه کاریهای ناگزیر موسسین ادیان تلقی نکنیم ، احمقانه ترین شیوه زندگی بشریست که مقدمه ای برای مالکیت اقتصادی شده است ( مخالفت بانیازهای مادی وابتدایی انسان یک نتیجه، وجلوگیری ازنیازهای جنسی او نتیجه ای دیگر دارد، اولی انسان رابه عصیان و امیدارد درحالیکه دومی به همان اندازه که نیازهای جنسی را سرکوب میکند انسانها راازکسب آگاهی بازمیدارد- پس خوردن میوه ممنوعه که همان سکس بوده ! بدلیل تنها وجه تمایز یک جامعه بدوی واصیل که بامحرومیتهای جنسی مواجه نیستیم بایک جامعه متمدن وپیشرفته که به هرشکلی درصددبرمیآیند تماسهای تناسلی محدودگردد، هیچگاه به پیشرفت آگاهی کمک نمیکند بلکه سلب آگاهی مینماید! نگارنده مقاله!- وبعنوان عامل دفاع ازاخلاقیات محکم به دست وپای آدمی میچسبد وازبروز عصیان علیه هردوشکل محرومیت پیشگیری میکند . درواقع ممانعت ازعصیان درجوهرخود ناآگاهانه است ودرآگاهی انسان متوسط غیرسیاسی حتی ردپایی هم ازآن مشاهده نمیشود . ویلهلم رایش) و در زندگی های منزه اعصار بهشت گونه ش نه ازمالکیت جنسی خبری (مالکیت پیامد طبیعی حرص وطمع است که باهبوط انسان آغازشد درحالیکه نوعی چاره اجتماعی هم برای آن محسوب میشود. پدران کلیسا)بود ونه اقتصادی ونه حکومت های سیاسی(مالکیت خصوصی نتیجه هبوط ودرعین حال عامل تسلط مردان برزنان و علت نزاع وجدال بین بشروطبیعت بود. اریش فروم) ، درحالیکه بقول علامه مفتی زاده وقتی قرآن بیان میدارد که هوالذی خلق لکم مافی الارض جمیعا : یعنی خداوند تمام آنچه رابرروی زمین است برای همه شما آفریده و البته بشکلی که سهام ، مساوی تقسیم گردد، که ازنظر این مفسر ومجتهد ، چنین رویکردی درتعبیر عبارت قرانی بالا درنظرگرفته نشده است! . بشریت در زندگی متمدنانه خودهیچگاه این پارامتررا تغییر نداده است وبقول راجنیش اشو همواره آن را ثابت گرفته است وشاید علی رغم آزمونها و شهامتهای زیادی که درتغییر پارامترهای زندگی ازخودنشان داده است ومدام باشکست البته روبروشده است ! ، ضرورت داشته باشد تا یکبار هم به تغییر این پارامترهمیشه ثابت یپردازد که پاره ای جوازهای علمی و دینی آن نشان داده شد !تا بتواند برفلاکت دیرینه خود فایق آمده برای ابد غلبه، نماید.
اجتماعاتی که بدون مالکیت میزیستند تنها به لذات بدنی اعم ازغذا و رفتارجنسی نیاندیشیدند که چنانچه لوی برول ولی استروس گزارش میکنند شخصیتهایی عرفانی ودارای تجارب دینی دارند.
انسان پس ازرهایی ازین نامرادیهای ذهنی که درفرایند بیگانگی ازهمنوع حاصل میگردد(کان الناس امه واحده...)به درون متوجه میگردد که ماما مکاشفه وارتباط باالوهیت است.
نتیجه اهتمام به انسان ازمنظر فرویدیستی که متاثرازشوپنهاور وبه تبع عرفای تانتریک میباشد که علیه اخلاقیات مالکیت گرایانه ست وهم ازسویی امحاء سلطه سازمانهای اجتماعی برروی مغزواعصاب انسان بطور کلی ، چه دربدو تولد او از اعمالش بنام تعلیم وتربیت خودادری ورزیده شود ویا طی یک طرح حساب شده وسنجیده اورا ازسیطره ونفوذ این سازمانها رهایی بخشیم میتواند به تولد فرودوجامعه جدید استقراریافته دربهشت اطمینان یافت و شروع الوهیت وخلافت او برهستی.
چنین تحلیلی ازانسان را میتوان درمکاشفه عرفانی ژان ژاک روسو دربدو رنسانس هم به دید درآورد.
اگر مدعای هربرت جرج ولز را که با تعابیر ادیان ابراهیمی سنخیت دارد را بیاد آوریم میتوانیم براساس قرآن امیدوارباشیم ، هرچندگویی ولز چنین امیدی درکشقیات فراحسی خود به ما نمیدهد! لیکن روزنه امید درکلام آسمانی هویداست : قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون- قال فانک من المنظرین -الی یوم الوقت المعلوم!. لذا نیروهای آرزومند شقاوت انسان تازمان معینی ونه مرگ عالم!!براومسلط هستند و ای بسا بشریت توان رستگاری ونجات بیابد.(درزمان گذشته این نیروها به شیطان تعبیرمیشد واکنون موسسات مالی ونفتی واسلحه سازی و.. که دربرابر فاشیسم توده ای فاشیسم سیاسی را درصحن جهانی نمایندگی میکنند برعهده دارند.) .
