به آسمان که می نگرم به یاد خاطرات اولین روز ها می افتم...
یاد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان یکدست آبی زندگی، فارغ از هر گونه غم و حسرت پرواز می کرد. و تو چقدر ساده غافلگیرش کردی. شاهین نگاهت تیز پرواز تر از کبوتر بچه بود....
هر چه تلاش می کنم یادم نمی آید آن زمان که سبزه دلم را در سیزده سبز چش

چرا کبوتر دلت می لرزد
(هفتم آبان 1386 ساعت 00:20 قبل از ظهر)

مانت گره می زدم، به کدامین افق خیره شده بودم؟اندیشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامین آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دریا آخرین نفس هایش را می کشید؟
به خودم می آیم. هوای سرد از بیرون خانه به درون سرک می کشد. آخرین باز مانده غرورم سر از دریا بیرون می آورد و می گوید:
نلرز! گرمای عشق در وجود توست...
می گویم: آری وجود من از عشق گرم است.
باد آرام و ساکت می وزد.
ناگهان از اعماق درونم،از زیر خاکستر، صدایی می شنوم:
پس چرا کبوتر دلت می لرزد؟