خسته از...:
|
خسته از ...
(شانزدهم آذر 1386 ساعت 10:46 قبل از ظهر) | |
|
خسته و پای پیاده،از دل شبها گذشتم
************************************************* وقتی بارونیی چشمام تو کجایی؟ تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟ وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟ وقتی بی تو نازنین بی همنشین و گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟ وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟ چشمای تو یه فانوس همیشه روشن وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟ وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟
سخن دل دگر اینجا برای تو خریداری نیست هیچ بازاری نیست ! این متاعی كه تو دل عشق نهادی نامش برو بفروش به خریدار دگر این متاع همه نیرنگ وریا را بده بر یار دگر برو بازار دگر ! روز اول به صد امید به تو پیوستم چه هوس ها كه پدیدار شد و در بستم برو بیكاره كه زین پس دگر اینجا هوس است پایبند تو شدن ای دل بیچاره بس است !! برو دل هر چی كه مونده تو وجود من ببر برو هر جا كه میخوای یه عشق تازه ای بخر برو از سینه ی تنگم برو بیرون بی وفا دیگه دست بكش ازم جدام بزار با غصه ها بابا از بس كه ازت جفا دیدم خسته شد م مثل سیمرغی بودم كه بال و پر بسته شدم روز اولی كه پا گذاشتی تو سینه ی من من همه وجودمو وقف تو كردم دیوونه! برو دل دستتو از سرم بكش نمیخوام كه خاطراتت تو وجودم بمونه آخه تا كی از غمت سرم رو پایین بگیرم نمیخوام با تو باشم بزار كه تنها بمیرم دیگه هیچ صحبتی نیست میون ما برو بیرون برو بیرون بی وفا ! نمی دونم چرا دیشب دوباره تو خواب راحت من پا گذاشتی شتابون اومدی اون نیمه شب سرشك غم تو چشمام جا گذاشتی اگه یادت باشه خودت می خواستی كه هر چی بود میون ما تموم شه تو رفتی و برات فرقی نمیكرد كه خواب خوش به چشمونم حروم شه اگه حرفی واسه گفتن نداری چرا شبها نمی ذاری بخوابم تو كه با من سر یاری نداری چرا هر نیمه شب آیی بخوابم برو ای دل كه دگر با تو مرا كاری نیست
تو را باید كه پرستید ،تو را باید بوسید راز عشق را تنها از تو باید آموخت تو چه حسی هستی؟ كه به من پیوستی در تو باید گُم شد ، بی هراس و بی باك با تو میشه خندید به طلسم تقدیر
******************************************************* تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپشهای قلبش فاصله ها را در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند . کسی که کلامش اهورائی است و سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهدنگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد باز از تو می نویسم،توئی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی اوج صفا را معنی کردی من از تو می گویم از نیلوفر وحشی،زنبق های وحشی،یاس کبود،اطلسیهای سفید، از تو غریب آشنا،از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحائی بر کالبد بی روحم ندمیدی ای مقدس،ای دریائی،آبی بیکران وفا،در قله،ای مغرور سر فراز من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا پس بیادم باش و فراموشم مکن...
*******************************************************
خسته ام .....
خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم، فراموش كردن هستی ام خسته از بازیهای بچه گانه، از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودمو خسته از كشیدن منحنی به شكل قلب و پرتاب تیری به سوی آن خسته از دویدن برای رسیدن ، برای رسیدن به هیچ خسته از جارو كردن خرده شیشه های دل...!! خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای كهنه خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زیر سؤال رفتن عشق خسته از تكرار روزها خسته شدم از رویای تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این زندگی
تو را باید كه پرستید ،تو را باید بوسید راز عشق را تنها از تو باید آموخت تو چه حسی هستی؟ كه به من پیوستی در تو باید گُم شد ، بی هراس و بی باك با تو میشه خندید به طلسم تقدیر | |