بررسی نقش وکارکرد نهاداجتماعی قدرت (سیاست) -که فوقا اشاره رفت- دردهه یاسده های اخیر نشان میدهد که تنها این سازمان مدیریتی میتواند به رغم ثقل وبارگران این رسالت ، مسئولیت و هدایت بشررادرراستای حذف سلطه همه نهادهای اجتماعی درسطح جهان برعهده گرفته وپیش ببرد.
به امید آن روز .
1-(البته این مهم نیازمند تایید تکامل انسان درطول چندین میلیون سال حیات برکره خاکیست ونه این شش هزارسال تاریخ تمدن ، که اقبال لاهوری و علامه مفتی زاده ، بدان تصریح داشته وموید آنند ودکتریدالله سحابی دراثرگرانمایه خود خلقت انسان، مشروحا آیان قرآنی را با رویکرد تکامل گرا دربیولوژی ، هماهنگ بیان نموده ومستدل تفسیر مینماید. که البته اینجانب باراجنیش اشو واوسپنسکی وعلامه تقی جعفری درقصه خلقت وتکامل همداستانم ، ونگرش این گروه برتکامل، بانگرش متعارف داروین که اقبال ودگرروشن اندیشان تابع وی میپسندند ، متفاوت است، بدین قرار که انسان حاصل تکامل از موجودات تک سلولی بوده، ولیکن موتاسیون وجهش درمورد انسان ویادیگرجانداران ، قابل قبول نمیباشد و سندی علمی محرز دال برآن نیز موجودنیست ، بلکه این تکامل مستقیما ازرده های بشری ماقبل خویش است ونه شمپانزه های دارای مشابهات قابل توجه به آدمی! ، اضافه کنم که مادام بلاوتسکی که مورداستناد اوسپنسکی هم هست درآثارش ونه الزاما دربحث تکامل!!، شاید اریش فون دنیکن هم ازوی متاثرباشد، براین اعتقاداست که ازکره عطارد موجوداتی هوشمند درازمنه پیش ازتاریخ باگوریلهای انسان نما ی پیش ازتاریخ اقدام به عمل جنسی نموده اند وما مخلوق این آمیزه آسمانی هستیم و درآ خر هم بشریت مجبوربه بازگشت وادامه زیست در سیاره زهره است!! . رویکردهای بلاوتسکی واوسپنسکی را با حلقه گم شده داروین میتوان توجیه نمود!! و البته برای توجیه خانم بلاوتسکی بنیانگذار تئوسوفی میتوان براساس قرآ ن هم تاویل بدست داد آنگاه که دربیان پاره ای ازمفسران بجای انا ازضمیرنحن استفاده میفرماید که تعبیرملک کرده اند ومیتواند ملک، مخلوقات آسمانی دیگروی درکرات دیگرهم باشد!!) .
2-(اسپینوزا میگوید که تبدیل قوای موجودات به فعل، رشد وتکامل اوست، ونه مثلا رشد درمسیر غیر نیروهای واقعی وفطری او که ما درجوامع پدرسالاری تحت عنوان دین واخلاق ،و ایده ئولوژی برخاسته از پیشرفت علوم و فنون و یانظام اقتصادی سرمایه داری و یا تابوهای نظام پدرسالاری و قوانین براساس ارگاسم ناقص بشریت این دوره چنانچه ویلهلم رایش تبیین میکند و ازحمایت فکری اجله عرفای صاحب تجربه اشراق معاصربرخورد است ، میبینیم، و لذا اگرپشه ا ی به اسبی مبدل گردد به همان اندازه نابود شده است که اسبی به پشه ای!!چراکه انتظارآنست که اسب، است باشد وپشه، پشه. و درغیراینصورت با پدیده شوم بیگانگی وخود باختگی درانسان ودیگرجانداران مواجه گردیده ایم که دراسطوره خروج آدم ازبهشت هم تلویحا اشاره شده است و ازطرف دیگر نتیجه گرفته میشود که همه آرمانگراییهای تحت عنوان دین و اخلاق که رنگ سرکوب وحذف و نتیجتا آفرینش دوجبهه خدا وشیطان ونیکی وبدی والبته مرد وزن و بقول دریدا ترجیح دادن یکی ازاین دوبردیگری !! وآگاهی به بعضی واقعیات درون وناآگاهی از پاره ای دیگر مینماید ، پدیده ای متاثرازفرهنگ پدرشاهی بوده و موجب سقوط وانحطاط بشر است ! که دربیانات عرفایی چون حلاج وعین القضات همدانی هم بحث شده و بقول دان کیوپیت ازآنجاییکه عرفان موضعی علیه قدرتگیری پدرسالاری خشن و فاسد است –برداشت من از معنای فسادجنایت مورد نظر فرشتگا درادیان ابراهیمی!-، لذا انتظارمیرفت تاازجانب این بزرگان بشری موردتوجه قرارگیرد) .
3- من ملک بودم وفردوس برین جایم بود : آدم آورد دراین دیرخراب آبادم ، که بتعبیر راجنیش اشو ،توسط هروالدینی درفرایند همرنگ کردن نوزاد با باورها ودانسته های خود و اجتماعشان ، تکررمیپذیرد ولی حافظ تنها آن را به آدم ابوالبشرمنتسب مینماید ؟!.